{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم نمی آید چند سالم بود...فقط آنقدری بچه بودم که دلم بر

یادم نمی آید چند سالم بود...فقط آنقدری بچه بودم که دلم برای یک عروسک موطلایی بلرزد...برای داشتنش آنقدر پا به زمین کوبیدم تا تولد همان سال انگار دنیا برای من شد...پدرم آن عروسک را برایم خرید...تا صبح نگاهش کردم ؛ صبح که شد بردمش توی حیاط...شد هم بازی ام...آنقدر با او بازی کردم تا خسته شدم و رفتم کمی بخوابم...بیدار که شدم باران باریده بود...تازه یادم آمد حواسم پرت شده و عروسک را در حیاط جا گذاشته ام...با عجله دویدم سمتش اما
از عروسک مو طلایی دلبرم جز چند تکه لباس گلی و موهای بهم ریخته چیزی باقی نمانده بود...با یک سهل انگاری آرزویی که مدت ها برای رسیدن به آن اصرار کرده بودم را از دست دادم...
مهم نبود حالا چقدر محکم در آغوشم فشارش دهم...مهم نبود چقدر برایش بگویم که یادم رفته ببرمش توی خانه...هیچ چیز عوض نمی شد...عروسک دیگر آن عروسک قبلی نمی شد...فقط چون بعد از به دست آوردنش وقتی دیگر برای من بود مراقبش نبودم...
حواسم پرت شد و جایی که نباید رهایش کردم به حال خودش...عروسکم خراب شد و همان شب سهم زباله دانی سر کوچه شد...
مهم نیست چقدر برای داشتن کسی یا چیزی اصرار کنیم...مهم نیست چقدر از داشتنش خوشحال باشیم...مهم فقط این است وقتی خسته بودیم ؛ وقتی همه چیز سخت شد حواسمان از او پرت نشود... دستش را جایی رها نکنیم...
فقط یک سهل انگاری کافیست تا برای همیشه کسی که روزی داشتنش آرزویمان بوده را از دست بدهیم...مراقب الماس های زندگیمون باشیم😇
#وروجک_لکستان
دیدگاه ها (۳)

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت13جین:جونگکو...

چند پارتی

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

🖤🥀 مَـن هَـمیشـه پـایِـت بـودَم...بـالـا سَـرِت مِـثـل سـایـ...

*💌:جیسونگی پیامی در بابل فرستاده🐿:سلام من جیسونگ صاحب تولدم ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁷بعد از محافظ فاصله گرفت و به سمتم اوم...

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 193♡⁠。⁠)⁩هق هق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط