──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰⁹
دستش رو به سمتم دراز کرد.
_بیا..
صدای آرومش،با وجود شلوغی اطراف،واضح به گوشم رسید.
دیدن چهرهش کافی بود برای پایان دادن به اون شَکی که توی تنم دویده بود.
چند لحظه فقط به دستش نگاه کردم.
بعد نفسم رو آروم بیرون دادم و قدم بعدی رو برداشتم.
دستم رو توی دستش گذاشتم.
انگشتهاش آروم دور دستم جمع شد.
گرمای دستش باعث شد برای لحظهای ضربان قلبم آرومتر بشه.
صدای پچپچها کمکم محو شد.
انگار همه منتظر بودن ببینن عروس و داماد چه شکلی کنار هم قرار میگیرن.
اما من..
فقط به مردی که کنارم راه میرفت فکر میکردم.
مردی که دوستش داشتم.
وقتی به جایگاه اصلی رسیدیم جونگکوک وایساد.
نگاهش کردم.
خیلی آروم پرسید:حالت خوبه؟
+آره
چند لحظه نگاهم کرد.
انگار جوابم رو باور نکرده بود.
اما چیزی نپرسید.
فقط دستم رو کمی محکمتر گرفت و کنارم وایساد.
صدای موسیقی آرومی توی سالن پخش شد.
مهمونها یکییکی ساکت شدن.
گرگ پیر توی جایگاه مخصوصش وایساده بود.
نگاهش مثل همیشه سرد و جدی بود.
اما این بار..
حتی اون هم لبخند محوی روی لب داشت.
نگاهم دوباره سمت جونگکوک برگشت.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم دستش رو به سمتم دراز کرد.
نگاهم بین دستش و چشمهاش جابهجا شد.
بعد دستم رو توی دستش گذاشتم.
با قدمهای آهسته،منو به سمت وسط محوطهی اصلی برد.
موسیقی آرمتر شده بود.
مهمونها کمی کنار رفتن و فضای خالی کوچیکی وسط سالن ایجاد شد.
جونگکوک روبهروم وایساد.
یه دستش رو روی پهلوم گذاشت و اونیکی دستش رو توی دستم قفل کرد و بالا آورد.
آروم سرمو بالا آوردم و به چشمهای سیاهش خیره شدم.
صدای موسیقی بلندتر شد.
لباسم روی زمین کشیده میشد و پارچهی سفیدش با هر حرکت،کنار قسمت مشکی لباس میچرخید.
برای چند لحظه..
همهچیز محو شد.
نه مهمونها رو میدیدم.
نه عمارت رو.
نه گرگ پیر رو.
فقط جونگکوک بود..
نگاهش دقیق توی چشمهام نشسته بود.
همون نگاه سردی که روز اول ازش میترسیدم..
حالا عجیبترین حس امنیت رو بهم میداد.
با هر قدمی که برمیداشت،من هم همراهش حرکت میکردم.
و برای اولین بار..
دلم میخواست زمان همینجا متوقف بشه.
کاش میشد همین چند دقیقه رو از همهی اتفاقهایی که قرار بود بعدش بیفته جدا کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁰⁹
دستش رو به سمتم دراز کرد.
_بیا..
صدای آرومش،با وجود شلوغی اطراف،واضح به گوشم رسید.
دیدن چهرهش کافی بود برای پایان دادن به اون شَکی که توی تنم دویده بود.
چند لحظه فقط به دستش نگاه کردم.
بعد نفسم رو آروم بیرون دادم و قدم بعدی رو برداشتم.
دستم رو توی دستش گذاشتم.
انگشتهاش آروم دور دستم جمع شد.
گرمای دستش باعث شد برای لحظهای ضربان قلبم آرومتر بشه.
صدای پچپچها کمکم محو شد.
انگار همه منتظر بودن ببینن عروس و داماد چه شکلی کنار هم قرار میگیرن.
اما من..
فقط به مردی که کنارم راه میرفت فکر میکردم.
مردی که دوستش داشتم.
وقتی به جایگاه اصلی رسیدیم جونگکوک وایساد.
نگاهش کردم.
خیلی آروم پرسید:حالت خوبه؟
+آره
چند لحظه نگاهم کرد.
انگار جوابم رو باور نکرده بود.
اما چیزی نپرسید.
فقط دستم رو کمی محکمتر گرفت و کنارم وایساد.
صدای موسیقی آرومی توی سالن پخش شد.
مهمونها یکییکی ساکت شدن.
گرگ پیر توی جایگاه مخصوصش وایساده بود.
نگاهش مثل همیشه سرد و جدی بود.
اما این بار..
حتی اون هم لبخند محوی روی لب داشت.
نگاهم دوباره سمت جونگکوک برگشت.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم دستش رو به سمتم دراز کرد.
نگاهم بین دستش و چشمهاش جابهجا شد.
بعد دستم رو توی دستش گذاشتم.
با قدمهای آهسته،منو به سمت وسط محوطهی اصلی برد.
موسیقی آرمتر شده بود.
مهمونها کمی کنار رفتن و فضای خالی کوچیکی وسط سالن ایجاد شد.
جونگکوک روبهروم وایساد.
یه دستش رو روی پهلوم گذاشت و اونیکی دستش رو توی دستم قفل کرد و بالا آورد.
آروم سرمو بالا آوردم و به چشمهای سیاهش خیره شدم.
صدای موسیقی بلندتر شد.
لباسم روی زمین کشیده میشد و پارچهی سفیدش با هر حرکت،کنار قسمت مشکی لباس میچرخید.
برای چند لحظه..
همهچیز محو شد.
نه مهمونها رو میدیدم.
نه عمارت رو.
نه گرگ پیر رو.
فقط جونگکوک بود..
نگاهش دقیق توی چشمهام نشسته بود.
همون نگاه سردی که روز اول ازش میترسیدم..
حالا عجیبترین حس امنیت رو بهم میداد.
با هر قدمی که برمیداشت،من هم همراهش حرکت میکردم.
و برای اولین بار..
دلم میخواست زمان همینجا متوقف بشه.
کاش میشد همین چند دقیقه رو از همهی اتفاقهایی که قرار بود بعدش بیفته جدا کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸.۵k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط