...My evil angel...
...My evil angel...
پارت¹⁰
🪽🔥 فصل دوم
زیر آسمان سرخ
...
جونگکوک و ا.ت در سکوت از دروازهی قلعه بیرون رفتند.
آسمان جهنم مثل همیشه سرخ بود.
اما بعد از جنگ...
هوا آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
...
ا.ت با کنجکاوی اطرافش را نگاه میکرد.
رودخانهای با آب قرمز تیره از کنارشان میگذشت.
درختهایی با برگهای سیاه، در باد آرام تکان میخوردند.
ا.ت لبخند زد.
+«همیشه فکر میکردم جهنم فقط آتیشه...»
جونگکوک نگاهی به اطراف انداخت.
_«همه همین فکر رو میکنن.»
...
چند دقیقه در سکوت قدم زدند.
نه سکوتی سنگین...
بلکه سکوتی که آزاردهنده نبود.
...
ا.ت ناگهان ایستاد.
کنار رودخانه خم شد.
گل کوچکی میان سنگها روییده بود.
گلبرگهایش نقرهای بود.
با تعجب گفت:
+«اینجا هم گل رشد میکنه؟»
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
_«این گل فقط بعد از بارون رشد میکنه.»
_«و فقط دو روز زنده میمونه.»
...
ا.ت با ناراحتی به گل نگاه کرد.
+«پس... فردا از بین میره؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
_«آره.»
...
ا.ت آهی کشید.
+«حیفه...»
...
جونگکوک برای چند لحظه به جای گل...
به خود ا.ت نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_«بعضی چیزها...»
_«حتی اگه عمرشون کوتاه باشه...»
_«باز هم ارزش به وجود اومدن دارن.»
...
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
این شاید طولانیترین جملهای بود که تا آن روز از جونگکوک شنیده بود.
...
لبخند زد.
+«امروز... خیلی بیشتر از همیشه حرف زدی.»
جونگکوک اخم ریزی کرد.
_«زیاد؟»
ا.ت خندید.
+«برای تو، آره!»
...
برای اولین بار...
گوشهی لب جونگکوک خیلی کم بالا رفت.
آنقدر کم که اگر ا.ت حواسش نبود، نمیدید.
اما دیده بود.
...
چند دقیقه بعد...
باد شدیدی وزید.
ا.ت از سرما شانههایش را جمع کرد.
بدون اینکه چیزی بگوید...
جونگکوک شنل مشکیاش را از روی شانههایش برداشت.
آرام روی شانههای ا.ت انداخت.
...
ا.ت با تعجب گفت:
+«پس خودت چی؟»
جونگکوک بیتفاوت جواب داد:
_«من به این سرما عادت دارم.»
...
ا.ت لبهی شنل را در دست گرفت.
شنل هنوز گرم بود.
برای اولین بار...
احساس کرد پشت آن چهرهی سرد...
قلبی هست که بیشتر از آنچه نشان میدهد، مراقب دیگران است.
اما هیچکدام چیزی نگفتند.
فقط...
کنار هم، زیر آسمان سرخ، به راهشان ادامه دادند.
و در دوردست...
کلاغ سیاه با چشمان طلایی از بالای شاخهای خشک، آن دو را تماشا میکرد.
انگار میدانست...
سرنوشت این دو نفر...
تازه شروع شده است.
ادامه دارد...
شرط پارت بعدی 🌷
۵تالایک
۱بازنشر
مرسی بابت حمایت هاتون دوستان😊💛💛
پارت¹⁰
🪽🔥 فصل دوم
زیر آسمان سرخ
...
جونگکوک و ا.ت در سکوت از دروازهی قلعه بیرون رفتند.
آسمان جهنم مثل همیشه سرخ بود.
اما بعد از جنگ...
هوا آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
...
ا.ت با کنجکاوی اطرافش را نگاه میکرد.
رودخانهای با آب قرمز تیره از کنارشان میگذشت.
درختهایی با برگهای سیاه، در باد آرام تکان میخوردند.
ا.ت لبخند زد.
+«همیشه فکر میکردم جهنم فقط آتیشه...»
جونگکوک نگاهی به اطراف انداخت.
_«همه همین فکر رو میکنن.»
...
چند دقیقه در سکوت قدم زدند.
نه سکوتی سنگین...
بلکه سکوتی که آزاردهنده نبود.
...
ا.ت ناگهان ایستاد.
کنار رودخانه خم شد.
گل کوچکی میان سنگها روییده بود.
گلبرگهایش نقرهای بود.
با تعجب گفت:
+«اینجا هم گل رشد میکنه؟»
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
_«این گل فقط بعد از بارون رشد میکنه.»
_«و فقط دو روز زنده میمونه.»
...
ا.ت با ناراحتی به گل نگاه کرد.
+«پس... فردا از بین میره؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
_«آره.»
...
ا.ت آهی کشید.
+«حیفه...»
...
جونگکوک برای چند لحظه به جای گل...
به خود ا.ت نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_«بعضی چیزها...»
_«حتی اگه عمرشون کوتاه باشه...»
_«باز هم ارزش به وجود اومدن دارن.»
...
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
این شاید طولانیترین جملهای بود که تا آن روز از جونگکوک شنیده بود.
...
لبخند زد.
+«امروز... خیلی بیشتر از همیشه حرف زدی.»
جونگکوک اخم ریزی کرد.
_«زیاد؟»
ا.ت خندید.
+«برای تو، آره!»
...
برای اولین بار...
گوشهی لب جونگکوک خیلی کم بالا رفت.
آنقدر کم که اگر ا.ت حواسش نبود، نمیدید.
اما دیده بود.
...
چند دقیقه بعد...
باد شدیدی وزید.
ا.ت از سرما شانههایش را جمع کرد.
بدون اینکه چیزی بگوید...
جونگکوک شنل مشکیاش را از روی شانههایش برداشت.
آرام روی شانههای ا.ت انداخت.
...
ا.ت با تعجب گفت:
+«پس خودت چی؟»
جونگکوک بیتفاوت جواب داد:
_«من به این سرما عادت دارم.»
...
ا.ت لبهی شنل را در دست گرفت.
شنل هنوز گرم بود.
برای اولین بار...
احساس کرد پشت آن چهرهی سرد...
قلبی هست که بیشتر از آنچه نشان میدهد، مراقب دیگران است.
اما هیچکدام چیزی نگفتند.
فقط...
کنار هم، زیر آسمان سرخ، به راهشان ادامه دادند.
و در دوردست...
کلاغ سیاه با چشمان طلایی از بالای شاخهای خشک، آن دو را تماشا میکرد.
انگار میدانست...
سرنوشت این دو نفر...
تازه شروع شده است.
ادامه دارد...
شرط پارت بعدی 🌷
۵تالایک
۱بازنشر
مرسی بابت حمایت هاتون دوستان😊💛💛
- ۱.۱k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط