**پارت ۳۷**
**پارت ۳۷**
بوی تندِ دودِ غلیظ و سیاه، سینههامون رو پر کرده بود. نورِ قرمزِ آژیرهای خطر روی دیوارهای دودیِ اتاق مثل رقصِ ارواح میچرخید. حرارتِ آتش داشت به طبقه بالا میرسید و فضای اتاق کمکم داشت تبدیل به یه کورهی داغ میشد.
اما جونگکوک انگار توی دنیای دیگهای بود؛ غرق در خشم و لذتِ تسخیر کردن.
در این لحظه، غریزه بقا توی وجودم منفجر شد. خفگی داشت گلوم رو چنگ میزد. مرگ بیخِ گوشمون بود و من قصد نداشتم توی این اتاقِ لعنتی، خاکستر بشم!
با تمامِ نیروی باقیماندهام، زانوهای خستهام رو جمع کردم. پیش از اینکه بتونه حرکتی کنه، با تمامِ قدرت کفِ هر دو پا رو محکم کوبیدم وسطِ سینهاش!
ضربهی ناگهانی و سنگینِ من، همراه با غافلگیریاش، باعث شد جونگکوک تعادلش رو از دست بده و با یه صدای خفه، از روی تنم پرت بشه عقب و محکم بخوره زمین.
بلافاصله دستم رو سمتِ زنجیر کشیدم. با نفسنفس زدن و سرفه کردن، ضامنِ زنجیر رو با تقلای مرگبار کشیدم تا قفل باز شد. در کسری از ثانیه آزاد شدم!
پریدم روی زمین، سرفهای کردم که دود ریه هام رو سوزوند. پیراهنِ پارهام رو روی تنم کشفتم و قبل از اینکه جونگکوک بتونه از روی زمین بلند بشه، دویدم سمتِ پنجره تا شیشه رو بشکنم.
اما دستِ درشتی مچِ پام رو چنگ زد و با یه حرکتِ برقآسا من رو کشید پایین! محکم خوردم روی فرشِ اتاق.
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد و خطی از خونِ خشکشده روی صورت و سینهاش دیده میشد، با چشمهایی که از خشم و جنون سرخ شده بود، روم خیمه زد. سرفهای کرد، دستش رو کشید رو موهای خیس از عرقش و با صدایی که از دود و خشم خشدار شده بود، غرید:
- «فکر کردی کجا میخوای فرار کنی، عکاسِ لجوج؟ مرگ هم من و تو رو از هم جدا نمیکنه!»
دود داشت تمامِ اتاق رو پر میکرد و چشمهامون از سوزشِ دود داشت کور میشد...
---
بوی تندِ دودِ غلیظ و سیاه، سینههامون رو پر کرده بود. نورِ قرمزِ آژیرهای خطر روی دیوارهای دودیِ اتاق مثل رقصِ ارواح میچرخید. حرارتِ آتش داشت به طبقه بالا میرسید و فضای اتاق کمکم داشت تبدیل به یه کورهی داغ میشد.
اما جونگکوک انگار توی دنیای دیگهای بود؛ غرق در خشم و لذتِ تسخیر کردن.
در این لحظه، غریزه بقا توی وجودم منفجر شد. خفگی داشت گلوم رو چنگ میزد. مرگ بیخِ گوشمون بود و من قصد نداشتم توی این اتاقِ لعنتی، خاکستر بشم!
با تمامِ نیروی باقیماندهام، زانوهای خستهام رو جمع کردم. پیش از اینکه بتونه حرکتی کنه، با تمامِ قدرت کفِ هر دو پا رو محکم کوبیدم وسطِ سینهاش!
ضربهی ناگهانی و سنگینِ من، همراه با غافلگیریاش، باعث شد جونگکوک تعادلش رو از دست بده و با یه صدای خفه، از روی تنم پرت بشه عقب و محکم بخوره زمین.
بلافاصله دستم رو سمتِ زنجیر کشیدم. با نفسنفس زدن و سرفه کردن، ضامنِ زنجیر رو با تقلای مرگبار کشیدم تا قفل باز شد. در کسری از ثانیه آزاد شدم!
پریدم روی زمین، سرفهای کردم که دود ریه هام رو سوزوند. پیراهنِ پارهام رو روی تنم کشفتم و قبل از اینکه جونگکوک بتونه از روی زمین بلند بشه، دویدم سمتِ پنجره تا شیشه رو بشکنم.
اما دستِ درشتی مچِ پام رو چنگ زد و با یه حرکتِ برقآسا من رو کشید پایین! محکم خوردم روی فرشِ اتاق.
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد و خطی از خونِ خشکشده روی صورت و سینهاش دیده میشد، با چشمهایی که از خشم و جنون سرخ شده بود، روم خیمه زد. سرفهای کرد، دستش رو کشید رو موهای خیس از عرقش و با صدایی که از دود و خشم خشدار شده بود، غرید:
- «فکر کردی کجا میخوای فرار کنی، عکاسِ لجوج؟ مرگ هم من و تو رو از هم جدا نمیکنه!»
دود داشت تمامِ اتاق رو پر میکرد و چشمهامون از سوزشِ دود داشت کور میشد...
---
- ۳۵۶
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط