وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و میخوایم بخوابیم خودمونو توی بغلشون جا میدیم و میگیم«خجالت میکشم(با لحن کیوت)»مال یونگی طولانی تر باشه لطفا :
شوگا ویو🛐
ساعت ۸ بود ک رسیدم خونه
بوی غذای مورد علاقم همه جارو گرفته بود
رفتم دیدم ا.ت داره آشپزی می‌کنه انگار حواسش نیست منم رفتم از پشت بغلش کردم
دیدم با ترس برگشت دید منم سریع بغلم کرد ک منم بغلش کردم بلندش کردم
گذاشتمش رو اپن ی بوسه رو آغاز کردیم
بعد بوسه
آ.ت: چرا آنقدر زود اومدی ترسیدم
شوگا:دوست داری برگردم
ا.ت:ن خیر غذای مورد علاقت رو درست کردم
شوگا :..
دیدگاه ها (۲)

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

همسر غیره منتظره

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

سناریو درخواستی

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط