{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سفره ی نوبرانه ی فروردین هم جمع شد

سفره ی نوبرانه ی فروردین هم جمع شد
اتفاقِ خاصی نیست ...
فقط خواستم ببینم حواست هست ؟!
این عمرِ ماست که دارد مثلِ باد از مقابلِ چشمانمان می گذرد
و این ماییم که در حالِ عبورِ برق آسا از ثانیه هاییم ..
زمان را رویِ دورِ تند ، گذاشته اند
داریم با سرعتِ عجیبی پیر می شویم ...
هر ماه که می گذرد ؛
من و تو سی روز ، مُسن تر شده ایم
و سی روز ، به پایانِ داستانمان نزدیک تر .‌..
قلم در دستِ توست !
داستانِ زندگی ات را خوب بنویس ،
حواست به ثانیه ، ثانیه اش باشد
مبادا چند سالِ دیگر ؛
حوالیِ دهه ی شصت یا هفتادِ زندگی ؛
حسرتِ روزهایِ بر باد رفته ات را بخوری ...
مبادا خاطره ی خوبی نداشته باشی ؛
که با افتخار ، برایِ نوه هایت تعریف کنی !
دیدگاه ها (۱)

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت۲]صبح روز بعد، ات هن...

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

The Joke That Broke Us

سناریو:مرگ پنهان/پارت¹²**ایزوکو**تو کلاس نشسته بودم و به دیر...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت پایانیکوک چند ثانی...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

P : 31

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط