آسمان ، خاکستری و محبوس بود و هوا بوی علف تازه و دانه های

آسمان ، خاکستری و محبوس بود و هوا بوی علف تازه و دانه های درشت تگرگ میداد
لی لی میتوانست درخت های پیچ و تاب خورده ی انگور را از پشت مه تشخیص دهد
موهای نارنجی رنگش را که بوی وانیل میداد کنار زد
خوشه انگوری را در دست گرفت و دانه های بلورینش را لمس کرد
چشمان عسلی اش را ریز کرد ، همیشه سخت پسند بود
بالاخره دو دانه انگور کبود را از میان خوشه ی بزرگ جدا کرد و دانه های انگور را که در اثر مه خیسِ خیس بودند به گوشش اویخت
رنگ بنفش و درخشان دانه های انگور با رنگ نارنجیِ موهایش در کنار هم تضاد عجیبی ایجاد کرده بودند
اینجا باغ انگور لی لی اونز بود
اما اسمش را باغ خرمالو گذاشت
زیرا سوروس ، همیشه خرمالو ها را دوست میداشت ، انها همرنگ موهاےلۍلۍ بودند :)
دیدگاه ها (۰)

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. عصر ویکتوری...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟛در سمت چپ ِ سینه‌ام ؛سرزمینی‌ست کوچککه تو برای آن خو...

{محکوم به لمس } part ۱۳ 杂交种نگاهی به لباس عروسش انداخت لحنش ...

𝖕𝖆𝖗𝖙10آن شب، مارال تا ساعت‌ها بیدار ماند. توی اتاقش قدم می‌ز...

پارت ۳۴ (هشدار کارای زیرپتویی و عذرخواهی بخاطر یک هفته.. شای...

پارت ۲۲:

پارت پانزدهم سبز یشمی زیر بارانصبح با صدای باران شروع شد.نه ...

(^o^) (^o^) مردی که روبروش وایساده بود ظاهری ناخوشایند داشت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط