بی نام و نشان

پارت ³
ویو کایا
مدیر: از مدرسه معتبر پاریس براتون درخواست اومده. میخواین قبولش کنین؟
نمیدونستم چی بگم. کیوکا هم کنارم شوکه بود. در آخر گفتم: میتونیم بریم؟
مدیر سر تکون داد و گفت: برای فردا بلیط دارین. میتونین برین و وسایلتون رو جمع کنین
خیلی خوشحال بودم. همیشه میخواستم برم و خارج کشور درس بخونم. کیوکا هم همینو میگفت.
از دفتر مدیر خارج شدیم. بخاطر ذوق زیادی که داشتم کل راه تا خونه رو دویدم.
وقتی رسیدم خونه، اولین کاری که کردم پریدم بغل دراکن و گفتم: کنننننننن بالاخره از پاریس برام درخواست اومددد
کن که خیلی بیش از حد شوکه بود نمی‌دونست چی بگه
آروم از بغلش پایین اومدم و همه چیز رو براش تعریف کردم. اونم لبخند زد. یه لبخند تلخ. هرچی نباشه داشتیم از هم جدا می‌شدیم.
؟؟؟: پس به آرزوت رسیدی؟
پشت سرمو نگاه کردم. جیغ کشیدم: داداش میتییییییییی
درسته. میتسویا بود. دوست کن. و یکی از صد کراش اعظم من در توکیو ریونجرز. خندید و گفت: حالا جیغ نزن دختر.
خندیدم. رفتم تو اتاقم وسایلم رو جمع کردم. این اتاق اتاقی بود که وقتی چشمامو باز کردم اولین چیزی بود که دیدم. لبخندی زدم و مشغول ادامه جمع کردن اتاق و وسایلم شدم
ساکی که داخل دستم بود رو کنار در گذاشتم.
رفتم پیش کن و دخترا(اگه یادتون باشه دراکن تو انیمه داخل فاحشه خونه زندگی می‌کرد و خب خواهرشم باید همونجا باشه دیگع🗿)
امروز آخرین روزی بود که اینا رو میدیدم و میخواستم آخرین روزم تو ژاپن رو میخوام با بهترین افراد زندگیم بگذرونم.
روز بعد...
صبح از خواب بلند شدم. دست و صورتم رو شستم. به ساعت نگاه کردم. 7:15 بود. منم برای 8 بلیط هواپیما داشتم.
لباسامو پوشیدم و رفتم تو اتاق کن. خواب بود منم برای آخرین روز کرمم گرفته بود. یه پارچ آب یخ از داخل یخچال برداشتم و تماما روی کله کن ریختم. دروغ چرا داداش عزیزم از جاش پرید و با یه نگاه به شدت برزخی نگام می‌کرد. شونه بالا انداختم و قیافه ام رو مظلوم کردم: امروز آخرین روزیه که میبینمت. میخوای دعوام کنی؟
کن آهی کشید. نیشخند زدم که گفت: نیشتو که تا بنا گوشت وا کردی ببند
خندیدم. آخه داداش عزیزم، من سر به سر تو نذارم دیگه کی رو برای این کار دارم؟
برداشتم ساکمو و رفتیم سمت فرودگاه با کن(نمره جمله بندی 20)
یه نگاه به فاحشه خونه انداختم. برای بار آخر. و راهی شدیم
تو فرودگاه مدیر و کیوکا منتظرم بودن. یه پسر مو سیاه هم کمتر کیوکا بود. یکم آشنا میزد. اهمیت ندادم و بلند گفتم: کیوکاااااا
کیوکا برگشت و با دیدن من گفت: کایااااا
و پریدم بغلش. حالا قیافه بنده خدا رو میدیدم. اوه. ایننننن؟؟
یهو صدای کن اومد: تو اینجا چیکار میکنی؟
یارو آه کشید: این خواهر احمقم میخواد بره پاریس برا تحصیل. خودت چی؟
کن هم آه کشید: خواهر احمق منم همینطور
بعد یهو جفتشون موقعیت رو بررسی کردن و با هم گفتن: مگه تو خواهر داشتی؟
خندیدم. کیوکا گفت: عاااا این داداشمه. کیسوکه
با خودم گفتم البته که میشناسمش. طرف یکی دیگه از صد کراش اعظم من بود
با خنده گفتم: خوشبختم. من خواهر کن هستم. کایا
(حال ندارم بنویسم کیسوکه پس همون باجی)
باجی: همچنین. حالا کیوکا الدنگ گم شو برو سوار هواپیما شو
کیوکا: ایشششش
خندیدیم و رفتیم سوار هواپیما شدیم. قرار بود یکی از معلما باهامون بیاد و خب از شانس زیبای ما معلم خودمون اومد. با یه لبخند ملیححححح گفت: سلام دخترا! مشتاق دیدار!
نمیشه دهنشو بدوزم؟ یا به میتسویا بگم بدوزه؟ خیلی می حرفهههه
پرش زمانی به دلیل گشاد بودن من...
رسیدیم پاریس. نفس عمیقی کشیدم. میخواستم مث تو فیلما هوای زیبای پاریس رو استشمام کنم که کیوکا رید توش: دختره پوفیوز گم شو بریم من خوابم میاد
برزخی نگاش کردم که دهنشو بست.
رفتیم تو خوابگاه. دوتا تخت داشت هر کدوم یه گوشه. آه کشیدیم: تو هم مث من فکر میکنی؟
کیوکا سر تکون داد. در نتیجه تخت هارو هل دادیم و به هم چشبوندیم که یه تخت دونفره شد. روش پریدیم و کپیدیم.
اما نکپیدم. چون کدیکا هی با خودش تو خواب میگفت: لطفا... لطفا کیسوکه... ای بار نمیر... زنده بمون!
~~~~
پارت ³
حمایت؟
#انیمه
#توکیو_ریونجرز
#مایکی
دیدگاه ها (۱۰)

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

آغوش آنها پارت نمیدونم

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

Cruel Love پارت ۱۰ که صدای لارا اومد#:شما باز دارید دعوا میک...

رومان قطره قرمز (پارت 8)

the first lie

پارت ۴۰

اکسپرور

رمان : «اسمات پارسا»(از خودم یه اسم درآوردم)(تکپارتی)ویو «ا/...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط