{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...My evil angel...

...My evil angel...
پارت⁴
🪽🔥 فصل سوم
آشنایی با برادر پادشاه دنیای سرخ
...
دو روز از ورود تهیونگ به جهنم گذشته بود.

قلعه‌ی دنیای سرخ دوباره آرام شده بود.

اما ا.ت هنوز کنجکاو بود.

مردی با بال‌های سفید...

که حتی جونگکوک هم با دیدنش برای چند لحظه سکوت کرده بود.

...

ا.ت در کتابخانه مشغول خواندن یکی از کتاب‌های قدیمی بود.

صدای آرامی از پشت سرش آمد.

׫هنوز هم کتاب‌ها رو به هر چیز دیگه‌ای ترجیح میدی؟»

ا.ت برگشت.

تهیونگ کنار قفسه‌ها ایستاده بود و لبخند همیشگی روی لبش دیده می‌شد.

ا.ت کتاب را بست.

+«گمونم اره چون....کتاب‌ها هیچ‌وقت دروغ نمی‌گن.»

تهیونگ خندید.

׫همیشه نه...»

׫بعضی کتاب‌ها فقط بخشی از حقیقت رو تعریف می‌کنن.»

ا.ت با تعجب پرسید:

+«منظورت چیه؟»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

׫دوست داری جایی رو ببینی که هیچ‌کس اجازه‌ی ورود بهش رو نداره؟»

چشم‌های طلایی ا.ت از کنجکاوی برق زد.

+«کجا؟»

تهیونگ فقط گفت:

׫دنبالم بیا.»

...

آن دو از راهروهای طولانی قلعه گذشتند.

از پله‌هایی پایین رفتند که ا.ت تا آن روز هرگز ندیده بود.

هرچه پایین‌تر می‌رفتند، شعله‌های سرخ کمتر می‌شدند.

جایشان را نورهای آبی و نقره‌ای می‌گرفت.

در انتهای راه...

دری عظیم از جنس بلور سیاه قرار داشت.

روی در، هزاران خط طلایی می‌درخشید.

در مرکز آن، نمادی از یک چشم و دو بال حک شده بود.

ا.ت آرام زمزمه کرد:

+«اینجا... چیه؟»

تهیونگ دستش را روی در گذاشت.

خطوط طلایی شروع به درخشیدن کردند.

׫تالار خاطرات.»

با باز شدن در...

ا.ت بی‌اختیار نفسش را حبس کرد.

سقف تالار دیده نمی‌شد.

هزاران گوی شیشه‌ای نورانی در هوا شناور بودند.

درون هر گوی...

خاطره‌ای زنده جریان داشت.

بعضی گوی‌ها کودکی یک فرشته را نشان می‌دادند.

بعضی دیگر نبردهای باستانی را.

و بعضی...

فقط لحظه‌ای کوتاه از زندگی یک نفر بودند.

هر خاطره، مثل تصویری زنده در هوا حرکت می‌کرد.

انگار زمان در آن تالار متوقف شده بود.

ا.ت آرام گفت:

+«این... زیباترین جاییه که تا حالا دیدم...»

تهیونگ لبخند زد.

׫اینجا هیچ خاطره‌ای فراموش نمی‌شه.»

او دستش را به سمت یکی از گوی‌های شناور دراز کرد.

گوی آرام پایین آمد.

نور نقره‌ای تمام تالار را فرا گرفت.

ناگهان...

تصویری در میان هوا شکل گرفت.

دو پسر با لباس‌های سفید در باغ‌های بهشت می‌دویدند.

یکی موهای مشکی داشت...

و دیگری موهای خاکستری.

آن دو با خنده دنبال هم می‌دویدند.

صدای خنده‌شان در تالار پیچید.

ا.ت با تعجب به تصویر نگاه کرد.

+«این دو نفر...»

تهیونگ نگاهش را از تصویر برنداشت.

لبخندش آرام، اما غمگین شد.

׫خاطره‌ای از سال‌های خیلی دور...»

ا.ت هنوز نمی‌دانست...

پسربچه‌ی مو مشکی...

همان پادشاه دنیای سرخ است.

و مردی که کنارش ایستاده...

برادر او.

در همان لحظه...

در دورترین نقطه‌ی تالار...

سایه‌ی مردی برای یک لحظه میان ستون‌های بلورین دیده شد.

چشمانش به گوی‌های خاطرات دوخته شده بود.

اما پیش از آنکه ا.ت متوجه حضورش شود...

ناپدید شد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

...My evil angel...پارت⁵🪽🔥 فصل سومنگهبان تالار خاطرات...سکوت...

...............یه چن مدت شاید فیک رو ادامه ندم تا بیشتر حمای...

............................................

...My evil angel...پارت³🪽🔥 فصل سوم | قسمت سومبازگشت برادر......

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

🐯 تهیونگ: مرموز، شوخ و شجاع؛ بعضی سرنخ‌ها به گذشته‌ی او مربو...

پارت آخر

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط