برده عمارت جئون
پارت ¹⁶¹
چیزی روی زمین افتاد و صدای بلندی ایجاد شد.
جونگکوک رد صدا رو دنبال کرد
و پرده رو که کنار زد
من با پایین تنه لخت درست مقابلش بودم:
-جونگکوک...من...
لبش به زهرخندی بالا رفت
و نگاه تحقیر آمیزی به سر تا پام انداخت.
قدم کوتاهی به طرفم برداشت
و با لحن ارومی گفت:
-تو چی؟
جونگکوک نگاهی به پایین تنه ام انداخت و
صدای فریادش باعث شد توی جام بپرم.
-حرف بزن...چرا لال شدی
-من..من...
حرفی برای گفتن نداشتم،انگار کلمات از مغزم فرار کرده بودن.
شلوارم رو با غیظ کشید،توی صورتم پرت کرد و غرید:
- بپوش...سریع
دکتر دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-چه خبرته آقا...تو کی هستی؟
برو بیرون!
اینجا خونه بابات نیست که سرت و انداختی پایین اومدی تو
جونگکوک به طرف دکتر برگشت.
با لحنی که مو به تنم سیخ میکرد رو به دکتر گفت:
-وقتی بلایی سرت آوردم که تا آخر عمرت نتونستی حتی یه آمپول بزنی میفهمی من کیم
دکتر هنوز نمیدونست جونگکوک کیه و چه کارایی از دستش برمیاد والا در مقابلش قد علم نمیکرد.
قبل از اینکه سر دکتر بلایی بیاره شلوارم رو به سرعت پوشیدم.
دوست نداشتم جونگکوک من رو توی اون شرایط خجالت آور ببینه،اما دید و حکم هم صادر کرد.
وقتی به طرفم چرخید تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم:
-باور کن...پشیمون شده بو...
دستش سنگینش رو که توی دهنم کوبید روی تخت پرت شدم و طعم خون رو توی دهنم حس کردم.
به موهام چنگ زد و تنم رو بالا کشید:
-لال شو...
و بعد کوله و لباسام رو برداشت.
همون طور که موهام توی مشتش بود من رو به طرف در برد.
همزمان ادماش داخل اومدن:
-آقا...چه دستوری میفرمایید؟
-زنگ بزنید به پلیس و مطمئن شید دیگه هیچ بیمارستانی نمیتونه کار کنه!
بلایی سرش بیارید که از سایه خودشم بترسه
صدای شکستن وسیله ها و جیغ منشی و دکتر که بلند شد از ترس به خودم لرزیدم.
وقتی سر دکتر اون بلاها رو میآورد تکلیف من که معلوم بود.
من بوگوم رو کشتم و باور نمیکرد پشیمون شدم.
اون مرد مچ من رو موقع سقط گرفته بود.
موهام رو با خشونت کشید و از ساختمون بیرون زدیم،وسایلم رو پشت ماشین پرت کرد و خودم رو روی صندلی جلو.
چیزی روی زمین افتاد و صدای بلندی ایجاد شد.
جونگکوک رد صدا رو دنبال کرد
و پرده رو که کنار زد
من با پایین تنه لخت درست مقابلش بودم:
-جونگکوک...من...
لبش به زهرخندی بالا رفت
و نگاه تحقیر آمیزی به سر تا پام انداخت.
قدم کوتاهی به طرفم برداشت
و با لحن ارومی گفت:
-تو چی؟
جونگکوک نگاهی به پایین تنه ام انداخت و
صدای فریادش باعث شد توی جام بپرم.
-حرف بزن...چرا لال شدی
-من..من...
حرفی برای گفتن نداشتم،انگار کلمات از مغزم فرار کرده بودن.
شلوارم رو با غیظ کشید،توی صورتم پرت کرد و غرید:
- بپوش...سریع
دکتر دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-چه خبرته آقا...تو کی هستی؟
برو بیرون!
اینجا خونه بابات نیست که سرت و انداختی پایین اومدی تو
جونگکوک به طرف دکتر برگشت.
با لحنی که مو به تنم سیخ میکرد رو به دکتر گفت:
-وقتی بلایی سرت آوردم که تا آخر عمرت نتونستی حتی یه آمپول بزنی میفهمی من کیم
دکتر هنوز نمیدونست جونگکوک کیه و چه کارایی از دستش برمیاد والا در مقابلش قد علم نمیکرد.
قبل از اینکه سر دکتر بلایی بیاره شلوارم رو به سرعت پوشیدم.
دوست نداشتم جونگکوک من رو توی اون شرایط خجالت آور ببینه،اما دید و حکم هم صادر کرد.
وقتی به طرفم چرخید تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم:
-باور کن...پشیمون شده بو...
دستش سنگینش رو که توی دهنم کوبید روی تخت پرت شدم و طعم خون رو توی دهنم حس کردم.
به موهام چنگ زد و تنم رو بالا کشید:
-لال شو...
و بعد کوله و لباسام رو برداشت.
همون طور که موهام توی مشتش بود من رو به طرف در برد.
همزمان ادماش داخل اومدن:
-آقا...چه دستوری میفرمایید؟
-زنگ بزنید به پلیس و مطمئن شید دیگه هیچ بیمارستانی نمیتونه کار کنه!
بلایی سرش بیارید که از سایه خودشم بترسه
صدای شکستن وسیله ها و جیغ منشی و دکتر که بلند شد از ترس به خودم لرزیدم.
وقتی سر دکتر اون بلاها رو میآورد تکلیف من که معلوم بود.
من بوگوم رو کشتم و باور نمیکرد پشیمون شدم.
اون مرد مچ من رو موقع سقط گرفته بود.
موهام رو با خشونت کشید و از ساختمون بیرون زدیم،وسایلم رو پشت ماشین پرت کرد و خودم رو روی صندلی جلو.
- ۲۷.۶k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط