{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P.1 | ....وقتی یهویی.

P.1 | ....وقتی یهویی.

(ساعت حدود ۹ صبح بود که بالاخره چشمام رو باز کردم و با بی‌حوصلگی کش و قوسی به بدنم دادم)

ات: اه لعنتی... دوباره پریود شدم

(با حس چسبندگی و ناراحتی که داشتم از جام بلند شدم و رفتم سمت حموم تا خودم رو تمیز کنم و کارام رو انجام بدم)

(بعد از اینکه کارم تموم شد از حموم بیرون اومدم و نگاهی به اتاق انداختم)

ات: عه کوک کجاست؟

(نگاهی به ساعت انداختم و تازه یادم افتاد که احتمالاً کوک رفته سر کار)

ات: آخ یادم رفت امروز باید زودتر بیدار می‌شدم

(از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق هاجون حرکت کردم تا بیدارش کنم)

(آروم در اتاقش رو باز کردم و دیدم هنوز توی تختش خوابیده و پتوش رو تا زیر چونه‌ش بالا کشیده)

ات: هاجون مامان پاشو عزیزم

هاجون: (با صدای خواب‌آلودی) مامان پنج دقیقه دیگه

ات: نه دیگه مامان جان پاشو که ساعت از نه گذشته

هاجون: (چشم‌هاش رو باز کرد و نگاهم کرد) مامان بابا کجاست؟

ات: بابا رفته سر کار عزیزم احتمالاً ظهر برمی‌گرده

هاجون: باشه مامان

(دست کوچولوش رو گرفتم و کمکش کردم از تخت بیاد پایین بعد با هم رفتیم سمت دستشویی و صورتش رو شستم)

(بعد از اینکه صورتش رو خشک کردم لباس خوابش رو عوض کردم و لباس‌های روزش رو تنش کردم)

ات: خب آقای خوشتیپ آماده‌ای بریم صبحونه بخوریم؟

هاجون: آره مامان خیلی گرسنمه

(دستش رو گرفتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم و به سمت آشپزخونه رفتیم)

ات: آجوما صبحونه آماده‌ست؟

آجوما: بله خانم همه‌چیز آماده‌ست

ات: بامبی رو هم غذا دادین؟

آجوما: بله خانم نگران نباشید

ات: ممنون آجوما

(هاجون رو روی صندلیش نشوندم و خودم هم کنارش نشستم)

ات: خب عزیزم بیا صبحونه‌ت رو بخور

هاجون: مامان خودم می‌تونم بخورم

ات: باشه مامان جان پس خودت بخور

(لبخندی بهش زدم و گذاشتم خودش صبحونه‌ش رو بخوره و همون‌طور که صبحونه می‌خورد گاهی باهام حرف می‌زد)

هاجون: مامان امروز باهام بازی می‌کنی؟

ات: معلومه که بازی می‌کنم عزیزم امروز هرچقدر بخوای با هم بازی می‌کنیم

هاجون: آخ جون

(با خوشحالی به خوردن صبحونه‌ش ادامه داد و من هم بعد از اینکه صبحونه‌م تموم شد از جام بلند شدم و به سمت اتاقمون رفتم)

(لباس‌هام رو برداشتم و وارد حموم شدم و وان رو پر از آب کردم)

(بعد از اینکه آب به اندازه کافی جمع شد وارد وان شدم و حدود بیست دقیقه همون‌جا موندم تا کمی خستگی از تنم در بره)

(بعد از حموم لباس پوشیدم و موهام رو خشک کردم و از اتاق بیرون رفتم)

(مستقیم به سمت اتاق بازی هاجون رفتم و وقتی وارد شدم دیدم روی زمین نشسته و با لگوهاش یه خونه درست کرده)

ات: اوه خودت این خونه رو ساختی؟

هاجون: آره مامان قراره من و تو با هم اینجا زندگی کنیم

ات: پس بابا چی؟

هاجون: بابا رو راه نمی‌دم چون تو مال منی

(با شنیدن حرفش خنده‌م گرفت و کنارش روی زمین نشستم)

ات: وای چه پسر حسودی دارم من

هاجون: آره مامان تو فقط مال منی

ات: باشه عزیزم پس بگو ببینم این خونه چند تا اتاق داره؟

هاجون: این اتاق مال منه اون یکی مال توئه اینم اتاق اسباب‌بازیامه

ات: پس بابا کجا می‌خوابه؟

هاجون: بیرون خونه

(این بار بلندتر خندیدم و خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم)

ات: وای به حال بابات که یه پسر این‌قدر ظالم داره

هاجون: (با خنده) مامان خودت گفتی خونه رو با هم بسازیم

ات: آره خب ولی نگفتم بابا رو بندازی بیرون

هاجون: آخه تو مال منی مامان

ات: باشه آقای کوچولو حالا بیا ببینم با هم یه پازل درست کنیم

هاجون: باشه مامان

(با هم شروع کردیم به درست کردن پازل و بعدش چند تا بازی فکری انجام دادیم و کلی خندیدیم)

(بعد از یه مدت هاجون از جاش بلند شد و رفت پشت پرده قایم شد)

هاجون: مامان بیا منو پیدا کن

ات: باشه عزیزم الان پیدات می‌کنم

(وانمود کردم که دارم همه‌جا رو می‌گردم و وقتی نزدیک پرده شدم صدای خنده‌ش رو شنیدم)

هاجون: مامان نمی‌تونی منو پیدا کنی

ات: واقعاً؟ پس این صدای کیه که از پشت پرده میاد؟

هاجون: (با خنده از پشت پرده بیرون اومد) من اینجام

ات: آخیش بالاخره پیدات کردم

(بغلش کردم و گونه‌ش رو بوسیدم)

(بعد از کمی بازی کردن بهش گفتم یه لحظه همون‌جا بمونه و خودم رفتم پایین تا به بامبی سر بزنم)

ات: بامبی پسرم غذا خوردی؟

(کنار ظرف غذاییش خم شدم و دیدم ظرفش خالیه)

ات: آفرین پسر خوبم پس غذات رو خوردی

(آروم نوازشش کردم و بعد از چند دقیقه دوباره به طبقه بالا برگشتم و پیش هاجون رفتم)

ات: خب عزیزم بیا یه کم دیگه بازی کنیم

هاجون: باشه مامان

(کنارش نشستم و دوباره مشغول بازی شدیم تا اینکه نزدیک ظهر گوشیم زنگ خورد و ...
دیدگاه ها (۵)

من برگشتممممممپارت یکیوری: کوک یه لحظه گوش بده به جای اینکه ...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

سناریو جونگکوک

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

چندپارتی جونگ کوک

A game of love and hateP³ویو آتصبح با صدای زنگ از خواب بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط