{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۱۳ 杂交种
نگاهی به لباس عروسش انداخت لحنش را جسورانه کرد و گفت : چرا واسم لباس عروس آوردین؟ فکر میکردین لباس کره ای میپوشم؟ ترسیدین
جیمین با همان آرامش اعصابخردکن، سمت میز پر از غذاها رفت جام شراب را کمی تکان داد، جرعهای ازش نوشید و بدون اینکه حتی نگاهش کنه با لحنی بیخیال اما کاملاً جدی گفت: برات لباس فرستاده بودن؟ خبر نداشتم
جیمین دانه انگوری برداشته و در دهانش گذاشت، طوری که انگار درباره آب و هوا حرف میزندن بیخیال و جدی بود
اما در درون لیآرو غوغایی برپا بود دلش از این همه بیتفاوتی جیمین آشوب بود اما همچنان در ظاهر محکم
اگه بعد از ماه از عروسی ولش کنه چی ؟ واسه دختر دو رگه بعد از همچین کاری زندگی تمام بود یا شایدم واقعا از رابطه داشتند میترسید..و فقط داشت خودش را قانع میکرد
هر ثانیهای که به زمان خوابیدن نزدیکتر میشدند، ضربان قلب دختر را بالا میبرد این حقیقت تلخ که ازدواج آنها برای تهدید خانواده اش هست و روزی که خانواده اش دیگه تهدیدی نبود براش دختر را مثل یک تکه کاغذ پل میکنند
او را میترساند از زندگی بعدی اش به هر که هیچ مردی نمیخواست با دو رگه کره ای و ژاپنی بمانه مخصوصا مقام دار..
با این حال، لیآرو اجازه نداد حتی یک لرزش در چهرهاش نمایان بشه پشت نقابی از سکوت و غرور، اضطرابش را پنهان کرده بود،
جیمین کتش را در آورد و روی مبل گذاشت کرباتش را با برداشتن از دور گردنش نفس راحتی کشید اما قلب دختر تند زد جیمین بیخیال دکمه های بالای هودی اش را با یه دستش باز کرد
و به سمت دختری که روی تخت نشسته بود رفت
تو صورتش خم شد دختر با وجود ترسی که درونش چنگ میانداخت، اجازه نداد جیمین متوجه بشه و با جسارت سرش را بالا نگه داشته بود، هرچند لرزش خفیف دستانش و تپش تند قلبش، وحشت پنهانیاش را لو میداد. لحنش آمیخته به استرس و ناراحتی بود آرام زمزمه کرد : میشه ..لطفاً امشب انجامش ندیم...
شاید تین سختترین جمله ای بود که به تا به حال گفته بود
با گفتن این گویی صد سال پیر شد اما چشم های جیمین به طرز بیخیال و جدی به چشم های که هر لحظه ممکن بودن پر از اشک بشند را زده بود
انگشت های مردانه اش چانه ظریف دختر رو گرفت
سرش را نزدیکتر برد و قلب لی آرو ریخت یعنی واقعا آدم بدی بود و به حرف اون گوش نکرد اگه اینجوری بود که شانس دوست داشتنش پیش لی آرو را از دست میداد،
اما برعکس تصور دختر جیمین لبانش را با ولع و محکم روی گونهی نرمش گذاشت و با صدایی کوتاه و آبدار، پوست لطیف او را مکید درست مثل بوییدن و بوسیدن حریصانهی لپ یک بچه،
جیمین عقب کشید، نگاهی خریدارانه به چهرهی مصمم اما ترسیده اش انداخت و با لحنی بم، خبیث و آرام گفت: واسه امشب... همین یه بوسه کافیه چه عجله ای هست به هر که قراره مدت طولانی باهام زندگی کنیم
لی آرو متعجب پلک زد حاضر بود قسم بخوره در تمام این سال های عمرش چنان بوسه ای شیرین دلنشین رو ندیده بود
جیمین گوشی به دست پشت کرد بهش و تماسی گرفت
در همین حین دختر با حیرت دستش را روی گونه ای که با آب دهان مرد خیس بود کشید فکرشو نمیکرد انقدر شیرین باشه که خوشش بیاد، مهم تر از همه اون به تصمیمش احترام گذاشت..
جیمین. با به پایان رساندن تماس گوشی را روی میزی کنار تخت گذاشت با بیخیالی کامل روی تخت دراز کشید و دستهایش را زیر سرش گذاشت انگار نه انگار که لی آرو روی تخت نشسته آرامش و بیخیالی اون، اتاق رو سنگینتر میکرد.
دختر رو پوش بلند لباسش را کشید وقتی گیره موهایش را باز کرد موها مانند آبشار پشت کمرش ریخت بلند و مشکی
جیمین که زیر چشمی نگاهش میکرد لحظه اش محوش
موهاش بلند و زیبا بودن، تا چشم دختر بهش خورد سریعی
خودش را به خواب زد
لی آرو، روی تخت کشید. بدون پتو، احساس آرامش میکرد، چشمانش را بست و به فردا میکرد به هیچ وجه نمیخواست جلوی آن عجوزه ها شکست بخوره،
در حالی که ضربان قلبش هنوز از این جسارت و آن بوسهی حریصانه، به شدت میکوبید....
part ۱۳ 杂交种
نگاهی به لباس عروسش انداخت لحنش را جسورانه کرد و گفت : چرا واسم لباس عروس آوردین؟ فکر میکردین لباس کره ای میپوشم؟ ترسیدین
جیمین با همان آرامش اعصابخردکن، سمت میز پر از غذاها رفت جام شراب را کمی تکان داد، جرعهای ازش نوشید و بدون اینکه حتی نگاهش کنه با لحنی بیخیال اما کاملاً جدی گفت: برات لباس فرستاده بودن؟ خبر نداشتم
جیمین دانه انگوری برداشته و در دهانش گذاشت، طوری که انگار درباره آب و هوا حرف میزندن بیخیال و جدی بود
اما در درون لیآرو غوغایی برپا بود دلش از این همه بیتفاوتی جیمین آشوب بود اما همچنان در ظاهر محکم
اگه بعد از ماه از عروسی ولش کنه چی ؟ واسه دختر دو رگه بعد از همچین کاری زندگی تمام بود یا شایدم واقعا از رابطه داشتند میترسید..و فقط داشت خودش را قانع میکرد
هر ثانیهای که به زمان خوابیدن نزدیکتر میشدند، ضربان قلب دختر را بالا میبرد این حقیقت تلخ که ازدواج آنها برای تهدید خانواده اش هست و روزی که خانواده اش دیگه تهدیدی نبود براش دختر را مثل یک تکه کاغذ پل میکنند
او را میترساند از زندگی بعدی اش به هر که هیچ مردی نمیخواست با دو رگه کره ای و ژاپنی بمانه مخصوصا مقام دار..
با این حال، لیآرو اجازه نداد حتی یک لرزش در چهرهاش نمایان بشه پشت نقابی از سکوت و غرور، اضطرابش را پنهان کرده بود،
جیمین کتش را در آورد و روی مبل گذاشت کرباتش را با برداشتن از دور گردنش نفس راحتی کشید اما قلب دختر تند زد جیمین بیخیال دکمه های بالای هودی اش را با یه دستش باز کرد
و به سمت دختری که روی تخت نشسته بود رفت
تو صورتش خم شد دختر با وجود ترسی که درونش چنگ میانداخت، اجازه نداد جیمین متوجه بشه و با جسارت سرش را بالا نگه داشته بود، هرچند لرزش خفیف دستانش و تپش تند قلبش، وحشت پنهانیاش را لو میداد. لحنش آمیخته به استرس و ناراحتی بود آرام زمزمه کرد : میشه ..لطفاً امشب انجامش ندیم...
شاید تین سختترین جمله ای بود که به تا به حال گفته بود
با گفتن این گویی صد سال پیر شد اما چشم های جیمین به طرز بیخیال و جدی به چشم های که هر لحظه ممکن بودن پر از اشک بشند را زده بود
انگشت های مردانه اش چانه ظریف دختر رو گرفت
سرش را نزدیکتر برد و قلب لی آرو ریخت یعنی واقعا آدم بدی بود و به حرف اون گوش نکرد اگه اینجوری بود که شانس دوست داشتنش پیش لی آرو را از دست میداد،
اما برعکس تصور دختر جیمین لبانش را با ولع و محکم روی گونهی نرمش گذاشت و با صدایی کوتاه و آبدار، پوست لطیف او را مکید درست مثل بوییدن و بوسیدن حریصانهی لپ یک بچه،
جیمین عقب کشید، نگاهی خریدارانه به چهرهی مصمم اما ترسیده اش انداخت و با لحنی بم، خبیث و آرام گفت: واسه امشب... همین یه بوسه کافیه چه عجله ای هست به هر که قراره مدت طولانی باهام زندگی کنیم
لی آرو متعجب پلک زد حاضر بود قسم بخوره در تمام این سال های عمرش چنان بوسه ای شیرین دلنشین رو ندیده بود
جیمین گوشی به دست پشت کرد بهش و تماسی گرفت
در همین حین دختر با حیرت دستش را روی گونه ای که با آب دهان مرد خیس بود کشید فکرشو نمیکرد انقدر شیرین باشه که خوشش بیاد، مهم تر از همه اون به تصمیمش احترام گذاشت..
جیمین. با به پایان رساندن تماس گوشی را روی میزی کنار تخت گذاشت با بیخیالی کامل روی تخت دراز کشید و دستهایش را زیر سرش گذاشت انگار نه انگار که لی آرو روی تخت نشسته آرامش و بیخیالی اون، اتاق رو سنگینتر میکرد.
دختر رو پوش بلند لباسش را کشید وقتی گیره موهایش را باز کرد موها مانند آبشار پشت کمرش ریخت بلند و مشکی
جیمین که زیر چشمی نگاهش میکرد لحظه اش محوش
موهاش بلند و زیبا بودن، تا چشم دختر بهش خورد سریعی
خودش را به خواب زد
لی آرو، روی تخت کشید. بدون پتو، احساس آرامش میکرد، چشمانش را بست و به فردا میکرد به هیچ وجه نمیخواست جلوی آن عجوزه ها شکست بخوره،
در حالی که ضربان قلبش هنوز از این جسارت و آن بوسهی حریصانه، به شدت میکوبید....
- ۲.۸k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط