قسمت بیست و پنج

چند روز بعد، جون‌هو تصمیمش را گرفت.

او پیشنهاد تحصیل در چین را پذیرفت.

وقتی خبر را به مین‌جی گفت، چند لحظه سکوت کرد.

بعد لبخند زد.

«می‌دونستم قبولش می‌کنی.»

جون‌هو آرام گفت:

«ناراحتی؟»

مین‌جی سرش را تکان داد.

«چرا باید ناراحت باشم؟ این یه فرصت مهم برای توئه.»

جون‌هو به چشم‌هایش نگاه کرد.

«ولی دلم نمی‌خواد ازت دور بشم.»

مین‌جی لبخند زد.

«فقط قول بده برگردی.»

جون‌هو بدون مکث گفت:

«قول می‌دم.»

روز رفتن بالاخره رسید.

هر شش نفر در فرودگاه بودند.

ته‌هیون سعی می‌کرد مثل همیشه شوخی کند، اما این بار لبخندش مصنوعی بود.

«فقط یادت نره وقتی برگشتی، هنوز باید با من رفیق باشی.»

جون‌هو خندید.

«سعی می‌کنم.»

سوآ مین‌جی را بغل کرد.

سئول‌آ هم کنارشان ایستاد و آرام گفت:

«همه‌چی درست می‌شه.»

دو‌یون دستش را روی شانه جون‌هو گذاشت.

«موفق باشی، رفیق.»

بالاخره نوبت خداحافظی جون‌هو و مین‌جی رسید.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

جون‌هو آرام گفت:

«دوستت دارم.»

مین‌جی لبخند زد.

«منم دوستت دارم.»

جون‌هو کیفش را برداشت و به سمت گیت رفت.

مین‌جی تا وقتی از جلوی چشمش ناپدید شد، همان‌جا ایستاد.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند این خداحافظی، قرار است خیلی طولانی‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کردند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

💋فیلیکس و می سان 💋

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط