ای دل! چه نشستی،که همه عمر بسر رفت

ای دل! چه نشستی،که همه عمر بسر رفت
عمری که در آن "او" نَبُود،گو به هَدَر رفت

با دیدن روی چو مَه و لذت وصلش
دوری،شده حسرت،که زِ پا تا خودِ سر رفت

یارب! چه بُوَد، عاقبتِ عشق به حرمان
وقتیکه زِ بستان من ،آن گل،به سفر رفت

"حافظ" به شهادت طلبیدم ، که بفرمود;
(اوقات خوش آن بود،که با دوست بسر رفت)

یاران،چه کنم...!؟عاقبتم با رُخ مه روی
چون نیک بدانم،که چو آید،غم ز بر رفت!



"در حسرت دیدار رخت ، خسته ترینم"
"سلطان"...!چه کنم!؟...عمر به اما و اگر رفت...
دیدگاه ها (۲)

مجنون چو حدیث عشق بشنیداول بگریست و پس بخندید گفت یارب🤲گویند...

#شعر_قدیمی 🍃مجنون چو حدیث عشق بشنیداول بگریست پس بخندیداز جا...

خه‌خه به نام ایزد آن روی کیست یاربآن سحر چشم و آن رخ آن زلف ...

یکی از لطیف ترین قطعه های ادبی پارسی را نظامی در قالب ماجرای...

چون غمِ عشقت شبی دامنِ یاران گرفت میکده را جای...

ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوانز جان، ای دوست، مهر ...

ای همهء قرار من...زخمهء زخم تار من خیز زجا نگار من...بی تو ه...

گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردیگفت از آن روی که دل دادی و ...

مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینمز لبهای تو می‌نوشم، ز ...

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآیدعمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط