P.3 | وقتی یهو....
P.3 | وقتی یهو....
(کوک ماشین رو جلوی خونهی مامانش پارک کرد و هاجون که از چند دقیقه قبل برای دیدن یوری ذوق داشت سریع کمربندش رو باز کرد)
هاجون: باباااا رسیدیم؟ یوری اومده؟ 🥹
کوک: (با خنده به آینه نگاه کرد) آره پسرم فقط بذار ماشین رو خاموش کنم
هاجون: زود باش دیگه بابااا!
ات: (با خنده برگشتم سمت هاجون) عزیزم یوری که فرار نمیکنه 😂
هاجون: مامان میخوام باهاش مسابقه بدم!
کوک: باشه قهرمان برو ببینم امشب میتونی برنده بشی یا نه
هاجون: من همیشه برنده میشم!
ات: (با خنده به کوک نگاه کردم) این اعتمادبهنفسش رو از تو به ارث برده 🤦🏻♀️😂
کوک: خب معلومه پسر خودمه دیگه
(هاجون از ماشین پیاده شد و با عجله به سمت در خونه دوید)
هاجون: مامان بابا زود بیاین!
ات: باشه عزیزم الان میایم
(وقتی هاجون وارد خونه شد کوک ماشین رو خاموش کرد و به سمتم برگشت)
کوک: خب خانومم حالا که پسرمون رفت یه چیزی مونده
ات: (با شک نگاهش کردم) کوک دوباره شروع نکن 😂
کوک: من هنوز هیچی نگفتم!
ات: قیافهت داره داد میزنه که یه نقشهای توی سرت داری
کوک: (با لبخند شیطونی به لبهام نگاه کرد) عشقم امروز رژ لبت خیلی پررنگهها
ات: خب که چی؟
کوک: هیچی فقط فکر کنم یه کمش اومده روی لب من
(با تعجب به لبهاش نگاه کردم و واقعاً رد رژ لبم رو دیدم)
ات: وای کوککک! 😂
کوک: (با خنده) چیه؟ خودت ببین!
ات: بده ببینم دستمال کجاست
(کیفم رو باز کردم و دنبال دستمال گشتم که کوک آروم دستم رو گرفت)
کوک: صبر کن عشقم
ات: چیه دیگه؟
کوک: پاکش کنم یا بذارم خودم پاکش کنم؟ 😏
ات: (با خنده به بازوش زدم) کوک تو رو خدا!
کوک: خب دارم میپرسم دیگه خانومم
ات: با دستمال پاکش کن آقای جئون!
کوک: (پوزخند زد) چشم هر چی شما بگی
(دستمالی برداشت و دور لبهاش رو پاک کرد و بعد با رضایت نگام کرد)
کوک: خب حالا درست شد؟
ات: (با دقت نگاهش کردم) آره فکر کنم دیگه چیزی نمونده
کوک: پس حالا که کارم تموم شد میتونم یه بوسه از زنم بگیرم؟
ات: کوککک 😂
کوک: فقط یه دونه!
ات: باشه فقط یه دونه!
(با خنده بهش نزدیک شدم و یه بوسهی کوتاه روی لبهاش گذاشتم اما وقتی عقب رفتم کوک دوباره لبخند شیطونی زد)
ات: چیه؟!
کوک: هیچی... فکر کنم هنوز یه کم رژ مونده
ات: (با تعجب لبهاش رو نگاه کردم) کجا؟!
کوک: (با خنده) نمیدونم باید دوباره بررسی کنم
ات: وای تو واقعاً پررویی!
(کوک خندید و قبل از اینکه چیزی بگم یه بوسهی کوتاه دیگه روی لبهام گذاشت)
ات: کوککک! قرار بود رژ رو پاک کنی نه اینکه دوباره مالیده بشه!
کوک: (با خنده) خب انگار این رژ خیلی سرسخته 😂
ات: (از خنده سرم رو روی شونهش گذاشتم) تو سرسختی نه رژ من!
کوک: (دستش رو دور کمرم انداخت) خب حالا یه بوسهی آخر و دیگه میریم داخل
ات: قول میدی؟
کوک: قول میدم
(این بار خودم بهش نزدیک شدم و یه بوسهی کوتاه روی لبهاش گذاشتم)
کوک: دوستت دارم عشقم ❤️
ات: منم دوستت دارم
(کوک دوباره دور لبهاش رو با دستمال پاک کرد و بعد هر دومون از ماشین پیاده شدیم)
(وقتی وارد خونه شدیم صدای خندهی هاجون و یوری از اتاق بازی میاومد)
هاجون: یوریییی بیا ماشین من از همه سریعتره!
یوری: نهههه ماشین من برنده میشه!
(رزی از پذیرایی بلند شد و با دیدنم به سمتم اومد)
رزی: اتتتت بالاخره اومدی! ❤️
ات: (بغلش کردم) سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود
رزی: منم همینطور! (کمی عقب رفت و با دقت به صورتم نگاه کرد) راستی ات...
ات: جانم؟
رزی: رژ لبت چرا اینجوری شده؟ 😂
(برای چند لحظه خشکم زد و ناخودآگاه دستم رو روی لبهام گذاشتم)
ات: چی؟ کجاش؟!
رزی: (با خنده به لبهام اشاره کرد) انگار یه جاش پاک شده یه جاشم پخش شده!
(همون موقع جیمین از پذیرایی بیرون اومد و با شنیدن حرف رزی به سمتمون نگاه کرد)
جیمین: چی شده؟
رزی: بیا ببین رژ لب ات رو! 😂
(جیمین نگاهی به صورتم انداخت و بعد نگاهش رو به کوک برد که با قیافهای کاملاً بیگناه کنارمون ایستاده بود)
جیمین: (با شک) داداش...
(کوک ماشین رو جلوی خونهی مامانش پارک کرد و هاجون که از چند دقیقه قبل برای دیدن یوری ذوق داشت سریع کمربندش رو باز کرد)
هاجون: باباااا رسیدیم؟ یوری اومده؟ 🥹
کوک: (با خنده به آینه نگاه کرد) آره پسرم فقط بذار ماشین رو خاموش کنم
هاجون: زود باش دیگه بابااا!
ات: (با خنده برگشتم سمت هاجون) عزیزم یوری که فرار نمیکنه 😂
هاجون: مامان میخوام باهاش مسابقه بدم!
کوک: باشه قهرمان برو ببینم امشب میتونی برنده بشی یا نه
هاجون: من همیشه برنده میشم!
ات: (با خنده به کوک نگاه کردم) این اعتمادبهنفسش رو از تو به ارث برده 🤦🏻♀️😂
کوک: خب معلومه پسر خودمه دیگه
(هاجون از ماشین پیاده شد و با عجله به سمت در خونه دوید)
هاجون: مامان بابا زود بیاین!
ات: باشه عزیزم الان میایم
(وقتی هاجون وارد خونه شد کوک ماشین رو خاموش کرد و به سمتم برگشت)
کوک: خب خانومم حالا که پسرمون رفت یه چیزی مونده
ات: (با شک نگاهش کردم) کوک دوباره شروع نکن 😂
کوک: من هنوز هیچی نگفتم!
ات: قیافهت داره داد میزنه که یه نقشهای توی سرت داری
کوک: (با لبخند شیطونی به لبهام نگاه کرد) عشقم امروز رژ لبت خیلی پررنگهها
ات: خب که چی؟
کوک: هیچی فقط فکر کنم یه کمش اومده روی لب من
(با تعجب به لبهاش نگاه کردم و واقعاً رد رژ لبم رو دیدم)
ات: وای کوککک! 😂
کوک: (با خنده) چیه؟ خودت ببین!
ات: بده ببینم دستمال کجاست
(کیفم رو باز کردم و دنبال دستمال گشتم که کوک آروم دستم رو گرفت)
کوک: صبر کن عشقم
ات: چیه دیگه؟
کوک: پاکش کنم یا بذارم خودم پاکش کنم؟ 😏
ات: (با خنده به بازوش زدم) کوک تو رو خدا!
کوک: خب دارم میپرسم دیگه خانومم
ات: با دستمال پاکش کن آقای جئون!
کوک: (پوزخند زد) چشم هر چی شما بگی
(دستمالی برداشت و دور لبهاش رو پاک کرد و بعد با رضایت نگام کرد)
کوک: خب حالا درست شد؟
ات: (با دقت نگاهش کردم) آره فکر کنم دیگه چیزی نمونده
کوک: پس حالا که کارم تموم شد میتونم یه بوسه از زنم بگیرم؟
ات: کوککک 😂
کوک: فقط یه دونه!
ات: باشه فقط یه دونه!
(با خنده بهش نزدیک شدم و یه بوسهی کوتاه روی لبهاش گذاشتم اما وقتی عقب رفتم کوک دوباره لبخند شیطونی زد)
ات: چیه؟!
کوک: هیچی... فکر کنم هنوز یه کم رژ مونده
ات: (با تعجب لبهاش رو نگاه کردم) کجا؟!
کوک: (با خنده) نمیدونم باید دوباره بررسی کنم
ات: وای تو واقعاً پررویی!
(کوک خندید و قبل از اینکه چیزی بگم یه بوسهی کوتاه دیگه روی لبهام گذاشت)
ات: کوککک! قرار بود رژ رو پاک کنی نه اینکه دوباره مالیده بشه!
کوک: (با خنده) خب انگار این رژ خیلی سرسخته 😂
ات: (از خنده سرم رو روی شونهش گذاشتم) تو سرسختی نه رژ من!
کوک: (دستش رو دور کمرم انداخت) خب حالا یه بوسهی آخر و دیگه میریم داخل
ات: قول میدی؟
کوک: قول میدم
(این بار خودم بهش نزدیک شدم و یه بوسهی کوتاه روی لبهاش گذاشتم)
کوک: دوستت دارم عشقم ❤️
ات: منم دوستت دارم
(کوک دوباره دور لبهاش رو با دستمال پاک کرد و بعد هر دومون از ماشین پیاده شدیم)
(وقتی وارد خونه شدیم صدای خندهی هاجون و یوری از اتاق بازی میاومد)
هاجون: یوریییی بیا ماشین من از همه سریعتره!
یوری: نهههه ماشین من برنده میشه!
(رزی از پذیرایی بلند شد و با دیدنم به سمتم اومد)
رزی: اتتتت بالاخره اومدی! ❤️
ات: (بغلش کردم) سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود
رزی: منم همینطور! (کمی عقب رفت و با دقت به صورتم نگاه کرد) راستی ات...
ات: جانم؟
رزی: رژ لبت چرا اینجوری شده؟ 😂
(برای چند لحظه خشکم زد و ناخودآگاه دستم رو روی لبهام گذاشتم)
ات: چی؟ کجاش؟!
رزی: (با خنده به لبهام اشاره کرد) انگار یه جاش پاک شده یه جاشم پخش شده!
(همون موقع جیمین از پذیرایی بیرون اومد و با شنیدن حرف رزی به سمتمون نگاه کرد)
جیمین: چی شده؟
رزی: بیا ببین رژ لب ات رو! 😂
(جیمین نگاهی به صورتم انداخت و بعد نگاهش رو به کوک برد که با قیافهای کاملاً بیگناه کنارمون ایستاده بود)
جیمین: (با شک) داداش...
- ۸۸۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط