{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👑 عروسِ ولیعهد

👑 عروسِ ولیعهد

ژانر: سلطنتی | فانتزی | رمانتیک | احساسی | پرنسسی | ازدواج اجباری
کیم لیانا × جئون جنگکوک
۱ فصل | ۳۰ پارت
لیانا نه پرنسس است، نه از خاندان اشراف.
او فقط دختری از یک خانواده‌ی متوسط در بوسان است؛ با زندگی‌ای ساده، دور از قصر، تاج و تشریفات سلطنتی.
تا اینکه یک اتفاق غیرمنتظره، او را وارد دنیایی می‌کند که هیچ شباهتی به زندگی خودش ندارد...
دنیای جئون جنگکوک؛
ولیعهدی مغرور، باوقار و مشهور به این‌که هیچ‌کس جرئت نمی‌کند خلاف نظرش رفتار کند.
اولین دیدارشان اصلاً شبیه یک داستان عاشقانه نیست.
— «شما می‌دانید با چه کسی صحبت می‌کنید؟»
لیانا آرام جواب داد:
— «بله. با مردی که ظاهراً بیش از حد به عنوانش افتخار می‌کند.»
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— «و شما ظاهراً بیش از حد شجاع هستید.»
— «نه، اعلیحضرت. فقط از شما نمی‌ترسم.»
— «باید بترسید.»
— «چرا؟»
جنگکوک کمی نزدیک‌تر شد.
— «چون ممکن است روزی مجبور شوید مرا تحمل کنید.»
لیانا لبخند زد.
— «و اگر نخواهم؟»
— «آن وقت...»
لحظه‌ای مکث کرد.
— «من باید دلیلی پیدا کنم که بخواهید.»
اما چیزی که هیچ‌کدام نمی‌دانند این است که یک ا꯭꯭ز꯭꯭د꯭꯭꯭و꯭꯭ا꯭꯭ج꯭ ꯭ا꯭꯭ج꯭꯭ب꯭꯭ا꯭꯭ر꯭꯭꯭ی قرار است آنها را به هم نزدیک کند.
دختری از یک خانواده‌ی معمولی...
در کنار ولیعهد بوسان.
میان قصرهای باشکوه، جشن‌های سلطنتی، موسیقی، رقص، لباس‌های فاخر و شب‌هایی که هر نگاه، معنایی پنهان دارد.
و شاید خطرناک‌ترین بخش این داستان، خودِ ازدواج نباشد...
بلکه روزی باشد که جنگکوک دیگر لیانا را به چشم یک دختر معمولی نبیند.
و لیانا دیگر نتواند ولیعهد را فقط «اعلیحضرت» صدا کند.
— «لیانا.»
— «بله؟»
— «اگر روزی دیگر نخواستی مرا ولیعهد ببینی، چه؟»
— «آن وقت شما را چه ببینم؟»
جنگکوک آرام نگاهش کرد.
— «فقط جنگکوک.»
لیانا لبخند زد.
— «و اگر فقط جنگکوک را ببینم؟»
— «آن وقت شاید دیگر نتوانم وانمود کنم که به تو علاقه‌ای ندارم.»
یک دختر معمولی.
یک ولیعهد مغرور.
یک ازدواج غیرمنتظره.
و عشقی که از میان غرور، موسیقی و رقص متولد می‌شود...
👑 عروسِ ولیعهد
بعضی دخترها با تاج وارد قصر نمی‌شوند...
گاهی قصر است که به خاطر آنها تاجش را کنار می‌گذارد.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊

شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
دیدگاه ها (۳۷)

🦢 پارت هفدهم | نزدیک‌تر از همیشهروزها آرام‌تر شده بود، اما ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط