رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

چند روزی از آمدند مون به این روستا میگذره،اوضاع فعلا آروم شده،کسی ویلیام رو تهدید نکرده . ویلیام کمی زیاد عصبانی و ناراحت هست؛فکر کنم از اینکه من امنیت کامل ندارم ناراحت هست؛اینجا ی روستای خیلی قشنگه؛انگار هیچ کس به جز ويليام از این خونه خبر نداره؛فضای این روستا حال و هوای آنشرلی داره؛ توی این فکرم به ویلیام بگم برای همیشه اینجا بمونیم؛تازه ی باغ توت فرهنگی هم دارند .
از اتاق بیرون رفتم و ویلیام رو دیدم که نگران هست مثل همیشه،گفت ویلیام چی شده،چرا ناراحتی؟گفت هیچی،سعی کردم به یکم عشوه آمدن از زیر زبونش حرف بگشم ولی هیچ وقت فایده نداره پس گفتم بهش:اگه بگی چرا ناراحتی امشب می تونی باهم بخوابی ، چشماش برقی زد و گوشه‌ی لبش بالا رفت و گفت منظورتون از خوابیدن چیه بانو؟سکوت کردم و با بدنم سعی کردم بگم داری میری رو مخم،گفت:نگران نیستم فقط چون نمی‌ دونم چی شده کلافه شدم، گفتم:مهم نیست چی میشه، مهم اینه که پیش هم هستیم الان.
صبح یا سختی چشمام رو باز کردم ویلیام رو کنارم دیدم شبیه مجسمه های دوره ویکتوریا بود،از اخرین باری که بهش توجه کردم یعنی همون شب خیلی تغییر کرده،خیلی بزرگ شده. چشماش رو باز می کنه و می گه:عروسکم میشه بازم انجامش بدیم؟سعی می کنم از تختم بیام بیرون و لباسم رو بپوشم،و در همین حین با بالشتم کتکش می زنم و می خندیدیم.
برای نهار رفتیم بیرون‌ پیک نیک.جای زیبای بود،ی تاب نزدیک اونجا بود دوست داشتم باز کنم باهاش ولی وقتی نشستم دیدم پاهام بت زمین نمی رسند،خندم گرفت. ويليام پشتم ظاهر شد،اول گردنم رو بوسید کرد و سپس هلم داد ‌. اون موقعیت رو مناسب شمردم و با صدای ضعیفی گفتم:ویلیام ی چیزی بهت بگم؟مکثی کردم و ادامه دادم،گفتم من..فکر کنم...دوست دارم،ويليام دست از تاب دادن من برداشت و گفت ولی من دیوانه و مجنون تو هستم . سرخ شدم و دست‌هام رو از خجالت روی صورتم گذاشتم،صدای خنده ضعیفی پشت سرم می امد.
حالمون خوب بود،حتا اگر کسانی دیگر پیش ما نبودند،من الان خوشحالم،خوشحالی که هرگز طعم آن را نچشیده بودم.☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
دیدگاه ها (۰)

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

قسمت ۱۱

قسمت ۱۰

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

شاید هیچ‌وقت نگفتم، ولی خیلی وقتا حس کردم کافی نیستم. حس کرد...

لونا و ويليام

پارت دوم چند شاتی وقتی حالت بد میشه ویو بنگ چان وقت ی دکتر ...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

خوب چیزه سلام ببخشید دیر دیر پست میزارم این چند وقته زیاد ار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط