پارت پانزدهم سبز یشمی زیر باران
پارت پانزدهم سبز یشمی زیر باران
صبح با صدای باران شروع شد.
نه بارانی آرام و دلنشین؛ بارانی سنگین که انگار تمام شب پشت پنجرههای عمارت آلدرین منتظر مانده بود تا بالاخره راهی به درون پیدا کند.
کوک چشمهایش را باز کرد. نور خاکستری صبح از لابهلای پردههای مخمل سبز اتاقش عبور میکرد و روی بوم نیمهتمام کنار پنجره افتاده بود.
چند لحظه همانطور دراز کشید.
بعد ناگهان به یاد شب گذشته افتاد.
نامهٔ قدیمی. نام الیاس. چهرهٔ نایک وقتی فهمیده بود شاید تمام این سالها حقیقت را اشتباه به خاطر سپرده باشد.
کوک پتو را کنار زد و از تخت بیرون آمد.
اولین کاری که کرد، رفتن به اتاق برادرش بود.
سه بار به در زد.
«نایک؟»
جوابی نیامد.
در را باز کرد.
اتاق مرتب بود؛ بیش از حد مرتب.
تخت صاف شده بود، پردهها کنار رفته بودند و پنجره کمی باز مانده بود. بوی هوای سرد و باران داخل اتاق پیچیده بود.
اما چیزی سر جایش نبود.
نایک.
کوک چند قدم داخل رفت.
«نایک؟»
این بار صدایش بلندتر بود.
چشمش به میز کنار تخت افتاد. ساعت جیبی نایک روی آن قرار داشت؛ همان ساعتی که تقریباً هیچوقت از خودش جدا نمیکرد.
کنارش یک پاکت سفید بود.
کوک آن را برداشت.
روی پاکت فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«کوک.»
خط نایک بود.
قلبش فشرده شد.
پاکت را باز کرد.
«کوک عزیزم،
اگر این نامه رو میخونی، یعنی نتونستم قبل از رفتنم باهات حرف بزنم.
میدونم ازم عصبانی میشی. احتمالاً میگی دوباره تصمیم گرفتم بهجای تو فکر کنم و دوباره چیزی رو ازت پنهون کردم.
شاید حق هم داشته باشی.
اما یه چیزی هست که میخوام قبل از هر قضاوتی یادت بمونه: هیچوقت، حتی برای یک لحظه، فکر نکن که سکوت من به خاطر بیاعتمادی به تو بوده.
تو تنها کسی هستی که هنوز وقتی وارد یه اتاق میشم، باعث میشی احساس کنم واقعاً به خونه برگشتم.
مراقب خودت باش، نقاش کوچولو.
و لطفاً این بار پردههای اتاقت رو درست ببند. هر بار بارون میاد، نصف اتاقت خیس میشه و بعد هم تقصیر رو گردن پنجره میندازی.
نایک.»
کوک تا انتهای نامه را خواند.
بعد دوباره از اول.
و بار سوم.
وقتی تمام شد، کاغذ در دستش میلرزید.
«نه...»
به سمت کمد رفت. درش را باز کرد. لباسهای نایک سر جایشان بودند، اما یونیفرم نظامیاش نبود.
چکمههای بلندش هم نبودند.
کوک به پنجره برگشت.
روی لبهٔ پنجره، چیزی کوچک گیر کرده بود؛ یک گل سفید که از باغ چیده شده و حالا زیر باران خم شده بود.
کنار گل، تکه کاغذ باریکی قرار داشت.
کوک آن را برداشت.
این بار دستخط نایک نبود.
«این بار، نوبت من است که بروم.»
کوک احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
در همان لحظه، صدای قدمهایی از راهرو آمد.
«کوک؟»
آرون وارد اتاق شد. موهایش نامرتب بود و هنوز دکمههای سرآستین پیراهنش را نبسته بود.
با دیدن نامه در دست کوک، ایستاد.
«چی شده؟»
کوک به او نگاه کرد.
چشمهایش پر از خشم و ترس بود.
«نایک کجاست؟»
آرون به اتاق نگاهی انداخت. بعد چشمش به ساعت جیبی روی میز افتاد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
«از کی اینجایی؟»
«از وقتی فهمیدم برادرم بدون اینکه حتی خداحافظی کنه، از خونه رفته!»
آرون به طرف پنجره رفت و تکه کاغذ را از دست کوک گرفت.
چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
زیر لب گفت:
«لعنتی، نایک...»
کوک فوراً پرسید:
«تو میدونی کجا رفته؟»
آرون جواب نداد.
«آرون!»
«نه. نمیدونم.»
«پس چرا اینطوری نگاه میکنی؟»
آرون کاغذ را پایین آورد.
«چون برادرت همیشه همین کار رو میکنه. وقتی فکر میکنه خطری وجود داره، اولین کسی که از خودش دور میکنه، آدمهاییه که بیشتر از همه دوستش دارن.»
کوک نامه را در مشت فشرد.
«من نمیذارم این بار هم از زیر بارش در بره.»
آرون نگاهش کرد.
«کوک، باید آروم باشی.»
«آروم باشم؟ نایک نیست، ساعتش رو گذاشته، یه نامه نوشته و یه جملهٔ عجیب کنار پنجره جا گذاشته؛ بعد تو ازم میخوای آروم باشم؟»
صدایش شکست.
«من حتی نمیدونم آخرین باری که دیدمش، واقعاً داشت به چی فکر میکرد.»
آرون برای لحظهای دیگر ژنرال جوانی را که میشناخت ندید؛ فقط پسر کوچکی را دید که سالها پیش، در راهروی همین عمارت، منتظر برگشتن برادرش میماند.
آرون نزدیک شد و دستش را روی شانهٔ کوک گذاشت.
«پیداش میکنیم.»
کوک سرش را بالا آورد.
«قول میدی؟»
آرون مکث کرد.
ادامه دارد در پارت بعد چون جا نشد🙂↕️
صبح با صدای باران شروع شد.
نه بارانی آرام و دلنشین؛ بارانی سنگین که انگار تمام شب پشت پنجرههای عمارت آلدرین منتظر مانده بود تا بالاخره راهی به درون پیدا کند.
کوک چشمهایش را باز کرد. نور خاکستری صبح از لابهلای پردههای مخمل سبز اتاقش عبور میکرد و روی بوم نیمهتمام کنار پنجره افتاده بود.
چند لحظه همانطور دراز کشید.
بعد ناگهان به یاد شب گذشته افتاد.
نامهٔ قدیمی. نام الیاس. چهرهٔ نایک وقتی فهمیده بود شاید تمام این سالها حقیقت را اشتباه به خاطر سپرده باشد.
کوک پتو را کنار زد و از تخت بیرون آمد.
اولین کاری که کرد، رفتن به اتاق برادرش بود.
سه بار به در زد.
«نایک؟»
جوابی نیامد.
در را باز کرد.
اتاق مرتب بود؛ بیش از حد مرتب.
تخت صاف شده بود، پردهها کنار رفته بودند و پنجره کمی باز مانده بود. بوی هوای سرد و باران داخل اتاق پیچیده بود.
اما چیزی سر جایش نبود.
نایک.
کوک چند قدم داخل رفت.
«نایک؟»
این بار صدایش بلندتر بود.
چشمش به میز کنار تخت افتاد. ساعت جیبی نایک روی آن قرار داشت؛ همان ساعتی که تقریباً هیچوقت از خودش جدا نمیکرد.
کنارش یک پاکت سفید بود.
کوک آن را برداشت.
روی پاکت فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«کوک.»
خط نایک بود.
قلبش فشرده شد.
پاکت را باز کرد.
«کوک عزیزم،
اگر این نامه رو میخونی، یعنی نتونستم قبل از رفتنم باهات حرف بزنم.
میدونم ازم عصبانی میشی. احتمالاً میگی دوباره تصمیم گرفتم بهجای تو فکر کنم و دوباره چیزی رو ازت پنهون کردم.
شاید حق هم داشته باشی.
اما یه چیزی هست که میخوام قبل از هر قضاوتی یادت بمونه: هیچوقت، حتی برای یک لحظه، فکر نکن که سکوت من به خاطر بیاعتمادی به تو بوده.
تو تنها کسی هستی که هنوز وقتی وارد یه اتاق میشم، باعث میشی احساس کنم واقعاً به خونه برگشتم.
مراقب خودت باش، نقاش کوچولو.
و لطفاً این بار پردههای اتاقت رو درست ببند. هر بار بارون میاد، نصف اتاقت خیس میشه و بعد هم تقصیر رو گردن پنجره میندازی.
نایک.»
کوک تا انتهای نامه را خواند.
بعد دوباره از اول.
و بار سوم.
وقتی تمام شد، کاغذ در دستش میلرزید.
«نه...»
به سمت کمد رفت. درش را باز کرد. لباسهای نایک سر جایشان بودند، اما یونیفرم نظامیاش نبود.
چکمههای بلندش هم نبودند.
کوک به پنجره برگشت.
روی لبهٔ پنجره، چیزی کوچک گیر کرده بود؛ یک گل سفید که از باغ چیده شده و حالا زیر باران خم شده بود.
کنار گل، تکه کاغذ باریکی قرار داشت.
کوک آن را برداشت.
این بار دستخط نایک نبود.
«این بار، نوبت من است که بروم.»
کوک احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
در همان لحظه، صدای قدمهایی از راهرو آمد.
«کوک؟»
آرون وارد اتاق شد. موهایش نامرتب بود و هنوز دکمههای سرآستین پیراهنش را نبسته بود.
با دیدن نامه در دست کوک، ایستاد.
«چی شده؟»
کوک به او نگاه کرد.
چشمهایش پر از خشم و ترس بود.
«نایک کجاست؟»
آرون به اتاق نگاهی انداخت. بعد چشمش به ساعت جیبی روی میز افتاد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
«از کی اینجایی؟»
«از وقتی فهمیدم برادرم بدون اینکه حتی خداحافظی کنه، از خونه رفته!»
آرون به طرف پنجره رفت و تکه کاغذ را از دست کوک گرفت.
چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
زیر لب گفت:
«لعنتی، نایک...»
کوک فوراً پرسید:
«تو میدونی کجا رفته؟»
آرون جواب نداد.
«آرون!»
«نه. نمیدونم.»
«پس چرا اینطوری نگاه میکنی؟»
آرون کاغذ را پایین آورد.
«چون برادرت همیشه همین کار رو میکنه. وقتی فکر میکنه خطری وجود داره، اولین کسی که از خودش دور میکنه، آدمهاییه که بیشتر از همه دوستش دارن.»
کوک نامه را در مشت فشرد.
«من نمیذارم این بار هم از زیر بارش در بره.»
آرون نگاهش کرد.
«کوک، باید آروم باشی.»
«آروم باشم؟ نایک نیست، ساعتش رو گذاشته، یه نامه نوشته و یه جملهٔ عجیب کنار پنجره جا گذاشته؛ بعد تو ازم میخوای آروم باشم؟»
صدایش شکست.
«من حتی نمیدونم آخرین باری که دیدمش، واقعاً داشت به چی فکر میکرد.»
آرون برای لحظهای دیگر ژنرال جوانی را که میشناخت ندید؛ فقط پسر کوچکی را دید که سالها پیش، در راهروی همین عمارت، منتظر برگشتن برادرش میماند.
آرون نزدیک شد و دستش را روی شانهٔ کوک گذاشت.
«پیداش میکنیم.»
کوک سرش را بالا آورد.
«قول میدی؟»
آرون مکث کرد.
ادامه دارد در پارت بعد چون جا نشد🙂↕️
- ۴۵۵
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط