رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_11
فصل چهارم: برخوردی در راهروهای قصر
An Unexpected Encounter
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
در خانهی کوچک
آیان بالاخره به خانه برگشت.
هیونجین روی مبل نشسته بود.
بنگچان هم کنار پنجره ایستاده بود.
آیان با هیجان وارد شد.
ـ بچهها!
هیونجین نگاهش کرد.
ـ کجا بودی؟
آیان با افتخار گفت:
ـ قصر.
بنگچان برگشت.
ـ قصر؟
ـ آره!
هیونجین خندید.
ـ تو؟
آیان با ناراحتی گفت:
ـ چرا اینقدر تعجب میکنید؟
چان پرسید:
ـ اونجا چی کار میکردی؟
آیان با هیجان شروع به تعریف کرد.
ـ دنبال تو و هیونجین میگشتم. بعد با ولیعهد و دست راستش آشنا شدم.
هیونجین صاف نشست.
ـ صبر کن. با ولیعهد؟
ـ آره. اسمش کیمین بود. اون یکی هم چانگبین.
بنگچان برای لحظهای مکث کرد.
ـ چانگبین؟
آیان سر تکان داد.
ـ خیلی جدی بود. ولی فکر کنم آدم خوبیه.
هیونجین لبخند زد.
ـ و تو احتمالاً دربارهی شیرینی باهاش حرف زدی.
آیان با افتخار گفت:
ـ دقیقاً.
بنگچان خندید.
ـ تو واقعاً هیچوقت تغییر نمیکنی.
آیان روی مبل نشست.
ـ راستی...
دو نفر نگاهش کردند.
ـ فکر کنم دوباره ببینمش.
هیونجین لبخند زد.
ـ کی؟
آیان شانه بالا انداخت.
ـ چانگبین.
بنگچان به پنجره نگاه کرد.
ـ ظاهراً امروز همهی ما با آدمهای جدید آشنا شدیم.
هیونجین لبخند زد.
ـ شاید این شهر قراره زندگیمون رو عوض کنه.
چان چیزی نگفت.
اما برای لحظهای، تصویر شاهزادهی بور و لبخند آرامش در ذهنش ظاهر شد.
پایان فصل چهارم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
گاهی یک برخورد کوتاه، آغاز دوستیای میشود که هیچکس انتظارش را نداشته است.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_11
فصل چهارم: برخوردی در راهروهای قصر
An Unexpected Encounter
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
در خانهی کوچک
آیان بالاخره به خانه برگشت.
هیونجین روی مبل نشسته بود.
بنگچان هم کنار پنجره ایستاده بود.
آیان با هیجان وارد شد.
ـ بچهها!
هیونجین نگاهش کرد.
ـ کجا بودی؟
آیان با افتخار گفت:
ـ قصر.
بنگچان برگشت.
ـ قصر؟
ـ آره!
هیونجین خندید.
ـ تو؟
آیان با ناراحتی گفت:
ـ چرا اینقدر تعجب میکنید؟
چان پرسید:
ـ اونجا چی کار میکردی؟
آیان با هیجان شروع به تعریف کرد.
ـ دنبال تو و هیونجین میگشتم. بعد با ولیعهد و دست راستش آشنا شدم.
هیونجین صاف نشست.
ـ صبر کن. با ولیعهد؟
ـ آره. اسمش کیمین بود. اون یکی هم چانگبین.
بنگچان برای لحظهای مکث کرد.
ـ چانگبین؟
آیان سر تکان داد.
ـ خیلی جدی بود. ولی فکر کنم آدم خوبیه.
هیونجین لبخند زد.
ـ و تو احتمالاً دربارهی شیرینی باهاش حرف زدی.
آیان با افتخار گفت:
ـ دقیقاً.
بنگچان خندید.
ـ تو واقعاً هیچوقت تغییر نمیکنی.
آیان روی مبل نشست.
ـ راستی...
دو نفر نگاهش کردند.
ـ فکر کنم دوباره ببینمش.
هیونجین لبخند زد.
ـ کی؟
آیان شانه بالا انداخت.
ـ چانگبین.
بنگچان به پنجره نگاه کرد.
ـ ظاهراً امروز همهی ما با آدمهای جدید آشنا شدیم.
هیونجین لبخند زد.
ـ شاید این شهر قراره زندگیمون رو عوض کنه.
چان چیزی نگفت.
اما برای لحظهای، تصویر شاهزادهی بور و لبخند آرامش در ذهنش ظاهر شد.
پایان فصل چهارم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
گاهی یک برخورد کوتاه، آغاز دوستیای میشود که هیچکس انتظارش را نداشته است.
- ۷۸
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط