" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۸۲
ویو راوی
نورا و تهیونگ وارد خونه شدن که دنیل به سمتشون اومد و گفت
& سلام ......چه قدر دیر کردین
+ کلا چند دقیقه دیر کردیم
& باشه بابا
تهیونگ به سمت آشپزخونه رفت و جعبه شیرینی رو روی میز گذاشت
_ سلام مادر جون ......شیرینی ها رو گذاشتم اینجا
مادر نورا بلافاصله که تهیونگ رو دید به سمتش اومد و گفت
€ سلام پسرم ..........اره همون جا بذار ..........برو بشین پیش بقیه
تهیونگ سری تکون داد و به سمت بقیه رفت و کنار نورا نشست
مینار که کنار نورا نشسته بود گفت
÷ مامان بیاییم کمکت
مادر نورا که توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود گفت
€ اره دخترا بیاین کمک سفر رو بچینیم
مینار و لارا از جاشون بلند شد و نورا رو به زور از جاش بلند کردند و به طرف آشپزخونه رفتن
÷ خب مامانی چیکار کنیم ؟
€ بشقاب ها رو روی میز بچینین
مینار و لارا از خدا خواسته چند تا بشقاب برداشتن و روی میز چیدن که مینار گفت
÷ نورا بیا کمک دیگه
+ کمرم درد میگه مینار
مادر نورا اومد نزدیکتر و گفت
€ اره ما هم باور کردیم
+مامانننن ......واقعا کمرم درد میکنه
مادر نورا زیر زمزمه ای کرد و گفت
€ باشه بابا تنبل خان
مینار همینکه خواست چیزی بگه نورا هول هولکی گفت
+ اعه بابا ......بابا منو صدا کرد ، فکر کنم کارم داره
اینو گفت و سریع از آشپزخونه خارج شد و به سمت بقیه رفت و کنار پدرش نشست
¥ چیشده دخترم ؟
+هیچی بابایی ( لوس )
پدرش نورا رو توی بغلش کشید و بوسه ای به سرش زد که دایی نورا گفت
$ دخترتو لوس نکن اینقدر
¥ دختر من تکه .......قربونش برم
نورا بیشتر تو بغل باباش فرو رفت و از لپش بوسه ای زد
+بابایی خودمی
پدرش خنده ای کرد و گفت
¥ فدات شممم دختر کوچولو
همه خنده ای کردن که لارا ، نورا رو صدا کرد و نورا هم از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه
چند دقیقه گذشت و بقیه مشغول حرف زدن بودن و تهیونگ هم با دنیل و آرتور مشغول صحبت کردن بود که .................
شرط
۱۲ لایک
۱۲ کامنت
* شرطا حتما باید برسه تا بزارم *
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۸۲
ویو راوی
نورا و تهیونگ وارد خونه شدن که دنیل به سمتشون اومد و گفت
& سلام ......چه قدر دیر کردین
+ کلا چند دقیقه دیر کردیم
& باشه بابا
تهیونگ به سمت آشپزخونه رفت و جعبه شیرینی رو روی میز گذاشت
_ سلام مادر جون ......شیرینی ها رو گذاشتم اینجا
مادر نورا بلافاصله که تهیونگ رو دید به سمتش اومد و گفت
€ سلام پسرم ..........اره همون جا بذار ..........برو بشین پیش بقیه
تهیونگ سری تکون داد و به سمت بقیه رفت و کنار نورا نشست
مینار که کنار نورا نشسته بود گفت
÷ مامان بیاییم کمکت
مادر نورا که توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود گفت
€ اره دخترا بیاین کمک سفر رو بچینیم
مینار و لارا از جاشون بلند شد و نورا رو به زور از جاش بلند کردند و به طرف آشپزخونه رفتن
÷ خب مامانی چیکار کنیم ؟
€ بشقاب ها رو روی میز بچینین
مینار و لارا از خدا خواسته چند تا بشقاب برداشتن و روی میز چیدن که مینار گفت
÷ نورا بیا کمک دیگه
+ کمرم درد میگه مینار
مادر نورا اومد نزدیکتر و گفت
€ اره ما هم باور کردیم
+مامانننن ......واقعا کمرم درد میکنه
مادر نورا زیر زمزمه ای کرد و گفت
€ باشه بابا تنبل خان
مینار همینکه خواست چیزی بگه نورا هول هولکی گفت
+ اعه بابا ......بابا منو صدا کرد ، فکر کنم کارم داره
اینو گفت و سریع از آشپزخونه خارج شد و به سمت بقیه رفت و کنار پدرش نشست
¥ چیشده دخترم ؟
+هیچی بابایی ( لوس )
پدرش نورا رو توی بغلش کشید و بوسه ای به سرش زد که دایی نورا گفت
$ دخترتو لوس نکن اینقدر
¥ دختر من تکه .......قربونش برم
نورا بیشتر تو بغل باباش فرو رفت و از لپش بوسه ای زد
+بابایی خودمی
پدرش خنده ای کرد و گفت
¥ فدات شممم دختر کوچولو
همه خنده ای کردن که لارا ، نورا رو صدا کرد و نورا هم از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه
چند دقیقه گذشت و بقیه مشغول حرف زدن بودن و تهیونگ هم با دنیل و آرتور مشغول صحبت کردن بود که .................
شرط
۱۲ لایک
۱۲ کامنت
* شرطا حتما باید برسه تا بزارم *
- ۷۸۹
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط