پیری دیدم به خانهٔ خماری

پیری دیدم به خانهٔ خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
دیدگاه ها (۱)

هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خسته‌تر دارم ز توبر بساط...

🖤 پارت ۳۹ | «آخرین دیدار»چند ساعت بعد...لانا، کوک و تهیونگ ب...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

#حکایت_قدیمی پيرى در روستايى هرروز براى نماز صبح از منزل خار...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

داشت می‌رفت خم شد و #بوسید#طفل خود را که گرم #بازی بودو کلاه...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

آیت الله حق شناس (ره):شیطان هم دنیا را گرفت و هم نماز اول و...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط