𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁰
ویو: ات
دو روز گذشته بود...
دو روز از وقتی که منو به اون صندلی بسته بودن.
دو روز بود که هر بار در باز میشد، میدونستم قرار نیست اتفاق خوبی بیفته.
دیگه حتی نمیفهمیدم ساعت چنده.
اتاق همیشه سرد بود.
بدنم میلرزید و لبهام از خشکی درد میکرد.
از گرسنگی و خستگی، دیگه حتی توان درست نگه داشتن سرم رو نداشتم.
چشمهام رو باز کردم...
اما همهچیز تار بود.
چند بار پلک زدم.
فایدهای نداشت.
+ چرا... نمیبینم؟
صدام اونقدر ضعیف بود که خودم هم به زور شنیدمش.
سرم رو کمی بالا آوردم.
دیوار روبهروم فقط یک تصویر محو بود.
اشک توی چشمهام جمع شد.
+ بابا...
مکث کردم.
+ جونگکوک...
برای اولین بار، حتی مطمئن نبودم جونگکوک هنوز دنبالم میگرده یا نه.
شاید نتونسته بود پیدام کنه.
شاید دیگه دیر شده بود.
سرم رو پایین انداختم.
+ شاید... دیگه نمیاد.
همین جمله بیشتر از هر چیزی منو ترسوند.
تا دو روز پیش مطمئن بودم پیدام میکنه.
اما حالا...
دیگه اون اطمینان رو نداشتم.
صدای باز شدن در اومد.
چشمهام رو به سختی بالا آوردم.
شخصی وارد اتاق شد، اما حتی صورتش رو درست نمیدیدم.
ناشناس:
هنوز منتظری؟
جواب ندادم.
چند ثانیه بعد، خیلی آروم گفتم:
+ نمیدونم...
ناشناس:
چی رو؟
اشک از صورتم پایین اومد.
+ نمیدونم... هنوز کسی دنبالم میگرده یا نه.
مرد چیزی نگفت.
در دوباره بسته شد.
من موندم و اون اتاق سرد...
و آخرین ذرهی امیدی که داشت کمکم خاموش میشد.
چشمهام رو بستم.
+ جونگکوک...
صدایم لرزید.
+ اگه هنوز دنبالمی...
مکث کردم.
+ لطفاً... زودتر پیدام کن.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁰
ویو: ات
دو روز گذشته بود...
دو روز از وقتی که منو به اون صندلی بسته بودن.
دو روز بود که هر بار در باز میشد، میدونستم قرار نیست اتفاق خوبی بیفته.
دیگه حتی نمیفهمیدم ساعت چنده.
اتاق همیشه سرد بود.
بدنم میلرزید و لبهام از خشکی درد میکرد.
از گرسنگی و خستگی، دیگه حتی توان درست نگه داشتن سرم رو نداشتم.
چشمهام رو باز کردم...
اما همهچیز تار بود.
چند بار پلک زدم.
فایدهای نداشت.
+ چرا... نمیبینم؟
صدام اونقدر ضعیف بود که خودم هم به زور شنیدمش.
سرم رو کمی بالا آوردم.
دیوار روبهروم فقط یک تصویر محو بود.
اشک توی چشمهام جمع شد.
+ بابا...
مکث کردم.
+ جونگکوک...
برای اولین بار، حتی مطمئن نبودم جونگکوک هنوز دنبالم میگرده یا نه.
شاید نتونسته بود پیدام کنه.
شاید دیگه دیر شده بود.
سرم رو پایین انداختم.
+ شاید... دیگه نمیاد.
همین جمله بیشتر از هر چیزی منو ترسوند.
تا دو روز پیش مطمئن بودم پیدام میکنه.
اما حالا...
دیگه اون اطمینان رو نداشتم.
صدای باز شدن در اومد.
چشمهام رو به سختی بالا آوردم.
شخصی وارد اتاق شد، اما حتی صورتش رو درست نمیدیدم.
ناشناس:
هنوز منتظری؟
جواب ندادم.
چند ثانیه بعد، خیلی آروم گفتم:
+ نمیدونم...
ناشناس:
چی رو؟
اشک از صورتم پایین اومد.
+ نمیدونم... هنوز کسی دنبالم میگرده یا نه.
مرد چیزی نگفت.
در دوباره بسته شد.
من موندم و اون اتاق سرد...
و آخرین ذرهی امیدی که داشت کمکم خاموش میشد.
چشمهام رو بستم.
+ جونگکوک...
صدایم لرزید.
+ اگه هنوز دنبالمی...
مکث کردم.
+ لطفاً... زودتر پیدام کن.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۱۷۰
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط