سفره ی نوبرانه ی فروردین هم جمع شد

سفره ی نوبرانه ی فروردین هم جمع شد
اتفاقِ خاصی نیست ...
فقط خواستم ببینم حواست هست ؟!
این عمرِ ماست که دارد مثلِ باد از مقابلِ چشمانمان می گذرد
و این ماییم که در حالِ عبورِ برق آسا از ثانیه هاییم ..
زمان را رویِ دورِ تند ، گذاشته اند
داریم با سرعتِ عجیبی پیر می شویم ...
هر ماه که می گذرد ؛
من و تو سی روز ، مُسن تر شده ایم
و سی روز ، به پایانِ داستانمان نزدیک تر .‌..
قلم در دستِ توست !
داستانِ زندگی ات را خوب بنویس ،
حواست به ثانیه ، ثانیه اش باشد
مبادا چند سالِ دیگر ؛
حوالیِ دهه ی شصت یا هفتادِ زندگی ؛
حسرتِ روزهایِ بر باد رفته ات را بخوری ...
مبادا خاطره ی خوبی نداشته باشی ؛
که با افتخار ، برایِ نوه هایت تعریف کنی !
دیدگاه ها (۱)

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت هفتم | صدایی از گذشتهبرای چند ثانیه نتون...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

🌸سفره ی نوبرانه ی #فروردین هم جمع شداتفاقِ خاصی نیست ...فقط ...

یڪ روز ، چشم باز می ڪنی و می بینیعزیز ترین آدمِ زندگی ات ، د...

محمد علی علومی نویسنده‌ی بمی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط