قاتل گمشده Part 4
تمام خاطراتم زنده شدن ولی با صدای یک نفر به خودم اومد....اون تهیونگ بود تا خواستم حرفی بزنم پرید بغلم
جونکوک: دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ:منم....ولی کدوم پدر بچشو ول میکنه
جونکوک:یه بار دیکه به من بگو بابا که ببینی تبدیل به خالت می کنم یا نه
تهیونگ:باشه بابا شوخی کردم😕
جونکوک:بیا بریم ببینم چرا منو آوردی اینجا
رفتن داخل دفتر تهیونگ....تهیونگ پشت میزش نشت و به جونکوک اشاره کرد که رو کاناپه بشینه
تهیونگ:راستش باید قبلا یه چیزی بگم
جونکوک:چی
تهیونگ:ازت میخوام تو روی این پرونده کار کنی
جونکوک:چرند نگو من خیلی وقت دیکه روی پرونده ی کار نمی کنم
تهیونگ:این بار فرق میکنه ما به کمکت احتیاج داریم نزدیکه ۱۰ ساله که کسی نتونسته این پروند رو حل کنه
جونکوک:خودت میدونی من بعد اون اتفاق دیکه روی پرونده ی کار نمی
تهیونگ:ولی ما احتمال میدیم قتل جیمین کار هیمین آدم باشه
جونکوک:چی؟؟
تهیونگ:پرونده رو قبول کن....این شکلی هم انتقام میگیری هم مردم شهرو نجات میدی
جونکوک:باید فکر کنم
تهیونگ اوکی....تا فردا محلت داری
جونکوک:بعد چند ساعت با تهیونگ صحبت کردن تصمیم گرفتم برگردم خونه....از تهیونگ خدافظی کردم و به سمت خونه حرکت کردم وقتی رسیدم خونه اجوما شام درست کرده بود و مثل همیشه خودش رفته بود...بعد از اینکه لباس هامو عوض کردم رفتم پایین و شروع کردم به غذا خوردن بعد غذا ضرف هارو شستم و کذاشتم سر جاش داشتم از خستگی بیهوش میشدم رفتم تو اتاقم و همین جوری که به پیشناهاد تهیونگ فکر می کردم خوابم برد
ویو فردا صبح(تهیونگ)
نیم ساعت پیش به جونکوک زنگ زدم بعد از کلی غرغر کردن که چرا از خواب نازش بیدارش کردم گفتم بیاد شرکت
چند دقیقه بعد(جونکوک)
تصمیم گرفتم پرونده رو قبول کنم....فقط بخاطر انتقام جیمین کسی که هیچ کاری به کسی نداشت ولی گشتنش...بغضم گرفت ولی قورتش دادم
رسیدم به دفتر تهیونگ در زدم بعد از اینکه گفت بیا تو رفتم داخل...بدون هیچ حرف اضافی گفتم
جونکوک:قبوله...روی پرونده کار میکنم
تهیونگ:اوکی
تهیونگ در کشوی میزشو باز کرد و یه کلید در آورد بعد از روی صندلیش پاشد و به سمت تهیونگ رفت
تهیونگ:این کلید اتاقته...یادته که اتاقت کجاست(نیشخند)
جونکوک:نگران نباش گم نمیشم
ویو تهیونگ:
بعد رفتن جونکوک به منشی گفتم پرونده رو بفرسته به اتاقش...بعد خودم رفتم اتاق رئیس
تق تق تق
رئیس:بیا تو
تهیونگ تعظیم کرد بعد گفت:زئیس قبول کرد
رئیس:آفرین...یه پاداش پیش من داری
تهیونگ:مرسی...ولی تا کی میخواین بهش دروغ بگین
رئیس:تو کاری به این کارا نداشته باش
تهیونگ:چشم...با اجازه
تا برگشتم که برم رئیس گفت:هواستو جمع کن جونکوک آخرین شانسمونه
تهیونگ: چشم
بلاخره از اون اتاق اومد بیرون هر وقت میرفت اتاق رئیس یه سنگینی عجیب احساس میکردم
نمیدونم بین جونکوک و رئیس چه اتفاق های افتاد ولی یه سری تئوری هست گه میگه اون ها داخل یه گروه افسانهء بودن (سایه های شب)
میگن کسایی داخل این گروه بودن اول۶ تا بچه تازه کار بودن ولی بعدن خیلی پیشرفت کردن ولی ۵ نفری چرا....هیچ کس نمیدونه
کیم نامجون،جئون جونکوک،جانگ هوسونگ،مین یونگی،کیم سوک جین
خیلی ها میگن این گروه۶ نفر بودن که هفتم دختر بوده و خیلی ها میگن اون دختر با جونکوک یه سری رابطه های هم داشته و بعد یه مدت معلوم میشه اون دختر سادیسم داره و از داخل گروه حذف میشه اعضای گروهش خیلی تلاش کردن این اتفاق نیوفته ولی موفق نمیشن بعد از اون جونکوک یه مدت افسردگی میگیره
بعد از اینکه اون دختر از گروه میره ناپدید میشه کسی نه قیافه اون دخترو دیده نه اسمشو میدونه...گروه سایه های شب ۶ سال کار کردن ولی تو آخرین ماموریت شون با یه قاتل زنجیره ی روبرو شدن اون دیوانه بود و برای اینکه از جونکوک انتقام بگیره صمیمی ترین دوستشو که از بچگی باهاش دوست شده بود رو می کشه از اون به بعد جونکوک استفا میده و گروه متلاشی میشه...خیلی ها میگن یونگی و جیمین همو دوست داشتن یونگی یه پسر خیلی خوشحال بود ولی بعد مرگ جیمین همچی تغییر میکنه و سرد میشه
ادامه دارد....
جونکوک: دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ:منم....ولی کدوم پدر بچشو ول میکنه
جونکوک:یه بار دیکه به من بگو بابا که ببینی تبدیل به خالت می کنم یا نه
تهیونگ:باشه بابا شوخی کردم😕
جونکوک:بیا بریم ببینم چرا منو آوردی اینجا
رفتن داخل دفتر تهیونگ....تهیونگ پشت میزش نشت و به جونکوک اشاره کرد که رو کاناپه بشینه
تهیونگ:راستش باید قبلا یه چیزی بگم
جونکوک:چی
تهیونگ:ازت میخوام تو روی این پرونده کار کنی
جونکوک:چرند نگو من خیلی وقت دیکه روی پرونده ی کار نمی کنم
تهیونگ:این بار فرق میکنه ما به کمکت احتیاج داریم نزدیکه ۱۰ ساله که کسی نتونسته این پروند رو حل کنه
جونکوک:خودت میدونی من بعد اون اتفاق دیکه روی پرونده ی کار نمی
تهیونگ:ولی ما احتمال میدیم قتل جیمین کار هیمین آدم باشه
جونکوک:چی؟؟
تهیونگ:پرونده رو قبول کن....این شکلی هم انتقام میگیری هم مردم شهرو نجات میدی
جونکوک:باید فکر کنم
تهیونگ اوکی....تا فردا محلت داری
جونکوک:بعد چند ساعت با تهیونگ صحبت کردن تصمیم گرفتم برگردم خونه....از تهیونگ خدافظی کردم و به سمت خونه حرکت کردم وقتی رسیدم خونه اجوما شام درست کرده بود و مثل همیشه خودش رفته بود...بعد از اینکه لباس هامو عوض کردم رفتم پایین و شروع کردم به غذا خوردن بعد غذا ضرف هارو شستم و کذاشتم سر جاش داشتم از خستگی بیهوش میشدم رفتم تو اتاقم و همین جوری که به پیشناهاد تهیونگ فکر می کردم خوابم برد
ویو فردا صبح(تهیونگ)
نیم ساعت پیش به جونکوک زنگ زدم بعد از کلی غرغر کردن که چرا از خواب نازش بیدارش کردم گفتم بیاد شرکت
چند دقیقه بعد(جونکوک)
تصمیم گرفتم پرونده رو قبول کنم....فقط بخاطر انتقام جیمین کسی که هیچ کاری به کسی نداشت ولی گشتنش...بغضم گرفت ولی قورتش دادم
رسیدم به دفتر تهیونگ در زدم بعد از اینکه گفت بیا تو رفتم داخل...بدون هیچ حرف اضافی گفتم
جونکوک:قبوله...روی پرونده کار میکنم
تهیونگ:اوکی
تهیونگ در کشوی میزشو باز کرد و یه کلید در آورد بعد از روی صندلیش پاشد و به سمت تهیونگ رفت
تهیونگ:این کلید اتاقته...یادته که اتاقت کجاست(نیشخند)
جونکوک:نگران نباش گم نمیشم
ویو تهیونگ:
بعد رفتن جونکوک به منشی گفتم پرونده رو بفرسته به اتاقش...بعد خودم رفتم اتاق رئیس
تق تق تق
رئیس:بیا تو
تهیونگ تعظیم کرد بعد گفت:زئیس قبول کرد
رئیس:آفرین...یه پاداش پیش من داری
تهیونگ:مرسی...ولی تا کی میخواین بهش دروغ بگین
رئیس:تو کاری به این کارا نداشته باش
تهیونگ:چشم...با اجازه
تا برگشتم که برم رئیس گفت:هواستو جمع کن جونکوک آخرین شانسمونه
تهیونگ: چشم
بلاخره از اون اتاق اومد بیرون هر وقت میرفت اتاق رئیس یه سنگینی عجیب احساس میکردم
نمیدونم بین جونکوک و رئیس چه اتفاق های افتاد ولی یه سری تئوری هست گه میگه اون ها داخل یه گروه افسانهء بودن (سایه های شب)
میگن کسایی داخل این گروه بودن اول۶ تا بچه تازه کار بودن ولی بعدن خیلی پیشرفت کردن ولی ۵ نفری چرا....هیچ کس نمیدونه
کیم نامجون،جئون جونکوک،جانگ هوسونگ،مین یونگی،کیم سوک جین
خیلی ها میگن این گروه۶ نفر بودن که هفتم دختر بوده و خیلی ها میگن اون دختر با جونکوک یه سری رابطه های هم داشته و بعد یه مدت معلوم میشه اون دختر سادیسم داره و از داخل گروه حذف میشه اعضای گروهش خیلی تلاش کردن این اتفاق نیوفته ولی موفق نمیشن بعد از اون جونکوک یه مدت افسردگی میگیره
بعد از اینکه اون دختر از گروه میره ناپدید میشه کسی نه قیافه اون دخترو دیده نه اسمشو میدونه...گروه سایه های شب ۶ سال کار کردن ولی تو آخرین ماموریت شون با یه قاتل زنجیره ی روبرو شدن اون دیوانه بود و برای اینکه از جونکوک انتقام بگیره صمیمی ترین دوستشو که از بچگی باهاش دوست شده بود رو می کشه از اون به بعد جونکوک استفا میده و گروه متلاشی میشه...خیلی ها میگن یونگی و جیمین همو دوست داشتن یونگی یه پسر خیلی خوشحال بود ولی بعد مرگ جیمین همچی تغییر میکنه و سرد میشه
ادامه دارد....
- ۱.۱k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط