{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟮
+بعداز اینکه ازاون آقا خداحافظی کردم رفتم داخل پیشه مامانو بابام همینجوری داشتیم صحبت میکردیم که صدای میکروفون بلند شد پدر بزرگم بود
*از تمام کسایی که به این مهمونی اومدن تشکر میکنم (دست زدن) همونجوری که میدونین این مهمونی برای پسرمه که 15سال رفته بود خارج از کشور و الا برگشته بله درسته پسرم جونگ کوک صاحب تمامه امواله من پسرم میتونی این افتخارو به ما بدی و بیایی بالا صحبت کنی
+ی آقایی از سره جاش بلند شد پشتش به مابود و اصلا صورتشو نمیدیدیم همین که از پله رفت بالا و میکروفونو گرفت دستش دیدم همون مرده که بیرون خوردم بهش واقعا خیلی واسم عجیب بودبرعکس صورتش که عصبانیه بیرون خیلی خوب بود پس اسمشم جونگ کوکه اوم
-از همتون خیلی ممنونم که به خاطره من اومدین به این مهمونی واقعا از تک تک شما تشکر میکنم و به شما قول میدم همین که شرکت ها به نامم شد اون هارو بزرگو برگ تر کنم (همه دست زدن )و اینکه از پدرم خیلی تشکر میکنم که به من اعتماد کردن و قراره اموالش رو به نام من بزنن
+صحبتش تموم شد و من همینجوری وقتی که فهمیدم عموم اون آقاست ی لبخند ریز اومد روی لبام همینجوری داشت میومد سمته ما همین که اومد سمته ما با همه سلام و احوال پرسی کرد منم چون پشته همشون بودم منو آخرین نفر دید و گفت
-سلام خانم کوچولو انگار دوباره هم دیدیم
+سلام بله درسته ولی بااین تفاوت که شما عموم شدین
ی خنده ریزی کرد گفت
-درسته حالا بهترم شد
منم از خدا خواسته لبخند زدم
چند ساعت گذشت دیگه مهمونا داشتم میرفتن خلوت شده بود منم که خیلی خسته با کفشای پاشنه بلندم نشستم روی مبل خمیازه کشیدم
-انگار خیلی خوابت میاد
+اره یکم
-بایدندبیاددچون اینجور مهمونیا واسه کوچولوها خوب نیست
+اول اینکه من کوچولو نیستم دوم اینکه همه خسته شدن فقط من نشدم
-او کوچولو حالا دعوامون نکن لطفاً چشم هرچی شما بگی حق با شماست
+اوهوم امشب اینجایی؟
-اره شاید چند روزی موندم بعد رفتم
+کجا
-خونه خودم
+باشه
*پسرم
-بله
*بیا توی اتاقم باید باهات صحبت کنم
-باشه
-خب فسقلی فعلا
+من فسقلی نیستم
-باشه باشه
..................................
-باه اتفاقی افتاده؟
*پسرم درسته من اموالمو بهت میدم ولی ی شرطی داره
-چی
*تو باید با یکی از دخترای عمارت ازدواج کنی
-چرا
*چون مجبوری باید جانشین بیاری
-اه حالا کیی....
*اونو دیگه تو باید انتخاب کنی فعلا خستت نمیکنم تا هفته دیگه خودت در موردش فکر کن
-ارون چشمامو بستم ی نفس کشیدن گفتم
-حتما
بلند شدمو‌ رفتم همینجوری که داشتم میرفتم دیدم در یکی از اتاقا نصفه بازه رفتم سمتش دیدم
پایان
دیدگاه ها (۰)

پارت1

.

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

𝑳𝒊𝒌𝒆 𝒂𝒏𝒈𝒆𝒍 part1«ویو لیا»*امروز داشتم دست فروشی میکردم هوا ...

محوی زیبایی او پارت ۹ویو تهیونگ داشتم میرفتم پیش جین که دربا...

عمارت مافیا ✨🍷دیدگاه جونگکوک: یک لباس خواب سیاه و تحریک آمیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط