his favorite strawberry
part 82
در حالی که داشت بانداژو دور دستم میپیچید با تعجب بهم خیره شد
چشماش اندازه در دیگ های ترشی هه سو بودن(مامانبزرگش)
یهو بانداژو رها کرد
در حالی که در شوک عظیمی از تعجب و رک بودن من هنگام پی ام اس بود گفت
€من چطور میتونم..
بعد یهو چهره اش به حالت قبل برگشت و بدون لحظه ای تردید گفت
€آره دوستت دارم
معلوم بود یه ریگی به کفشش هست
و سوال دوم مثل پتکی روی سرش فرو اومد
+تو جونگکوک من رو کشتی؟
اضطرابشو احساس میکردم
سعی میکرد به جای دیگه نگاه کنه
و پیشونیش پر از عرق شده بود
با لحن غمگینی گفت
€آره
و بعد یهویی اتاقو ترک کرد
تقریبا کارش تموم شده بود فقط مونده بود جاهای خصوصیم که اونو مجبور بودم خودم درمان کنم
پس دلیلی برای موندن نداشت
درسته..حدسم درست بود
با این حرفش شکم بر طرف شد
حالا که شَکَم بر طرف شده بود وقت برطرف کردن نیازهای شِکمه
بعد از بانداژ کردن کل بدنم داد زدم
+من گشنمهههه..اگه میخواد رمز اون گاو صندوق بدونید برام پیتزا بیارید
جون عمم چقدر هم میدونستم رمزش چیه
اهمیتی نداره
الان تنها چیزی حیاتی گرسنگیمه
کنجکاویم هم برطرف شده بود
بعد از اینکه چیزی خوردم مجبورم فرار کنم
تا حدودی هم جریان جنی و تهیونگو حدس میزدم
برای انتقام هم بعدا مجبورم مراحم خونه اشون بشم
بعد از چند مین همون خدمتکار قبلیه با یک جعبه پیتزا وارد اتاق شد
دیگه به بوی خون و فضای تاریکش عادت کرده باشم
شاید براتون سوال باشه که چطوری دستشویی میرم
خب این عمل به صورت عادی در دستشویی که در گوشه ی اتاق قرار دارد برقرار است
با حس کردن بوی پیتزا ای جانی گفتم و سریع پیتزا رو از دست خدمتکار بیچاره قاپیدم
+ای جوووون چه سری چه دمی عجب سوسیسییییی
خدمتکار که با حرفای من منحرف شده بود بازم صورتش سرخ شده بود
خب چیز بدی نگفتم
اون ذهن شماست که منحرفه
حالا اگه میگفتم عسل(فقط بی ال فنا میفهمند) و هولو چی میشد؟
دیگه بدبخت آب میشد می رفت زمین
بدون توجه بهش پیتزای عزیزمو خوردم که با آمدن سایه ی یزید اول بالای سرم اشتهام پرید
+گفتم بعد از اینکه خوردم میگم..برو بیرون پیرمرد شیبال حتی سایه ات هم باعث میشه اسهال بگیرم
آنامی یا بهتره بگیم همون کیم با لبخند چندشی گفت
₱پس دیروز حسابی بهت خوش گذشته..اگه نمیخواستی بگی مجبور بودم این دفعه باهم چند نفره حال کنیم
با فهمیدم منظورم کارد میزدی خونم در نیومد
جونگکوک..
جونگکوک کجایی که ببینی همسر عزیز تر از جانت رو به تجاوز تهدید میکنن
جونگکوک..کجاییییییی ده لعنتی مگه نرفتی بهشت خو برام یکمی پیش خدا چصی برو من رو نجات بده از دست این یزید
حتی اگه رفتی جهنم حق نداری من رو اینگونه رها کنی
حداقل روحتو به شیطان میفروختی اون مراقبم میبود
حتی اگه تناسخ پیدا کردی چرا نمیای نجاتم بدی؟
برام مهم نیست که یه سوسک با پشه یا ملخ شده باشی
ده لامصب حداقل به اعلام حضور کن
من رو توی این جهنم بهشت مانند تنها نذار
با حرس تموم تمام پیتزا رو خوردم
چیه انتظار داشتید نخورم؟
حالا درسته روح و روانم اوکی نیست ولی جونم با ارزشه
باید انرژی ای برای مبارزه داشته باشم دیگه
در حالی که داشت بانداژو دور دستم میپیچید با تعجب بهم خیره شد
چشماش اندازه در دیگ های ترشی هه سو بودن(مامانبزرگش)
یهو بانداژو رها کرد
در حالی که در شوک عظیمی از تعجب و رک بودن من هنگام پی ام اس بود گفت
€من چطور میتونم..
بعد یهو چهره اش به حالت قبل برگشت و بدون لحظه ای تردید گفت
€آره دوستت دارم
معلوم بود یه ریگی به کفشش هست
و سوال دوم مثل پتکی روی سرش فرو اومد
+تو جونگکوک من رو کشتی؟
اضطرابشو احساس میکردم
سعی میکرد به جای دیگه نگاه کنه
و پیشونیش پر از عرق شده بود
با لحن غمگینی گفت
€آره
و بعد یهویی اتاقو ترک کرد
تقریبا کارش تموم شده بود فقط مونده بود جاهای خصوصیم که اونو مجبور بودم خودم درمان کنم
پس دلیلی برای موندن نداشت
درسته..حدسم درست بود
با این حرفش شکم بر طرف شد
حالا که شَکَم بر طرف شده بود وقت برطرف کردن نیازهای شِکمه
بعد از بانداژ کردن کل بدنم داد زدم
+من گشنمهههه..اگه میخواد رمز اون گاو صندوق بدونید برام پیتزا بیارید
جون عمم چقدر هم میدونستم رمزش چیه
اهمیتی نداره
الان تنها چیزی حیاتی گرسنگیمه
کنجکاویم هم برطرف شده بود
بعد از اینکه چیزی خوردم مجبورم فرار کنم
تا حدودی هم جریان جنی و تهیونگو حدس میزدم
برای انتقام هم بعدا مجبورم مراحم خونه اشون بشم
بعد از چند مین همون خدمتکار قبلیه با یک جعبه پیتزا وارد اتاق شد
دیگه به بوی خون و فضای تاریکش عادت کرده باشم
شاید براتون سوال باشه که چطوری دستشویی میرم
خب این عمل به صورت عادی در دستشویی که در گوشه ی اتاق قرار دارد برقرار است
با حس کردن بوی پیتزا ای جانی گفتم و سریع پیتزا رو از دست خدمتکار بیچاره قاپیدم
+ای جوووون چه سری چه دمی عجب سوسیسییییی
خدمتکار که با حرفای من منحرف شده بود بازم صورتش سرخ شده بود
خب چیز بدی نگفتم
اون ذهن شماست که منحرفه
حالا اگه میگفتم عسل(فقط بی ال فنا میفهمند) و هولو چی میشد؟
دیگه بدبخت آب میشد می رفت زمین
بدون توجه بهش پیتزای عزیزمو خوردم که با آمدن سایه ی یزید اول بالای سرم اشتهام پرید
+گفتم بعد از اینکه خوردم میگم..برو بیرون پیرمرد شیبال حتی سایه ات هم باعث میشه اسهال بگیرم
آنامی یا بهتره بگیم همون کیم با لبخند چندشی گفت
₱پس دیروز حسابی بهت خوش گذشته..اگه نمیخواستی بگی مجبور بودم این دفعه باهم چند نفره حال کنیم
با فهمیدم منظورم کارد میزدی خونم در نیومد
جونگکوک..
جونگکوک کجایی که ببینی همسر عزیز تر از جانت رو به تجاوز تهدید میکنن
جونگکوک..کجاییییییی ده لعنتی مگه نرفتی بهشت خو برام یکمی پیش خدا چصی برو من رو نجات بده از دست این یزید
حتی اگه رفتی جهنم حق نداری من رو اینگونه رها کنی
حداقل روحتو به شیطان میفروختی اون مراقبم میبود
حتی اگه تناسخ پیدا کردی چرا نمیای نجاتم بدی؟
برام مهم نیست که یه سوسک با پشه یا ملخ شده باشی
ده لامصب حداقل به اعلام حضور کن
من رو توی این جهنم بهشت مانند تنها نذار
با حرس تموم تمام پیتزا رو خوردم
چیه انتظار داشتید نخورم؟
حالا درسته روح و روانم اوکی نیست ولی جونم با ارزشه
باید انرژی ای برای مبارزه داشته باشم دیگه
- ۳.۱k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط