#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁸
ویو میکا_____
داشتیم از داخل جنگل عبور میکردیم. بغل به بغل هم راه میرفتیم.
سرم پایین بود و دستام تو جیبهام بود و دستام مشت بود. چون هر چی میگذشت، انگار هوا سردتر میشد.
میکا: «ج... جیمین، کی میرسیم؟»
جیمین: «نمیدونم... هر موقع که عمارت نمایان بشه...»
میکا: «مطمئنی راه درسته...؟»
جیمین: «دروغ نگم... نه، خودم مطمئن نیستم.»
میکا: «...»
خیلی سرد بود. سوز سرما بدی میاومد. رنگم پریده بود و بینیم نوکش قرمز شده بود.
جیمین: «میکا؟»
میکا: «ه... هوم؟»
جیمین: «سردت؟»
میکا: «نه... خب خره قطعاً سردم.»
جیمین: «بیا بغلم. من گرمم.»
میکا: «عمراً.»
دستشو انداخت دور کمرم و کشوند سمت خودش. ولی خودم رو عقب کشیدم.
و تعادلم رو از دست دادم.
عقب عقب رفتم و داشتم میافتادم و دست خودم نبود که یقه جیمین هم با خودم گرفتم که نیفتم.
ولی...
افتادم زمین و اون هم روم افتاد.
و به لحظه، گرمایی رو لبم حس کردم که باعث شد نصف اون سرمایی که در داخل تنم بود بره.
و فهمیدم لبهای جیمین رو لبهای من قرار گرفته.
و اون با چشمای خمار نگاهم میکرد.
و دستی دور کمرم بود. کمی محکمتر شد.
و منم همونجور به حرکت بودم.
_________
چند ثانیه...
شاید بیشتر.
نمیدونم چقدر گذشت. فقط میدونم که هیچکدوممون تکون نخوردیم.
بعد جیمین آروم سرش رو عقب کشید.
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود. اون نگاه سرد همیشگی نبود. یه چیز دیگه بود. یه چیزی که نتونستم اسمش رو بذارم.
جیمین: «میکا...»
صداش گرفته بود.
میکا: «...»
نتونستم جواب بدم. فقط بهش خیره شدم.
جیمین: «من...»
میکا: «هیس.»
دستم رو آوردم بالا و گذاشتم روی لبش.
میکا: «حرف نزن.»
جیمین چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد آروم گفت:
میکا: اتفاقی که الان افتاد ...رو فراموش کن..
جیمین: و اگه بگم نمیتونم اون وقت چی؟
میکا: اون وقت من تو رو میکش....
یه دفعه لبشو گذاشت رو لبم و حرفم تو دهنم ماسید و تعجب کردم
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
سلام سلام امروز براتون ۳ تا پارت گذاشتم عشق کنید
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام 🥀
شرط :
لایک : ۴۵ تا
کامنت : ۱۸ تا
بازنشر : ۱۸ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁸
ویو میکا_____
داشتیم از داخل جنگل عبور میکردیم. بغل به بغل هم راه میرفتیم.
سرم پایین بود و دستام تو جیبهام بود و دستام مشت بود. چون هر چی میگذشت، انگار هوا سردتر میشد.
میکا: «ج... جیمین، کی میرسیم؟»
جیمین: «نمیدونم... هر موقع که عمارت نمایان بشه...»
میکا: «مطمئنی راه درسته...؟»
جیمین: «دروغ نگم... نه، خودم مطمئن نیستم.»
میکا: «...»
خیلی سرد بود. سوز سرما بدی میاومد. رنگم پریده بود و بینیم نوکش قرمز شده بود.
جیمین: «میکا؟»
میکا: «ه... هوم؟»
جیمین: «سردت؟»
میکا: «نه... خب خره قطعاً سردم.»
جیمین: «بیا بغلم. من گرمم.»
میکا: «عمراً.»
دستشو انداخت دور کمرم و کشوند سمت خودش. ولی خودم رو عقب کشیدم.
و تعادلم رو از دست دادم.
عقب عقب رفتم و داشتم میافتادم و دست خودم نبود که یقه جیمین هم با خودم گرفتم که نیفتم.
ولی...
افتادم زمین و اون هم روم افتاد.
و به لحظه، گرمایی رو لبم حس کردم که باعث شد نصف اون سرمایی که در داخل تنم بود بره.
و فهمیدم لبهای جیمین رو لبهای من قرار گرفته.
و اون با چشمای خمار نگاهم میکرد.
و دستی دور کمرم بود. کمی محکمتر شد.
و منم همونجور به حرکت بودم.
_________
چند ثانیه...
شاید بیشتر.
نمیدونم چقدر گذشت. فقط میدونم که هیچکدوممون تکون نخوردیم.
بعد جیمین آروم سرش رو عقب کشید.
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود. اون نگاه سرد همیشگی نبود. یه چیز دیگه بود. یه چیزی که نتونستم اسمش رو بذارم.
جیمین: «میکا...»
صداش گرفته بود.
میکا: «...»
نتونستم جواب بدم. فقط بهش خیره شدم.
جیمین: «من...»
میکا: «هیس.»
دستم رو آوردم بالا و گذاشتم روی لبش.
میکا: «حرف نزن.»
جیمین چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد آروم گفت:
میکا: اتفاقی که الان افتاد ...رو فراموش کن..
جیمین: و اگه بگم نمیتونم اون وقت چی؟
میکا: اون وقت من تو رو میکش....
یه دفعه لبشو گذاشت رو لبم و حرفم تو دهنم ماسید و تعجب کردم
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
سلام سلام امروز براتون ۳ تا پارت گذاشتم عشق کنید
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام 🥀
شرط :
لایک : ۴۵ تا
کامنت : ۱۸ تا
بازنشر : ۱۸ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۱.۰k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط