⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p77
..............
صبح، قلعه آرومتر از همیشه بود.
نور خورشید از پنجرههای بلند راهروها روی سنگهای سرد کف افتاده بود.
نینا از وقتی بیدار شده بود، حتی یک لقمه از صبحانهاش نخورده بود.
مدام از پنجره به حیاط نگاه میکرد.
همین که در اتاق باز شد و جیمین وارد شد، بدون معطلی از جا بلند شد.
مستقیم روبهروش ایستاد.
«باید باهات حرف بزنم.»
جیمین نگاه کوتاهی به صورتش انداخت.
حلقههای تیرهی زیر چشمهای نینا نشون میداد شب خوبی نداشته
«گوش میکنم»
نینا نفس عمیقی کشید.
انگار تمام شب جملههاش رو تمرین کرده بود.
«نمیخوام برگردم... فعلاً نه.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
«ولی یه خواهش دارم...»
صداش آروم لرزید.
«فقط یه کاری کن مامانم بفهمه زندهام.»
_«لازم نیست بگی کجام... لازم نیست اسم منو بیاری... حتی میتونی یه نامهی بدون اسم بندازی جلوی خونمون...»
بغض گلوش رو گرفت.
_«فقط یه جمله... بنویس "حالش خوبه".»
چشمهاش پر از اشک شده بود.
«همین... فقط همین...»
جیمین چند لحظه چیزی نگفت.
نینا یک قدم جلوتر اومد.
«اینقدر سخته؟»
باز هم سکوت.
«جوابم رو بده!»
صداش این بار توی اتاق پیچید.
«این همه آدم توی این قلعه هستن... هیچکدوم نمیتونن یه تیکه کاغذ برسونن؟!»
جیمین آروم گفت:
«نمیتونم.»
نینا با ناباوری خندید.
«یا نمیخوای؟»
«نمیتونم.»
«فرقش چیه؟!»
اشک از روی گونهش پایین اومد.
دیگه پاکش نکرد.
«هر شب دارم فکر میکنم الان مامانم چه حالیه... بعد تو فقط میگی "نمیتونم"؟!»
جیمین فکش رو محکم روی هم فشار داد.
«جوابم همینه.»
نینا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
انگار منتظر بود جملهی دیگه ای بشنوه.
اما چیزی نشنید.
با صدایی شکسته گفت:
_«باشه...»
سرش رو پایین انداخت.
«دیگه هیچ چیزی ازت نمیخوام.»
از کنارش رد شد.
این بار جیمین صداش نکرد.
فقط در اتاق آروم بسته شد.
در باغ نیمکت چوبی کوچیکی، زیر درخت بید، قرار داشت.
نینا همانجا نشست.
زانوهاش رو بغل کرد و صورتش را بین دستهاش پنهان کرد.
اشکهاش بیصدا روی دستش میچکید.
باد، شاخههای بلند بید رو تکون میداد و روبان سفیدی که موهاش رو باهاش بسته بود توی باد تکون میخورد
هیچکس اون اطراف نبود.
برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود...
واقعاً احساس تنهایی میکرد
..........
p77
..............
صبح، قلعه آرومتر از همیشه بود.
نور خورشید از پنجرههای بلند راهروها روی سنگهای سرد کف افتاده بود.
نینا از وقتی بیدار شده بود، حتی یک لقمه از صبحانهاش نخورده بود.
مدام از پنجره به حیاط نگاه میکرد.
همین که در اتاق باز شد و جیمین وارد شد، بدون معطلی از جا بلند شد.
مستقیم روبهروش ایستاد.
«باید باهات حرف بزنم.»
جیمین نگاه کوتاهی به صورتش انداخت.
حلقههای تیرهی زیر چشمهای نینا نشون میداد شب خوبی نداشته
«گوش میکنم»
نینا نفس عمیقی کشید.
انگار تمام شب جملههاش رو تمرین کرده بود.
«نمیخوام برگردم... فعلاً نه.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
«ولی یه خواهش دارم...»
صداش آروم لرزید.
«فقط یه کاری کن مامانم بفهمه زندهام.»
_«لازم نیست بگی کجام... لازم نیست اسم منو بیاری... حتی میتونی یه نامهی بدون اسم بندازی جلوی خونمون...»
بغض گلوش رو گرفت.
_«فقط یه جمله... بنویس "حالش خوبه".»
چشمهاش پر از اشک شده بود.
«همین... فقط همین...»
جیمین چند لحظه چیزی نگفت.
نینا یک قدم جلوتر اومد.
«اینقدر سخته؟»
باز هم سکوت.
«جوابم رو بده!»
صداش این بار توی اتاق پیچید.
«این همه آدم توی این قلعه هستن... هیچکدوم نمیتونن یه تیکه کاغذ برسونن؟!»
جیمین آروم گفت:
«نمیتونم.»
نینا با ناباوری خندید.
«یا نمیخوای؟»
«نمیتونم.»
«فرقش چیه؟!»
اشک از روی گونهش پایین اومد.
دیگه پاکش نکرد.
«هر شب دارم فکر میکنم الان مامانم چه حالیه... بعد تو فقط میگی "نمیتونم"؟!»
جیمین فکش رو محکم روی هم فشار داد.
«جوابم همینه.»
نینا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
انگار منتظر بود جملهی دیگه ای بشنوه.
اما چیزی نشنید.
با صدایی شکسته گفت:
_«باشه...»
سرش رو پایین انداخت.
«دیگه هیچ چیزی ازت نمیخوام.»
از کنارش رد شد.
این بار جیمین صداش نکرد.
فقط در اتاق آروم بسته شد.
در باغ نیمکت چوبی کوچیکی، زیر درخت بید، قرار داشت.
نینا همانجا نشست.
زانوهاش رو بغل کرد و صورتش را بین دستهاش پنهان کرد.
اشکهاش بیصدا روی دستش میچکید.
باد، شاخههای بلند بید رو تکون میداد و روبان سفیدی که موهاش رو باهاش بسته بود توی باد تکون میخورد
هیچکس اون اطراف نبود.
برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود...
واقعاً احساس تنهایی میکرد
..........
- ۲.۸k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط