می‌دانی از چه می‌ترسم از سال‌ها بعد که روزی زمانی وقتی

می‌دانی از چه می‌ترسم؟ از سال‌ها بعد که روزی، زمانی، وقتی

می‌دانی از چه می‌ترسم؟ از سال‌ها بعد که روزی، زمانی، وقتی که خیلی دیر شده، به خودم بیایم و یادم بیفتد که زندگی نکرده‌ام و به آرزوهایم نرسیده‌ام و همیشه و در تمام عمر، خودم را وقف راحتی و آسایش دیگران کرده‌ام و از خودم و از رویاهای خودم غافل بوده‌ام.
می‌ترسم از روزی که با بغضی هزار ساله و چانه‌هایی لرزان، دنبال آغوش و پناهی بگردم که تمام این سال‌ها نداشته‌ام و به آرزوهای کهنه و عمیقم فکر کنم، وقتی که بسیار پیرم و بسیار دیر شده...
می‌ترسم. من از پیر شدن می‌ترسم.
من از پیر شدن با کوله‌باری از آرزوهای نرسیده و عشق‌ها و دلخوشی‌های نداشته، می‌ترسم!
من از دیر شدن برای همه‌چیز، می‌ترسم. بسیار می‌ترسم...

#نرگس_صرافیان_طوفان

@narges_sarrafian_toofan
دیدگاه ها (۰)

🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمزخیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس...

#تجربه_من ۱۸۹#ازدواج_در_وقت_نیاز #ازدواج_آسان #حرف_مردم #فرز...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

فراموش می شومراحت تر از رد پایی بر برف که زیر برفی تازه دفن ...

.فراموش می شومراحت تر از ردپایی بر برفکه زیر برفی تازه دفن م...

گریه میکنم اما...........انگار در راهیمیدانم‌روزیشاید به همی...

بی تو سی سال , نفس آمد و رفت ,این گرانجان پریشان پشیمان را ....

دلنوشته ای برای تو ...برای من ..💔پیامت که آمد،همان دو کلمه‌ی...

«می‌شه توی چشمام خیره بشی و پلک نزنی؟» مثل همیشه چال انداخت ...

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط