آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?
پارت ۴۰
ویو کوک
یکی صدام کرد برگشتم نگاهش کردم
تینا بود
#"کوک خوبی"
*"نه"
#"می خوای بریم بار"
*"نه تو دنبال اطلاعات باش باید هرچه زودتر امیلی پیدا بشه"
#"کوک چت شده تو اون آدمی نبودی که سریع ول بدی و شکست بخوری"
*"نمیدونم وقتی یاد اون چهره مظلومش موقع دزدیده شدن میوفتن قلبم تیری میکشه از درد"
یه خنده ای کمی تینا کرد و بعد بهم نگاه کرد
#"طبعیه حالا هم برو خونه بیرون نرو"
بعد رفتم سمت ماشین سوار شدم سرم رو رو فرمون گذاشتم و همینطور اشکام پایین میومد
من چم شده بود من گریه نمیکردم من شکست نمی خوردم ولی الان خیلی زود وا دادم بعد اشک هامو پاک کردم و بعد ماشین رو روشن کردم و بعد به سمت بار کره رفتم......
______________________________
ویو سلین
صبح روز بعد
بیدار شدم یه نگاه به خودم انداختم تنم برهنه بود تو بغل تهیونگ بودم از ترس جیغی زدم و گریه کردم که تهیونگ از خواب بیدار شدم
¤"وای نه مامان چیکار کردیم"
^"ما یا تو هق....هق.."
¤"سلین منو ببخش من دیشب مست بودم هیچی نفهمیدم"
^"ببخشم چرا ببخشم تو دخترونگیم رو ازم گرفتی"
¤"نمی خواستم نمی خواستم من فقط تو حال خودم نبودم"
^"برو گمشو ازم دور شو هق.....هق.."
بعد همینطور گریه میکردم که
تهیونگ محکم بغلم کرد
محکم منو به سینش چسبوند
منم اروم نمیشدم....
_____________________________
ویو کوک
اوففففف از خواب بیدار شدم تو ماشینم بودم به فرمون تکیه داده بودم و خوابیده بودم بعد ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه رفتم
بعد از کمی رسیدم به خونه رفتم در زدم
سلین درو باز کرد و پرید تو بغلم
^"کجا بودی داداش"
*"بیرون"
^"چرا دیشب نیومدی"
*"شرکت بودم قشنگم"
^"باشه بیت صبحونه بخور"
رفتیم با سلین داخل تهیونگ داشت میز می چید منم رفتم بالا تا لباسمو رو عوض کنم
بعد از کمی رفتم پایین کنار سلین نشستم و شروع کردیم به خوردن که تهیونگ گفت......
شرط
۱۰ لایک🎀
ویو کوک
یکی صدام کرد برگشتم نگاهش کردم
تینا بود
#"کوک خوبی"
*"نه"
#"می خوای بریم بار"
*"نه تو دنبال اطلاعات باش باید هرچه زودتر امیلی پیدا بشه"
#"کوک چت شده تو اون آدمی نبودی که سریع ول بدی و شکست بخوری"
*"نمیدونم وقتی یاد اون چهره مظلومش موقع دزدیده شدن میوفتن قلبم تیری میکشه از درد"
یه خنده ای کمی تینا کرد و بعد بهم نگاه کرد
#"طبعیه حالا هم برو خونه بیرون نرو"
بعد رفتم سمت ماشین سوار شدم سرم رو رو فرمون گذاشتم و همینطور اشکام پایین میومد
من چم شده بود من گریه نمیکردم من شکست نمی خوردم ولی الان خیلی زود وا دادم بعد اشک هامو پاک کردم و بعد ماشین رو روشن کردم و بعد به سمت بار کره رفتم......
______________________________
ویو سلین
صبح روز بعد
بیدار شدم یه نگاه به خودم انداختم تنم برهنه بود تو بغل تهیونگ بودم از ترس جیغی زدم و گریه کردم که تهیونگ از خواب بیدار شدم
¤"وای نه مامان چیکار کردیم"
^"ما یا تو هق....هق.."
¤"سلین منو ببخش من دیشب مست بودم هیچی نفهمیدم"
^"ببخشم چرا ببخشم تو دخترونگیم رو ازم گرفتی"
¤"نمی خواستم نمی خواستم من فقط تو حال خودم نبودم"
^"برو گمشو ازم دور شو هق.....هق.."
بعد همینطور گریه میکردم که
تهیونگ محکم بغلم کرد
محکم منو به سینش چسبوند
منم اروم نمیشدم....
_____________________________
ویو کوک
اوففففف از خواب بیدار شدم تو ماشینم بودم به فرمون تکیه داده بودم و خوابیده بودم بعد ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه رفتم
بعد از کمی رسیدم به خونه رفتم در زدم
سلین درو باز کرد و پرید تو بغلم
^"کجا بودی داداش"
*"بیرون"
^"چرا دیشب نیومدی"
*"شرکت بودم قشنگم"
^"باشه بیت صبحونه بخور"
رفتیم با سلین داخل تهیونگ داشت میز می چید منم رفتم بالا تا لباسمو رو عوض کنم
بعد از کمی رفتم پایین کنار سلین نشستم و شروع کردیم به خوردن که تهیونگ گفت......
شرط
۱۰ لایک🎀
- ۲۱.۱k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط