پارت سه
صبح روز بعد، ساعت هشت و نیم، زنگ در به صدا درآمد. نگاه کردم، ماشین جیمین را دیدم الان یک ژاکت سبز روشن روی دوشش انداخته بود.
دستم را برای سلام تکان دادم. لبخند زد. همان لبخندی که از بچگی تا حالا هیچوقت از گوشه ی لبش نیفتاده بود.
در را باز کردم. هنوز لباس خوابم بود، موهایم به هم ریخته، صورتم پف کرده از دیشب. اما جیمین که نگاهم کرد، هیچ نظری نداد. فقط گفت:
«بیا بریم. یه جای خوب میشناسم.»
«جیمین، من هنوز...»
«نمیپذیرم.» پرید توی حرفم. «برو لباس بپوش. منتظرتم.»
دقیقاً همان لحن همیشگی. همان لجبازی بچگی اش که هیچوقت ول نمیکرد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم اتاق. یک شلوار جین ساده و هودی آبی پوشیدم.
توی ماشین، جیمین آهنگ قدیمی مورد علاقه مان را پخش کرد. آهنگی که توی دوران راهنمایی بارها با هم گوش داده بودیم. ناخودآگاه لبخند زدم.
«یادته؟» پرسید.
«چه روزایی بود...»
«آره. اون موقعا خیلی ساده تر بود.» نگاهی به من انداخت. «همیشه با من بودی، آت. هیچوقت یادم نمیره که توی اون روزای سخت، تو بودی که ولَم نکردی.»
حس کردم گلویَم سفت شد. دلم میخواست بگویم «هنوزم هستم، جیمین. همیشه هستم.» اما چیزی نگفتم.
کافه ی کوچکی بود توی خیابان فرعی،جای دنج و خلوت. جیمین سفارش داد؛ یک موکاچینو برای خودش و یک لاته وانیلی برای من. هنوز هم طعم قهوه ام را یادش بود.
نشستیم روبروی هم. نور ملایم صبح از پنجره میتابید و صورتش را طلایی کرده بود. چشمانش را روی من دوخته بود، انگار میخواست چیزی توی صورتم پیدا کند.
«آت، راستش رو بهم بگو. چند وقته که اینجوری ای؟»
«چطوری؟»
«میدونی چطوری.» دستش را دراز کرد و انگشتش را روی دستم گذاشت. «دوری میکنی. توی خودتی. گریه میکنی. من که تو رو از بچگی میشناسم، یه روز از زندگیم نبوده که تو نباشی. پس بهم بگو.»
به دستش نگاه کردم. انگشت های باریک و کشیدهاش، روی پوست من. گرمای دستش را حس کردم. همان دستی که توی کودکی با هم توی گل و لای بازی میکردیم. همان دستی که توی دبیرستان، وقتی پدرم فوت کرد، دستم را گرفت و گفت «تنها نیستی».
یادم آمد. روزی که پدرم را از دست دادم، جیمین بدون اینکه چیزی بگوید، آمد خانه ی ما. کلید را داشت، چون همیشه داشت. وارد اتاقم شد، کنارم نشست و هیچی نگفت. فقط دستم را گرفت. ساعت ها همینطور نشسته بودیم. من گریه میکردم، او سکوت میکرد. اما حضورش، تمام دنیا بود.
حالا برعکس شده بود. من سکوت میکردم و او التماس میکرد که حرف بزنم.
«جیمین...»
«آت لطفاً. من نمیتونم ببینمت اینجوری. تویی که همیشه قوی بودی. تویی که همیشه به من انگیزه دادی. حالا بذار من به تو کمک کنم.»
اشکم درآمد. این بار، نه از غم عشق، بلکه از حجم خاطرهای که توی سینه ام موج میزد. از همهی سال هایی که کنارش بودم. از همهی لحظاتی که با هم بزرگ شدیم.
«یادته اون روز که توی حیاط خونهی مادربزرگت، از درخت افتادی؟» گفتم با صدای لرزان. «من گریه کردم بیشتر از خودت. دویدم پیش مامانت و گفتم جیمین مرده!»
جیمین خندید. خندهای که گوشههای چشمش را چین داد. «آره، یادمه. تو همون روز بود که فهمیدم تا آخر عمرم، تو بهترین دوستم هستی.»
«و اون روز که توی دبیرستان، یه پسره بهم گفت تو خجالتی و درسخونی، تو رفتی باهاش دعوا کردی...»
«اون پسر مسخره بود. تو بهترینی، مگ. همیشه بهترین بودی.»
حالا اشکهایم بدون کنترل جاری بود. جیمین از جاش بلند شد، آمد کنارم و مرا بغل کرد. همان بغل همیشگی. همان آغوشی که از بچگی پناهگاهم بود. محکم و گرم و امن.
صورتم را توی شانهاش فرو کردم و بوی عطرش را نفس کشیدم. دست هایش را دور کمرم حلقه کرده بود و آرام پشتم را میزد.
«گریه کن.» زمزمه کرد. «من هستم. همون جیمین بچگیت. هیچی عوض نشده. من هنوز همون پسرم که با تو توی خونه ی مادربزرگ گل بازی میکرد. هنوز همون پسرم که قول داد همیشه کنارت باشه.»
چقدر این حرفها آرامشبخش بود، و در عین حال، چقدر دردناک. چون جیمین هنوز همون بود، اما من دیگه همون آت نبودم. من عاشقش شده بودم. عاشق بهترین دوستم.
بغلم کرد و چند دقیقه همینطور ماندیم. وقتی آرام شدم، صورتم را از روی شانه اش برداشتم. چشم هایش را نگاه کردم. آنقدر نزدیک بود که نفسهایش را حس میکردم.
«حالا بهتر شدی؟» پرسید.
سر تکان دادم. نه، بهتر نشده بودم. اما احساس میکردم سنگینی کمی از رویم برداشته شده.
«بیا یه قراری بذاریم.» گفت. «هر وقت ناراحتی، به جای اینکه قایم شی، بیا پیش من. من بهترین دوستتم، مگ. نه هیچکس دیگه. هر چی هست، با هم حلش میکنیم. قول میدی؟»
دستم را دراز کردم و انگشت کوچکم را جلویش گرفتم. «قول.»
انگشت کوچکش را به انگشت من قلاب کرد. همان حرکت بچگانهی همیشگی. همان قولهایی که هیچوقت نشکستیم.
دستم را برای سلام تکان دادم. لبخند زد. همان لبخندی که از بچگی تا حالا هیچوقت از گوشه ی لبش نیفتاده بود.
در را باز کردم. هنوز لباس خوابم بود، موهایم به هم ریخته، صورتم پف کرده از دیشب. اما جیمین که نگاهم کرد، هیچ نظری نداد. فقط گفت:
«بیا بریم. یه جای خوب میشناسم.»
«جیمین، من هنوز...»
«نمیپذیرم.» پرید توی حرفم. «برو لباس بپوش. منتظرتم.»
دقیقاً همان لحن همیشگی. همان لجبازی بچگی اش که هیچوقت ول نمیکرد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم اتاق. یک شلوار جین ساده و هودی آبی پوشیدم.
توی ماشین، جیمین آهنگ قدیمی مورد علاقه مان را پخش کرد. آهنگی که توی دوران راهنمایی بارها با هم گوش داده بودیم. ناخودآگاه لبخند زدم.
«یادته؟» پرسید.
«چه روزایی بود...»
«آره. اون موقعا خیلی ساده تر بود.» نگاهی به من انداخت. «همیشه با من بودی، آت. هیچوقت یادم نمیره که توی اون روزای سخت، تو بودی که ولَم نکردی.»
حس کردم گلویَم سفت شد. دلم میخواست بگویم «هنوزم هستم، جیمین. همیشه هستم.» اما چیزی نگفتم.
کافه ی کوچکی بود توی خیابان فرعی،جای دنج و خلوت. جیمین سفارش داد؛ یک موکاچینو برای خودش و یک لاته وانیلی برای من. هنوز هم طعم قهوه ام را یادش بود.
نشستیم روبروی هم. نور ملایم صبح از پنجره میتابید و صورتش را طلایی کرده بود. چشمانش را روی من دوخته بود، انگار میخواست چیزی توی صورتم پیدا کند.
«آت، راستش رو بهم بگو. چند وقته که اینجوری ای؟»
«چطوری؟»
«میدونی چطوری.» دستش را دراز کرد و انگشتش را روی دستم گذاشت. «دوری میکنی. توی خودتی. گریه میکنی. من که تو رو از بچگی میشناسم، یه روز از زندگیم نبوده که تو نباشی. پس بهم بگو.»
به دستش نگاه کردم. انگشت های باریک و کشیدهاش، روی پوست من. گرمای دستش را حس کردم. همان دستی که توی کودکی با هم توی گل و لای بازی میکردیم. همان دستی که توی دبیرستان، وقتی پدرم فوت کرد، دستم را گرفت و گفت «تنها نیستی».
یادم آمد. روزی که پدرم را از دست دادم، جیمین بدون اینکه چیزی بگوید، آمد خانه ی ما. کلید را داشت، چون همیشه داشت. وارد اتاقم شد، کنارم نشست و هیچی نگفت. فقط دستم را گرفت. ساعت ها همینطور نشسته بودیم. من گریه میکردم، او سکوت میکرد. اما حضورش، تمام دنیا بود.
حالا برعکس شده بود. من سکوت میکردم و او التماس میکرد که حرف بزنم.
«جیمین...»
«آت لطفاً. من نمیتونم ببینمت اینجوری. تویی که همیشه قوی بودی. تویی که همیشه به من انگیزه دادی. حالا بذار من به تو کمک کنم.»
اشکم درآمد. این بار، نه از غم عشق، بلکه از حجم خاطرهای که توی سینه ام موج میزد. از همهی سال هایی که کنارش بودم. از همهی لحظاتی که با هم بزرگ شدیم.
«یادته اون روز که توی حیاط خونهی مادربزرگت، از درخت افتادی؟» گفتم با صدای لرزان. «من گریه کردم بیشتر از خودت. دویدم پیش مامانت و گفتم جیمین مرده!»
جیمین خندید. خندهای که گوشههای چشمش را چین داد. «آره، یادمه. تو همون روز بود که فهمیدم تا آخر عمرم، تو بهترین دوستم هستی.»
«و اون روز که توی دبیرستان، یه پسره بهم گفت تو خجالتی و درسخونی، تو رفتی باهاش دعوا کردی...»
«اون پسر مسخره بود. تو بهترینی، مگ. همیشه بهترین بودی.»
حالا اشکهایم بدون کنترل جاری بود. جیمین از جاش بلند شد، آمد کنارم و مرا بغل کرد. همان بغل همیشگی. همان آغوشی که از بچگی پناهگاهم بود. محکم و گرم و امن.
صورتم را توی شانهاش فرو کردم و بوی عطرش را نفس کشیدم. دست هایش را دور کمرم حلقه کرده بود و آرام پشتم را میزد.
«گریه کن.» زمزمه کرد. «من هستم. همون جیمین بچگیت. هیچی عوض نشده. من هنوز همون پسرم که با تو توی خونه ی مادربزرگ گل بازی میکرد. هنوز همون پسرم که قول داد همیشه کنارت باشه.»
چقدر این حرفها آرامشبخش بود، و در عین حال، چقدر دردناک. چون جیمین هنوز همون بود، اما من دیگه همون آت نبودم. من عاشقش شده بودم. عاشق بهترین دوستم.
بغلم کرد و چند دقیقه همینطور ماندیم. وقتی آرام شدم، صورتم را از روی شانه اش برداشتم. چشم هایش را نگاه کردم. آنقدر نزدیک بود که نفسهایش را حس میکردم.
«حالا بهتر شدی؟» پرسید.
سر تکان دادم. نه، بهتر نشده بودم. اما احساس میکردم سنگینی کمی از رویم برداشته شده.
«بیا یه قراری بذاریم.» گفت. «هر وقت ناراحتی، به جای اینکه قایم شی، بیا پیش من. من بهترین دوستتم، مگ. نه هیچکس دیگه. هر چی هست، با هم حلش میکنیم. قول میدی؟»
دستم را دراز کردم و انگشت کوچکم را جلویش گرفتم. «قول.»
انگشت کوچکش را به انگشت من قلاب کرد. همان حرکت بچگانهی همیشگی. همان قولهایی که هیچوقت نشکستیم.
- ۱۴.۷k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط