{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم — اولین برخورد

پارت چهارم — اولین برخورد

چند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زندگی جدیدش عادت می‌کرد.

هنوز خیلی چیزها برایش عجیب بود، اما حداقل دیگر با دیدن هر کالسکه‌ای وسط خیابان نمی‌ایستاد و خیره نگاهش نمی‌کرد. 😂

آن روز سوآ از او خواست چند پارچه را از بازار بگیرد.

ـ «فقط همین‌ها رو بخر و برگرد. راهش رو که بلدی؟»

یورا با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ «آره.»

البته که بلد نبود.

ده دقیقه بعد، وسط کوچه‌ای ایستاده بود و به اطراف نگاه می‌کرد.

ـ «عالیه... گم شدم.»

همان موقع صدای اسبی از پشت سرش آمد.

یورا بدون اینکه نگاه کند، یک قدم کنار رفت؛ اما اسب درست همان لحظه توقف کرد.

صدای مرد جوانی را شنید:

ـ «می‌تونی یکم بیشتر حواست به مسیرت باشه؟»

یورا برگشت.

مرد جوانی روی اسب نشسته بود. لباسش با لباس مردم عادی فرق داشت؛ ساده بود، اما کیفیتش کاملاً مشخص می‌کرد که متعلق به یک خانواده‌ی معمولی نیست.

یورا که خودش هم از گم شدنش عصبی بود، جواب داد:

ـ «من که وسط راه نبودم.»

مرد نگاهی به اطراف انداخت.

ـ «الان دقیقاً وسط راهی.»

یورا اخم کرد.

ـ «خب حالا که چیزی نشده.»

مرد پیاده شد و افسار اسب را گرفت.

ـ «برای کسی که نمی‌دونه کجاست، خیلی مطمئنی.»

یورا با حرص گفت:

ـ «من گم نشدم.»

مرد ابرویش را بالا برد.

ـ «پس اینجا کجاست؟»

یورا دهانش را باز کرد.

چند ثانیه سکوت.

ـ «...این مهم نیست.»

مرد خیلی کوتاه خندید.

ـ «فهمیدم.»

همین جمله بیشتر حرص یورا را درآورد.

ـ «مسخره می‌کنید؟»

ـ «نه.»

مکثی کرد.

ـ «فقط فکر می‌کنم بهتره قبل از اینکه دوباره وارد مسیر اسب‌ها بشی، راه خونه‌ات رو پیدا کنی.»

یورا با عصبانیت گفت:

ـ «لازم نکرده شما نگران راه خونه‌ی من باشید. بهتره به کار خودتون برسید.»

مرد لحظه‌ای به او نگاه کرد، اما چیزی نگفت. بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، سوار اسب شد و دور شد.

یورا با عصبانیت پشت سرش نگاه کرد.

ـ «چه آدم پررویی بود...»

همان لحظه، سوآ انگار از پشت سرش ظاهر شد و با تعجب گفت:

ـ «یورا! چرا با اون مرد این‌طوری حرف زدی؟»

یورا سریع برگشت.

ـ «سوآ! تو از کجا پیدات شد؟»

سوآ با نگرانی به مسیری که مرد رفته بود نگاه کرد.

ـ «می‌دونی با کی حرف می‌زدی؟ اون از خاندان مین بود!»

یورا اخم کرد.

ـ «خب که چی؟ خودش اول با من بد حرف زد.»

سوآ آهی کشید و با ناراحتی گفت:

ـ «اون مین یونگیه، بزرگ‌ترین پسر خاندان مین. نباید این‌طوری باهاش حرف می‌زدی. می‌دونی اگه کسی بفهمه با یکی از خاندان‌های بزرگ این‌طور صحبت کردی، چه دردسری می‌شه؟»

یورا با بی‌خیالی شانه بالا انداخت.

ـ «من که نمی‌دونستم کیه. تازه، خیلی هم پررو بود.»

سوآ با ناباوری نگاهش کرد.

ـ «یورا، تو واقعاً نمی‌فهمی با چه کسی درافتادی، نه؟»

یورا دوباره به مسیری که مرد رفته بود نگاه کرد.

ـ «نه. فقط می‌دونم اعصابم رو خرد کرد.»
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجم — خاندان مینسوآ هنوز هم با ناباوری به یورا نگاه می...

پارت ششم — دوبارهچند روز گذشت.یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

پارت دوم — دنیایی که نمی‌شناختیورا چند لحظه فقط به آدم‌هایی ...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط