آینه 39
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 39:
"چویا، یک هفته بعد"
دیر کرده بود..
هرشب سر ساعت یازده میومد ولی.. الان ساعت نزدیک یک بود..
گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم
جواب نداد
یبار دیگه..
بازم جواب نداد..!
بی قرار از این سر تا اون سر خونه قدم برمیداشتم و لبامو گاز میگرفتم..
سابقه نداشته دیر کنه و غیر از اون، گوشیشو هم جواب نده..!
کلافه دستمو لابلای موهام کشیدم و یبار دیگه بهش زنگ زدم ولی وقتی جواب نداد پیامش دادم
«کجایی؟»
نفرستادم..
حس میکردم بی خودی نگران شدم..
پیامو پاک کردم و یه گوشه نشستم
شاید حالش بهتر شده بود و دیگه نمیخواست بیاد.. ولی خب.. انقد بی خبر..؟
+ یعنی الان کجاست—
جملهم هنوز تموم نشده بود که صدای باز شدن قفل در اومد
سریع از جام بلند شدم و جلوی در وایسادم
خودش بود
+ هی!! کجا بودی؟!
- امم.. فقط رفته بودم قدم بزنم
اخم کردم و مشت محکمی روی شونش پیاده کردم
+ نباید یه خبر به من میدادی؟؟ مردم از نگرانی
دستشو روی شونش گرفت
- نگران بودی..؟!
دست به سینه وایسادم و پشتمو بهش کردم
+ ف.. فقط.. منظورم این بود که.. نکران بودم دیر بیای و.. خوابم ببره.. باعث بشی خوابم بپره.. همین
اومد داخل و درو بست
- پس نگران من نبودی
+ نه.. چرا باید نگران تو باشم؟
اهی کشید و اومد جلوم
- چویا.. میخواستم یه چیزی بهت بگم
مکث کرد و دستشو پشت گردنش کشید
- راستش از امشب به بعد دیگه خونه خودم میخوابم
+ چ.. چی؟ چرا؟
- خب.. نمیتونم واسه همیشه اینجا بمونم
از حرفش اخمام بیشتر شد.. دلم نمیخواست بره.. مخصوصا وقتی داشتم اونطوری بهش عادت میکردم.. ولی، نمیتونستم هم بهش بگم بمونه.. نمیشد.. اصلا، غرورم اجازه نمیداد
+ پس.. میخوای بری..؟
- اره.. دیگه نمیخوام مزاحمت باشم..
+ نیستی.. مزاحم.. نیستی..
- ولی.. دیگه باید برم.. خب.. از اشنایی باهات خوشحال شدم، ناکاهارا چویا..
دستشو جلوم گرفت
چند لحظه بهش زل زدم و بعد دستشو توی دستای خودم گرفتم
و این اولین بار بود.. که از تماس با ینفر.. اصلا بدم نمیومد..
+ م.. منم.. خوشحال شدم..
دستمو ول کرد و کلید خونمو بهم پس داد
- پس.. من دیگه میرم
مات مونده بودم.. فقط زبونم حرکت میکرد..
+ باشه.. برو..
واسه یه لحظه دیگه بهم نگاه انداخت و بعد.. رفت..
به همین سادگی..!
ولی.. تازه الان حس کردم چقدر میتونم تنها بشم..
من.. دیگه به این تنهایی عادت نداشتم.. ولی.. یعنی اون اصلا فرقی واسش نداشت..؟!
به در خیره شده بودم..
گرمای دستاش، هنوز ردی توی دستم بجا گذاشته بود..
گرمایی که.. بیشتر میخواستمش..
و خواستنی که.. همون لحظه باعث شد درو باز کنم و سریع بزنم بیرون
+ دازااای
با تعجب سرشو برگردوند
حرف دیگه ای نزدم..
فقط، بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم، دستمو پشت سرش بردم و تماسی که همیشه ازش متنفر بودم، با علاقه عجیبی با اون برقرار کردم و.. بو//سیدمش..
فقط واسه یه لحظه ازش جدا شدم و زمزمه کردم: از اینجا بری، قلب منو میخای چیکار کنی که خونهت شده..؟
اینو گفتم و.. بدون فرصت دادن بهش، دوباره بو//سیدمش..
𝓟𝓪𝓻𝓽 39:
"چویا، یک هفته بعد"
دیر کرده بود..
هرشب سر ساعت یازده میومد ولی.. الان ساعت نزدیک یک بود..
گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم
جواب نداد
یبار دیگه..
بازم جواب نداد..!
بی قرار از این سر تا اون سر خونه قدم برمیداشتم و لبامو گاز میگرفتم..
سابقه نداشته دیر کنه و غیر از اون، گوشیشو هم جواب نده..!
کلافه دستمو لابلای موهام کشیدم و یبار دیگه بهش زنگ زدم ولی وقتی جواب نداد پیامش دادم
«کجایی؟»
نفرستادم..
حس میکردم بی خودی نگران شدم..
پیامو پاک کردم و یه گوشه نشستم
شاید حالش بهتر شده بود و دیگه نمیخواست بیاد.. ولی خب.. انقد بی خبر..؟
+ یعنی الان کجاست—
جملهم هنوز تموم نشده بود که صدای باز شدن قفل در اومد
سریع از جام بلند شدم و جلوی در وایسادم
خودش بود
+ هی!! کجا بودی؟!
- امم.. فقط رفته بودم قدم بزنم
اخم کردم و مشت محکمی روی شونش پیاده کردم
+ نباید یه خبر به من میدادی؟؟ مردم از نگرانی
دستشو روی شونش گرفت
- نگران بودی..؟!
دست به سینه وایسادم و پشتمو بهش کردم
+ ف.. فقط.. منظورم این بود که.. نکران بودم دیر بیای و.. خوابم ببره.. باعث بشی خوابم بپره.. همین
اومد داخل و درو بست
- پس نگران من نبودی
+ نه.. چرا باید نگران تو باشم؟
اهی کشید و اومد جلوم
- چویا.. میخواستم یه چیزی بهت بگم
مکث کرد و دستشو پشت گردنش کشید
- راستش از امشب به بعد دیگه خونه خودم میخوابم
+ چ.. چی؟ چرا؟
- خب.. نمیتونم واسه همیشه اینجا بمونم
از حرفش اخمام بیشتر شد.. دلم نمیخواست بره.. مخصوصا وقتی داشتم اونطوری بهش عادت میکردم.. ولی، نمیتونستم هم بهش بگم بمونه.. نمیشد.. اصلا، غرورم اجازه نمیداد
+ پس.. میخوای بری..؟
- اره.. دیگه نمیخوام مزاحمت باشم..
+ نیستی.. مزاحم.. نیستی..
- ولی.. دیگه باید برم.. خب.. از اشنایی باهات خوشحال شدم، ناکاهارا چویا..
دستشو جلوم گرفت
چند لحظه بهش زل زدم و بعد دستشو توی دستای خودم گرفتم
و این اولین بار بود.. که از تماس با ینفر.. اصلا بدم نمیومد..
+ م.. منم.. خوشحال شدم..
دستمو ول کرد و کلید خونمو بهم پس داد
- پس.. من دیگه میرم
مات مونده بودم.. فقط زبونم حرکت میکرد..
+ باشه.. برو..
واسه یه لحظه دیگه بهم نگاه انداخت و بعد.. رفت..
به همین سادگی..!
ولی.. تازه الان حس کردم چقدر میتونم تنها بشم..
من.. دیگه به این تنهایی عادت نداشتم.. ولی.. یعنی اون اصلا فرقی واسش نداشت..؟!
به در خیره شده بودم..
گرمای دستاش، هنوز ردی توی دستم بجا گذاشته بود..
گرمایی که.. بیشتر میخواستمش..
و خواستنی که.. همون لحظه باعث شد درو باز کنم و سریع بزنم بیرون
+ دازااای
با تعجب سرشو برگردوند
حرف دیگه ای نزدم..
فقط، بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم، دستمو پشت سرش بردم و تماسی که همیشه ازش متنفر بودم، با علاقه عجیبی با اون برقرار کردم و.. بو//سیدمش..
فقط واسه یه لحظه ازش جدا شدم و زمزمه کردم: از اینجا بری، قلب منو میخای چیکار کنی که خونهت شده..؟
اینو گفتم و.. بدون فرصت دادن بهش، دوباره بو//سیدمش..
- ۱۳.۲k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط