سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهدازحال نهانم

گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم
باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم

گر چنان است که روزی من مسکین گدارا
به درغیر ببینی ز درخویش برانم

من دراندیشه آنم که روان برتوفشانم
نه دراندیشه که خودرازکمندت برهانم

گرتوشیرین زمانی نظری نیزبه من کن
که به دیوانگی ازعشق تو فرهادزمانم

نه مراطاقت غربت نه توراخاطرقربت
دل نهادم به صبوری که جزاین چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق توگرفتم
که به جانان نرسم تانرسد کار به جانم....
سعدی
دیدگاه ها (۱)

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از ح...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

سخـن عشـق تو بی‌آنکـه برآیـد به زبـانـم ...رنگ رخسـاره خبر م...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

آنچه از عشق تو سامان کرده‌ام چشمِ تر است...

...سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد ا...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حا...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط