چند پارتی
وقتی به خاطر مامان بابای تهیونگ مجبورین از هم جدا بشین اما....]
________________________
صبح با حس گرمایی که دور کمرم پیچیده بود از خواب بلد شدم بدون اینکه برگردم میدونستم کیه
آروم دست تهیونگ از دور کمرم شل کردم و تا میخواستم از روی تخت بلد شدم تهیونگ محکم تر دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند
سرشو کرد داخل گودی گردنم و چند بار بود کرد
"+تهیونگ.. عزیزم بلد شو الان نایون بل...
هنوز حرفم تموم نشد که در اتاق باز شد دختر کوچولوم با عروسک خرگوشی که داخل دستش بود پرید رو تخت و محکم تهیونگ بغل کرد
" _صبح بخیر دختر کوچولوم
"*صبح بخیر بابایی
" *صبح بخیر مامانی (بچه گونه)
لبخندی زدم و دستمو روی سر نایون کشیدم
"+صبح بخیر دختر مامانی
"-صبح بخیر عروسک بابا.... خوب خوابیدی دخترم
" *هوم
زود خودمو داخل بغل تهیونگ جا کردم تهیونگ دستشو برد سمت باسنم و منو بیشتر به خودش چسبوند
نایون روشو به من کرد گفت
" *مامانی من گشنمه
"+نایون باشه الان صبحونه درست میکنم برو صورتتو بشور
"*مامانی تو صورتمو بشور
"+دخترم من کار دارم خودت بشور
"_من میشورم بریم دخترم
تهیونگ نایون بغل کرد و رفتن سمت در ولی قبل از اینکه از اتاق خارج بشن تهیونگ نگاهی بهم کرد و چشمکی زد و از اتاق خارج شد لبخندی زدم و
از روی تخت بلد شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی کارایی لازمو کردم لباس راحتی خونگی پوشیدم و موهامو با کلیپس بستم(عکسشو میزارم) و روتین پوستی و کمی با تیت صورتی زدم به لبم و از اتاق خارج شدم وارد آشپز خونه شدم و شروع کردم به صبحونه درست کردم که صدای قدم های آروم و کوچیک یکی شنیدم برگشتم و با نایون مواجه شدم
"*مامانی..
"+اومدی دخترم بابایی کجاست
نایون با انگشت به سمت اتاق اشاره کرد
"*بابایی داخل اتاق داره لباس عوض میکنه
" +باشه عزیزم بیا صبحونه بخور
نایون لبخندی زد و روی صندلی کنار من نشست و شروع کرد به غذا خوردن که در اتاق باز شد و تهیونگ اومد کنار من نشست
" _چه میز خوش رنگی
" +نوش جونت
تهیونگ شروع کرد به خوردن صبحونه
"فلش بک به 30 دقیقه بعد"
________________________________
همه مون صبح نمون خوردیم داشتم با کمک تهیونگ میز رو جمع میکردم و باهاش درباره نایون حرف میزدم که یهو صدای گوشی تهیونگ بلد شد
نایون با سرعت اومد کنار تهیونگ و گوشی داخل دستشو داد بهش
"*بابا مامان بزرگ زنگ میزنه
با شنیدم اسم مامان بزرگ قلبم وایساد هر وقت مامان تهیونگ زنگ میزنه یک چیز بدی اتفاق میوفته
تهیونگ گوشی رو از نایون گرفت و جواب داد
(مکالمه مامان تهیونگ و تهیونگ)
____________________________________
خبببببب چند پارتی جدید اومیدوارم دوست داشته باشین پارت دوم آپلود میکنم الان ❤️💞
اسلا اول مدل مو ا/ت
اسلا دوم مدل مو ا/ت
بچه ها هر کدوم دوست دارین از مدل مو ها بردارین ✨
اسلا سوم لباس راحتی
________________________
صبح با حس گرمایی که دور کمرم پیچیده بود از خواب بلد شدم بدون اینکه برگردم میدونستم کیه
آروم دست تهیونگ از دور کمرم شل کردم و تا میخواستم از روی تخت بلد شدم تهیونگ محکم تر دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند
سرشو کرد داخل گودی گردنم و چند بار بود کرد
"+تهیونگ.. عزیزم بلد شو الان نایون بل...
هنوز حرفم تموم نشد که در اتاق باز شد دختر کوچولوم با عروسک خرگوشی که داخل دستش بود پرید رو تخت و محکم تهیونگ بغل کرد
" _صبح بخیر دختر کوچولوم
"*صبح بخیر بابایی
" *صبح بخیر مامانی (بچه گونه)
لبخندی زدم و دستمو روی سر نایون کشیدم
"+صبح بخیر دختر مامانی
"-صبح بخیر عروسک بابا.... خوب خوابیدی دخترم
" *هوم
زود خودمو داخل بغل تهیونگ جا کردم تهیونگ دستشو برد سمت باسنم و منو بیشتر به خودش چسبوند
نایون روشو به من کرد گفت
" *مامانی من گشنمه
"+نایون باشه الان صبحونه درست میکنم برو صورتتو بشور
"*مامانی تو صورتمو بشور
"+دخترم من کار دارم خودت بشور
"_من میشورم بریم دخترم
تهیونگ نایون بغل کرد و رفتن سمت در ولی قبل از اینکه از اتاق خارج بشن تهیونگ نگاهی بهم کرد و چشمکی زد و از اتاق خارج شد لبخندی زدم و
از روی تخت بلد شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی کارایی لازمو کردم لباس راحتی خونگی پوشیدم و موهامو با کلیپس بستم(عکسشو میزارم) و روتین پوستی و کمی با تیت صورتی زدم به لبم و از اتاق خارج شدم وارد آشپز خونه شدم و شروع کردم به صبحونه درست کردم که صدای قدم های آروم و کوچیک یکی شنیدم برگشتم و با نایون مواجه شدم
"*مامانی..
"+اومدی دخترم بابایی کجاست
نایون با انگشت به سمت اتاق اشاره کرد
"*بابایی داخل اتاق داره لباس عوض میکنه
" +باشه عزیزم بیا صبحونه بخور
نایون لبخندی زد و روی صندلی کنار من نشست و شروع کرد به غذا خوردن که در اتاق باز شد و تهیونگ اومد کنار من نشست
" _چه میز خوش رنگی
" +نوش جونت
تهیونگ شروع کرد به خوردن صبحونه
"فلش بک به 30 دقیقه بعد"
________________________________
همه مون صبح نمون خوردیم داشتم با کمک تهیونگ میز رو جمع میکردم و باهاش درباره نایون حرف میزدم که یهو صدای گوشی تهیونگ بلد شد
نایون با سرعت اومد کنار تهیونگ و گوشی داخل دستشو داد بهش
"*بابا مامان بزرگ زنگ میزنه
با شنیدم اسم مامان بزرگ قلبم وایساد هر وقت مامان تهیونگ زنگ میزنه یک چیز بدی اتفاق میوفته
تهیونگ گوشی رو از نایون گرفت و جواب داد
(مکالمه مامان تهیونگ و تهیونگ)
____________________________________
خبببببب چند پارتی جدید اومیدوارم دوست داشته باشین پارت دوم آپلود میکنم الان ❤️💞
اسلا اول مدل مو ا/ت
اسلا دوم مدل مو ا/ت
بچه ها هر کدوم دوست دارین از مدل مو ها بردارین ✨
اسلا سوم لباس راحتی
- ۲.۰k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط