چند پارتی یونگیو پارت 2 (پارت آخر)
داشتم راه میرفتم که یکهو یه گوله برفی خورد به سرم برگشتم و دیدم یه پسر داره واسم دست تکون میده وقتی اومد پشم بهش گفتم:مرض داری بیخودی گلوله برفی میزنی توی سر آدم
همون پسره(اسمشو در ادامه میفهمید) :خب دیدم تنهایی... منم تنهام میای بریم باهم آدم برفی بسازیم
یکم فکر کردم و دیدم بد نمیگه پس همراهش رفتم اون از قبل یه طبقه ی آدم برفی رو درست کرده بود و فقط باید دو طبقه ی کوچک و بزرگ درست کنیم. طبقه بزرگ رو داشتیم باهم درست میکردیم که گفت:اسمت چیه؟
بومگیو:بومگیو.. تو چی؟ اسم تو چیه؟
همون پسره:یونجون
بومگیو:یونجون؟ اسم قشنگی داری
یونجون:ممنون
کمی گذشت و ما داشتیم بدن آدم برفی رو سرهم میکردیم که گفت:چند سالته؟
بومگیو:16
یونجون:من 19 سالمه
بومگیو:واقعا؟ یعنی من باید بهت میگفتم هیونگ
یونجون:آره فکر کنم ولی میشه نگی؟
بومگیو:باشه
و مشغول به ادامه ی ساخت آدم برفی شدیم
وقتی نزدیک بود که دیگه کارمون تموم بشه هوا سرد تر شد و دونه دونه از آسمون برف اومد وقتی سرمون رو بالا کردیم دیدیم شب شده پس سریع آدم برفی رو درست کردیم و بعد باهاش عکس گرفتیم
یونجون:می خوای یکم بهت هاتچاکلت بدم؟ خیلی هوا سرده
بومگیو:خودت چی؟ لیوان اضافه داری؟
یونجون:نه ولی.... حالا یه کاری میکنم دیگه
یونجون برام هاتچاکلت ریخت و منم خوردم اونم از توی فلاکسش خورد
داشتم میرفتم که گفت:میشه شمارتو بهم بدی
بومگیو:باشه
گوشیشو بهم داد و شماره ام رو توش زدم منم گوشیمو بهش دادم تا شماره اش رو بهم بده
وقتی رفتم خونه خندون بودم که مامانم گفت:چیه نیشت بازه؟
بومگیو:نمیشه یه بار نزنی تو ذوقم
و هردو باهم خندیدیم
من خیلی خوشحال بودم که بلاخره یکی رو دارم که باهاش برم بیرون و شاید جالب باشه براتون که یک دونه ی برف این عشق بین ما و درست کرد
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه
همون پسره(اسمشو در ادامه میفهمید) :خب دیدم تنهایی... منم تنهام میای بریم باهم آدم برفی بسازیم
یکم فکر کردم و دیدم بد نمیگه پس همراهش رفتم اون از قبل یه طبقه ی آدم برفی رو درست کرده بود و فقط باید دو طبقه ی کوچک و بزرگ درست کنیم. طبقه بزرگ رو داشتیم باهم درست میکردیم که گفت:اسمت چیه؟
بومگیو:بومگیو.. تو چی؟ اسم تو چیه؟
همون پسره:یونجون
بومگیو:یونجون؟ اسم قشنگی داری
یونجون:ممنون
کمی گذشت و ما داشتیم بدن آدم برفی رو سرهم میکردیم که گفت:چند سالته؟
بومگیو:16
یونجون:من 19 سالمه
بومگیو:واقعا؟ یعنی من باید بهت میگفتم هیونگ
یونجون:آره فکر کنم ولی میشه نگی؟
بومگیو:باشه
و مشغول به ادامه ی ساخت آدم برفی شدیم
وقتی نزدیک بود که دیگه کارمون تموم بشه هوا سرد تر شد و دونه دونه از آسمون برف اومد وقتی سرمون رو بالا کردیم دیدیم شب شده پس سریع آدم برفی رو درست کردیم و بعد باهاش عکس گرفتیم
یونجون:می خوای یکم بهت هاتچاکلت بدم؟ خیلی هوا سرده
بومگیو:خودت چی؟ لیوان اضافه داری؟
یونجون:نه ولی.... حالا یه کاری میکنم دیگه
یونجون برام هاتچاکلت ریخت و منم خوردم اونم از توی فلاکسش خورد
داشتم میرفتم که گفت:میشه شمارتو بهم بدی
بومگیو:باشه
گوشیشو بهم داد و شماره ام رو توش زدم منم گوشیمو بهش دادم تا شماره اش رو بهم بده
وقتی رفتم خونه خندون بودم که مامانم گفت:چیه نیشت بازه؟
بومگیو:نمیشه یه بار نزنی تو ذوقم
و هردو باهم خندیدیم
من خیلی خوشحال بودم که بلاخره یکی رو دارم که باهاش برم بیرون و شاید جالب باشه براتون که یک دونه ی برف این عشق بین ما و درست کرد
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه
- ۵.۳k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط