part59
هانا: باشه خودت خواستی من دوماهی میشه که نشدم رفتم ازمایش دادم فهمیدم باردارم
کوک: خب که چی؟ نمیدونی باباش کیه؟
ا/ت: هانا جان تبریک میگم میشه بری بیرون نمیخوام قبل از ازدواجم ببینمت
هانا: وایی چقدر دیوونه ای تو نمیفهمی که تو جونگکوک نمیتونید باهم ازدواج کنید
ا/ت: چی؟ چرا مثلا
هانا: چون من حاملم ببین این جواب ازمایشمه مثبته
ا/ت: خب که چی یعنی میشه اون بچه، بچه ی من باشه که ما نمیتونیم ازدواج کنیم تروخدا برو بیرون حالم ازت بهم میخوره
هانا: یعنی چی بچه تو میخوای بچه ی منو به نام خودت بزنی
ا/ت: حالا منم یه چیزی گفتم خب باید بدونم چرا بخاطر تو ما نباید ازدواج کنیم
هانا: بخاطر من نه بخاطر این بچه
ا/ت: این بچه چه ربطی به ما داره
هانا: به تو نداره ولی به جونگکوک داره
دستشو گذاشت رو شکمش
هانا: این بچه بچه ی جونگکوک
کوک: جان؟ بچه ی من
هانا: اره
کوک: چرت داری چرت و پرت میگی
هانا: چرت و پرت نمیگم راستشو گفتم
جونگکوک دست هانا گرفت رفتند بیرون
دنیا رو سرم خراب شده بود نمیتونستم نفس بکشم
مینسو: جینسو این دختره چی میگفت
جینسو: ا/ت
تو چشمام اشک جمع شده بود
جینسو: تو باور میکنی؟
چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم
قلبم داشت منفجر میشد یعنی چی؟
کوک
مینسو: جونگکوک دختره دوباره چه چرت و پرتی میگفت واقعا حاملست
کوک: اره
جینسو: بچه ی تو نیست
کوک: معلومه که نیست به ا/ت بگید
مینسو: رفت تو اتاقش
کوک: من الان باید برم ا/ت بگو عروسی کنسل نکنه
مینسو: باشه
ا/ت
مینسو: جینسو چیشده؟
جینسو: صدای ا/ت نمیاد درو قفل کرده
مینسو: یعنی چی؟ درش کلید اضافه نداره؟
جینسو: نه
مینسو: برو یه چیزی بیار درو بشوکنیم کاری با خودش نکنه
درو باز کردم
ا/ت: کاری با خودم نمیکنم نگرانم نباشید
مینسو:ا/ت جونگکوک گفت که اون بچه بچه ی خودش نیست
ا/ت: شما چی میدونید باور کردید
مینسو: تو باور نمیکنی؟
ا/ت: معلومه که من مطمئنم اون بچه ی جونگکوک
جینسو: یعنی جونگکوک و هانا باهم بودن
ا/ت: من چه میدونم برید بیرون تنهام بزارید
دو روز بعد
مینسو: ا/ت بیا یه چیزی بخور هیچی نخوردی این دو روز
ا/ت: میل ندارم میخوام برم بیرون
جینسو: کجا؟
ا/ت: با جونگکوک حرف بزنم
جینسو: باشه مراقب خودت باش
یک ساعت بعد
کوک: ببخشید دیر کردم
ا/ت: سلام
کوک: سلام ببخشید سرم شلوغ بود نتونستم باهات زودتر حرف بزنم
ا/ت: خب چی میخواستی بگی؟
کوک: گفتم فردا بیا خونمون تا باهم مهمونارو دعوت کنیم
ا/ت: مهمون؟
کوک: اره برای عروسی دیگه
ا/ت: میخوای با هانا ازدواج کنی؟
کوک: جان؟ ا/ت دیوونه شدی
ا/ت: نه
کوک: ما قراره باهم ازدواج کنیم
ا/ت: جملت تا یه جایی درسته، قراره نه قرار بود ولی دیگه همه چیز تموم شد
کوک: چی داری میگی؟ تو که باور نمیکنی حرف هانارو
ا/ت:.
#فیک
کوک: خب که چی؟ نمیدونی باباش کیه؟
ا/ت: هانا جان تبریک میگم میشه بری بیرون نمیخوام قبل از ازدواجم ببینمت
هانا: وایی چقدر دیوونه ای تو نمیفهمی که تو جونگکوک نمیتونید باهم ازدواج کنید
ا/ت: چی؟ چرا مثلا
هانا: چون من حاملم ببین این جواب ازمایشمه مثبته
ا/ت: خب که چی یعنی میشه اون بچه، بچه ی من باشه که ما نمیتونیم ازدواج کنیم تروخدا برو بیرون حالم ازت بهم میخوره
هانا: یعنی چی بچه تو میخوای بچه ی منو به نام خودت بزنی
ا/ت: حالا منم یه چیزی گفتم خب باید بدونم چرا بخاطر تو ما نباید ازدواج کنیم
هانا: بخاطر من نه بخاطر این بچه
ا/ت: این بچه چه ربطی به ما داره
هانا: به تو نداره ولی به جونگکوک داره
دستشو گذاشت رو شکمش
هانا: این بچه بچه ی جونگکوک
کوک: جان؟ بچه ی من
هانا: اره
کوک: چرت داری چرت و پرت میگی
هانا: چرت و پرت نمیگم راستشو گفتم
جونگکوک دست هانا گرفت رفتند بیرون
دنیا رو سرم خراب شده بود نمیتونستم نفس بکشم
مینسو: جینسو این دختره چی میگفت
جینسو: ا/ت
تو چشمام اشک جمع شده بود
جینسو: تو باور میکنی؟
چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم
قلبم داشت منفجر میشد یعنی چی؟
کوک
مینسو: جونگکوک دختره دوباره چه چرت و پرتی میگفت واقعا حاملست
کوک: اره
جینسو: بچه ی تو نیست
کوک: معلومه که نیست به ا/ت بگید
مینسو: رفت تو اتاقش
کوک: من الان باید برم ا/ت بگو عروسی کنسل نکنه
مینسو: باشه
ا/ت
مینسو: جینسو چیشده؟
جینسو: صدای ا/ت نمیاد درو قفل کرده
مینسو: یعنی چی؟ درش کلید اضافه نداره؟
جینسو: نه
مینسو: برو یه چیزی بیار درو بشوکنیم کاری با خودش نکنه
درو باز کردم
ا/ت: کاری با خودم نمیکنم نگرانم نباشید
مینسو:ا/ت جونگکوک گفت که اون بچه بچه ی خودش نیست
ا/ت: شما چی میدونید باور کردید
مینسو: تو باور نمیکنی؟
ا/ت: معلومه که من مطمئنم اون بچه ی جونگکوک
جینسو: یعنی جونگکوک و هانا باهم بودن
ا/ت: من چه میدونم برید بیرون تنهام بزارید
دو روز بعد
مینسو: ا/ت بیا یه چیزی بخور هیچی نخوردی این دو روز
ا/ت: میل ندارم میخوام برم بیرون
جینسو: کجا؟
ا/ت: با جونگکوک حرف بزنم
جینسو: باشه مراقب خودت باش
یک ساعت بعد
کوک: ببخشید دیر کردم
ا/ت: سلام
کوک: سلام ببخشید سرم شلوغ بود نتونستم باهات زودتر حرف بزنم
ا/ت: خب چی میخواستی بگی؟
کوک: گفتم فردا بیا خونمون تا باهم مهمونارو دعوت کنیم
ا/ت: مهمون؟
کوک: اره برای عروسی دیگه
ا/ت: میخوای با هانا ازدواج کنی؟
کوک: جان؟ ا/ت دیوونه شدی
ا/ت: نه
کوک: ما قراره باهم ازدواج کنیم
ا/ت: جملت تا یه جایی درسته، قراره نه قرار بود ولی دیگه همه چیز تموم شد
کوک: چی داری میگی؟ تو که باور نمیکنی حرف هانارو
ا/ت:.
#فیک
- ۹۷.۷k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط