رمان جونگکوک
نام رمان :ازدواج اجباری
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت پنجم
_________________________
[فلش بک به یک هفته بعد]
____________________________
جلوی آینه وایساده بودم و به خودم نگاه میکردم یه لباس عروس سفید از جنس ساتن تنم بود که بدون هیچ پفی ساده و شیک روی تنم افتاده بود آستینهای ظریف و نازکش جلوه قشنگی به لباس داده بود و دامن بلندش تا روی زمین کشیده میشد یه تور سفید و بلند هم از پشت سرم آویزون بود که تا پایین کمرم میرسید و با هر حرکت کوچیکم آروم تکون میخورد لباس خیلی ساده بود ولی در عین حال ظرافت و زیبایی خاصی داشت
اصلا باورم نمیشد قراره با جونگکوک ازدواج کنم اونم نه از روی عشق بلکه فقط به خاطر اجبار خانوادم
بقیه دخترا روز عروسیشون خوشحالن حالا من دارم به مرگ هردقیقه نزدیک تر و نزدیک تر میشم
تو این چند روزی که با جونگکوک اشنا شدم یک چیز عجب حس میکنم
مثل تماس یهویی مسیج های الکی روی گوشی جونگکوک
نمیدونم چه خبره الان فقط میدونم قربانی شدم اونم قربانی یک گرگ حیله گر
صدا تقه در اومد از فکر بیرون اومدم
"+بیا تو.....
در اتاق باز شد مامانم با لباس قرمز مجلسی وارد اتاق شد
مامان والری :بیا بریم جونگکوک پایین منتظره
لبخند تلخی زدم و آروم قدم برداشتم سمت در
با مامانم وارد حیاط خونه شدیم هوا یکم سرد بود و. باد خنکی میوزید
ماشین مشکی و براق وسط حیاط پارک شده بود و جونگکوک با کتوشلوار مشکی شیکش به در ماشین تکیه داده بود دستهاش رو روی سینهش جمع کرده بود و با چهرهای جدی و نگاه سردش اطراف رو زیر نظر داشت موهای مشکی و مرتبش کمی روی پیشونیش ریخته بود و فکش از همیشه محکمتر به نظر میرسید هیچ نشونی از هیجان یا خوشحالی توی صورتش دیده نمیشد انگار این ازدواج اجباری برای اونم چیزی جز یه معامله نبود ولی چرا میگفت باید ازدواج کنیم چرا اون منو مجبور کرد وقتی خودش هم علاقه ای به این ازدواج کناره
با صدای بم خمار جونگکوک از فکر بیرون اومدم
"_بیا دیگه
دست مامانمو ول کردم و با قدم های آروم به سمت جونگکوک رفتم
جونگکوک. در ماشین باز کرد و سوار شدم خودشم سوار شد
نگاهی بهم کرد و. ماشین رو روشن کرد و آهنگ ملایمی پخش کرد
دقیقا مثل کتاب قصه موردعلاقم الان دارم نزدیک مرگ میشم و هر لحظه بیشتر دارم خورده میشم اونم دست گرگ
خیابون یک عالمه ماشین موتور و اتوبوس بود هوا تاریک بود چشمامو آروم بستم
"+مامان بابام....... کی میان
" _اونم زود تر از ما میرسن...
بعد حرفش با تعجب سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم
"+چرا.... مامان من که خونه بود چطوری از ما زود تر میرسه.....
منتظر جواب جونگکوک بودم که ماشین وایساد به بیرون نگاه کردم
روبه روی یه عمارت بزرگ و مجلل بود که با چراغای طلایی و نورپردازیای قشنگش توی تاریکی شب میدرخشید چندتا ماشین جلوی عمارت پارک شده بودن و صدای موزیک آرومی از داخل به گوش میرسید با تعجب به ساختمون نگاه کردم
+اینجا کجاست
"_خونه
" +خونه کی
*_خونه خودمون
با شنیدن حرفش ابروهامو توی هم کشیدم و نگاهمو از ساختمون گرفتم و بهش خیره شدم
"+مگه قرار نبود بریم محضر
"_کی همچین حرفی زد
+خب پس....... اینجا چه خبره
" _قرار نیست همه چیز طبق خواسته تو پیش بره والری
با شنیدن اسمم از زبونش مور مورم شد
با حرص در ماشینو باز کردم و پیاده شدم جونگکوک هم پشت سرم پیاده شد و بدون اینکه منتظر من بمونه به سمت ورودی عمارت راه افتاد
با قدمای آروم دنبالش رفتم هنوز وارد ساختمون نشده بودیم که صدای خنده و حرف زدن چند نفر به گوشم رسید
به محض ورود چندتا نگاه به سمتم برگشت چند نفر با لباسای شیک و مجلسی دور سالن ایستاده بودن و با دیدن من لبخند میزدن
با تعجب به اطراف نگاه کردم و بعد آروم به سمت جونگکوک خم شدم
"+اینا دیگه کین
_مهمونای عروسیمون
" +عروسی؟ مگه قرار نبود مهمونی دعوا نکنیم
جونگکوک بدون اینکه نگاهم کنه دستشو دور کمرم گذاشت و منو به سمت خودش کشید
"_قرار زن جئون جونگکوک بشی عروسی ساده نمیشد.....
________________________________
اسلا بعدی لباس والری
اسلا دوم وایپ عروسی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بچه ها یک سوال من سنگ دلم؟؟
دوستم میگه هستی؟ الان میاد میگه چرا رفتی گفتی ولی خب برام سواله واقعا 🎀🥺
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت پنجم
_________________________
[فلش بک به یک هفته بعد]
____________________________
جلوی آینه وایساده بودم و به خودم نگاه میکردم یه لباس عروس سفید از جنس ساتن تنم بود که بدون هیچ پفی ساده و شیک روی تنم افتاده بود آستینهای ظریف و نازکش جلوه قشنگی به لباس داده بود و دامن بلندش تا روی زمین کشیده میشد یه تور سفید و بلند هم از پشت سرم آویزون بود که تا پایین کمرم میرسید و با هر حرکت کوچیکم آروم تکون میخورد لباس خیلی ساده بود ولی در عین حال ظرافت و زیبایی خاصی داشت
اصلا باورم نمیشد قراره با جونگکوک ازدواج کنم اونم نه از روی عشق بلکه فقط به خاطر اجبار خانوادم
بقیه دخترا روز عروسیشون خوشحالن حالا من دارم به مرگ هردقیقه نزدیک تر و نزدیک تر میشم
تو این چند روزی که با جونگکوک اشنا شدم یک چیز عجب حس میکنم
مثل تماس یهویی مسیج های الکی روی گوشی جونگکوک
نمیدونم چه خبره الان فقط میدونم قربانی شدم اونم قربانی یک گرگ حیله گر
صدا تقه در اومد از فکر بیرون اومدم
"+بیا تو.....
در اتاق باز شد مامانم با لباس قرمز مجلسی وارد اتاق شد
مامان والری :بیا بریم جونگکوک پایین منتظره
لبخند تلخی زدم و آروم قدم برداشتم سمت در
با مامانم وارد حیاط خونه شدیم هوا یکم سرد بود و. باد خنکی میوزید
ماشین مشکی و براق وسط حیاط پارک شده بود و جونگکوک با کتوشلوار مشکی شیکش به در ماشین تکیه داده بود دستهاش رو روی سینهش جمع کرده بود و با چهرهای جدی و نگاه سردش اطراف رو زیر نظر داشت موهای مشکی و مرتبش کمی روی پیشونیش ریخته بود و فکش از همیشه محکمتر به نظر میرسید هیچ نشونی از هیجان یا خوشحالی توی صورتش دیده نمیشد انگار این ازدواج اجباری برای اونم چیزی جز یه معامله نبود ولی چرا میگفت باید ازدواج کنیم چرا اون منو مجبور کرد وقتی خودش هم علاقه ای به این ازدواج کناره
با صدای بم خمار جونگکوک از فکر بیرون اومدم
"_بیا دیگه
دست مامانمو ول کردم و با قدم های آروم به سمت جونگکوک رفتم
جونگکوک. در ماشین باز کرد و سوار شدم خودشم سوار شد
نگاهی بهم کرد و. ماشین رو روشن کرد و آهنگ ملایمی پخش کرد
دقیقا مثل کتاب قصه موردعلاقم الان دارم نزدیک مرگ میشم و هر لحظه بیشتر دارم خورده میشم اونم دست گرگ
خیابون یک عالمه ماشین موتور و اتوبوس بود هوا تاریک بود چشمامو آروم بستم
"+مامان بابام....... کی میان
" _اونم زود تر از ما میرسن...
بعد حرفش با تعجب سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم
"+چرا.... مامان من که خونه بود چطوری از ما زود تر میرسه.....
منتظر جواب جونگکوک بودم که ماشین وایساد به بیرون نگاه کردم
روبه روی یه عمارت بزرگ و مجلل بود که با چراغای طلایی و نورپردازیای قشنگش توی تاریکی شب میدرخشید چندتا ماشین جلوی عمارت پارک شده بودن و صدای موزیک آرومی از داخل به گوش میرسید با تعجب به ساختمون نگاه کردم
+اینجا کجاست
"_خونه
" +خونه کی
*_خونه خودمون
با شنیدن حرفش ابروهامو توی هم کشیدم و نگاهمو از ساختمون گرفتم و بهش خیره شدم
"+مگه قرار نبود بریم محضر
"_کی همچین حرفی زد
+خب پس....... اینجا چه خبره
" _قرار نیست همه چیز طبق خواسته تو پیش بره والری
با شنیدن اسمم از زبونش مور مورم شد
با حرص در ماشینو باز کردم و پیاده شدم جونگکوک هم پشت سرم پیاده شد و بدون اینکه منتظر من بمونه به سمت ورودی عمارت راه افتاد
با قدمای آروم دنبالش رفتم هنوز وارد ساختمون نشده بودیم که صدای خنده و حرف زدن چند نفر به گوشم رسید
به محض ورود چندتا نگاه به سمتم برگشت چند نفر با لباسای شیک و مجلسی دور سالن ایستاده بودن و با دیدن من لبخند میزدن
با تعجب به اطراف نگاه کردم و بعد آروم به سمت جونگکوک خم شدم
"+اینا دیگه کین
_مهمونای عروسیمون
" +عروسی؟ مگه قرار نبود مهمونی دعوا نکنیم
جونگکوک بدون اینکه نگاهم کنه دستشو دور کمرم گذاشت و منو به سمت خودش کشید
"_قرار زن جئون جونگکوک بشی عروسی ساده نمیشد.....
________________________________
اسلا بعدی لباس والری
اسلا دوم وایپ عروسی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بچه ها یک سوال من سنگ دلم؟؟
دوستم میگه هستی؟ الان میاد میگه چرا رفتی گفتی ولی خب برام سواله واقعا 🎀🥺
- ۳.۵k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط