𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫀 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی اون تورو دوست داشت ولی تو دوستش
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫀 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی اون تورو دوست داشت ولی تو دوستش نداشتی تا اینکه
..❤️🔥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3
پوزخندی زدم و با صدای آرومی گفتم:
+ خداحافظ، خانم فضول!
کلید رو توی دستم چرخوندم و به سمت راهپله رفتم.
صدای عربدههاش هر لحظه بلندتر میشد. محکم به در میکوبید و مدام میخواست در رو باز کنم.
+ زور نزن! نمیتونی بیای بیرون و نمیتونی به شوهر عزیزم خبر بدی که دارم فرار میکنم!
جملهی آخر رو با صدای بلندتری گفتم.
اما درست بعد از شنیدن حرفم، ساکت شد.
انگار تازه متوجه چیزی شده بود...
میدونستم اگه جونگکوک بفهمه نتونسته از من مراقبت کنه، چه اتفاقی براش میافته و چه تنبیه سختی براش در نظر میگیره
برای لحظهای دلم براش سوخت، ولی سریع اون حس رو کنار زدم.
الان وقت دلسوزی نبود!
با سرعت از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
کیفم رو برداشتم و نگاهی پر استرس به لباسهایی انداختم که به هم گره زده بودم
طناب دستسازم!
همهچیز آماده بود.
ولی هنوز یه مشکل بزرگ وجود داشت.
نمیتونستم همینجوری از در اصلی عمارت خارج بشم؛ چون کلی بادیگارد اطراف عمارت بودن و تمام رفتوآمدها رو زیر نظر داشتن.
و غول مرحلهی دوم من...
همین بادیگاردها بودن!
کیفم رو محکم روی شونههام جابهجا کردم و به سمت پنجره رفتم.
نگاهی به طنابی که با لباسهام درست کرده بودم انداختم
فقط یه مرحلهی دیگه مونده بود...
دستم رو به سمت طناب بردم و درست همون لحظه که خواستم اون رو از پنجره پایین بندازم، صدای دستگیرهی در اتاق بلند شد.
دستم همونجا ثابت موند.
آروم سرم رو به سمت در چرخوندم.
دستگیره به سمت پایین کشیده شد و ...
ادامه دارد ...
خوب گل دخترای من نظرتون چیه؟ خوب نوشتم بعد از یک ماه یا نه !
پس نتیجه میگیریم که نویسنده اعظم هنوز کنارتونه و اون آخرین تنکیو بای بای کانال نبود🥺
امیدوارم از این چند پارتی حمایت کنید و دوستش داشته باشید
تنکیو بای بای 🛐😘
..❤️🔥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3
پوزخندی زدم و با صدای آرومی گفتم:
+ خداحافظ، خانم فضول!
کلید رو توی دستم چرخوندم و به سمت راهپله رفتم.
صدای عربدههاش هر لحظه بلندتر میشد. محکم به در میکوبید و مدام میخواست در رو باز کنم.
+ زور نزن! نمیتونی بیای بیرون و نمیتونی به شوهر عزیزم خبر بدی که دارم فرار میکنم!
جملهی آخر رو با صدای بلندتری گفتم.
اما درست بعد از شنیدن حرفم، ساکت شد.
انگار تازه متوجه چیزی شده بود...
میدونستم اگه جونگکوک بفهمه نتونسته از من مراقبت کنه، چه اتفاقی براش میافته و چه تنبیه سختی براش در نظر میگیره
برای لحظهای دلم براش سوخت، ولی سریع اون حس رو کنار زدم.
الان وقت دلسوزی نبود!
با سرعت از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
کیفم رو برداشتم و نگاهی پر استرس به لباسهایی انداختم که به هم گره زده بودم
طناب دستسازم!
همهچیز آماده بود.
ولی هنوز یه مشکل بزرگ وجود داشت.
نمیتونستم همینجوری از در اصلی عمارت خارج بشم؛ چون کلی بادیگارد اطراف عمارت بودن و تمام رفتوآمدها رو زیر نظر داشتن.
و غول مرحلهی دوم من...
همین بادیگاردها بودن!
کیفم رو محکم روی شونههام جابهجا کردم و به سمت پنجره رفتم.
نگاهی به طنابی که با لباسهام درست کرده بودم انداختم
فقط یه مرحلهی دیگه مونده بود...
دستم رو به سمت طناب بردم و درست همون لحظه که خواستم اون رو از پنجره پایین بندازم، صدای دستگیرهی در اتاق بلند شد.
دستم همونجا ثابت موند.
آروم سرم رو به سمت در چرخوندم.
دستگیره به سمت پایین کشیده شد و ...
ادامه دارد ...
خوب گل دخترای من نظرتون چیه؟ خوب نوشتم بعد از یک ماه یا نه !
پس نتیجه میگیریم که نویسنده اعظم هنوز کنارتونه و اون آخرین تنکیو بای بای کانال نبود🥺
امیدوارم از این چند پارتی حمایت کنید و دوستش داشته باشید
تنکیو بای بای 🛐😘
- ۸.۰k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط