افسانه ی الهه ی گمشده...
بچه ها من تصمیم گرفتم رمان جادویی ماورایی بنویسم اگه حمایت بشه پارت ۲ روهم میذارم بریم...👇
افسانهی الههی گمشده...
روزی بود روزگاری....
در کشور پادشاهی «منشور شب» در دنیای زیرین...
در جایی که الهه های تاریکی گوناگونی مثل:آذرگون(الههی آتش)،غرقاب(الههی آب)،توفانه(باد)،گور بانو(الههی خاک)وغیره وجود دارد و محبت و برکت الهه های تاریک فقط به خون آشام ها و اهریمن های قدرتمند می رسد...
همسر و ملکهی پادشاه کل کشور منشور شب «لیلیت» و مادر همهی اهریمن ها باردار بود پادشاه«نوسفراتو» هم خیلی از این بابت خوشحال بود....
اما موقع به دنیا آمدن ولیعهد جوان یک اتفاق غیره منتظره رخ داد که باعث وحشت خدمتکارهاشد و باعث شد قابله از هوش برود ولیعهد یک اهریمن نبود بلکه یک انسان بود اما چیزی که باعث وحشت بقیه شد این نبود...
از بدو تولد یک نماد محبت از یک الهه روی دست چپ هر اهریمن نقش میبست ولی روی دست این ولیعهد تازه متولد شده چیزی روی دست چپش نقش نبسته بود اما به جاش....
افسانهی الههی گمشده...
روزی بود روزگاری....
در کشور پادشاهی «منشور شب» در دنیای زیرین...
در جایی که الهه های تاریکی گوناگونی مثل:آذرگون(الههی آتش)،غرقاب(الههی آب)،توفانه(باد)،گور بانو(الههی خاک)وغیره وجود دارد و محبت و برکت الهه های تاریک فقط به خون آشام ها و اهریمن های قدرتمند می رسد...
همسر و ملکهی پادشاه کل کشور منشور شب «لیلیت» و مادر همهی اهریمن ها باردار بود پادشاه«نوسفراتو» هم خیلی از این بابت خوشحال بود....
اما موقع به دنیا آمدن ولیعهد جوان یک اتفاق غیره منتظره رخ داد که باعث وحشت خدمتکارهاشد و باعث شد قابله از هوش برود ولیعهد یک اهریمن نبود بلکه یک انسان بود اما چیزی که باعث وحشت بقیه شد این نبود...
از بدو تولد یک نماد محبت از یک الهه روی دست چپ هر اهریمن نقش میبست ولی روی دست این ولیعهد تازه متولد شده چیزی روی دست چپش نقش نبسته بود اما به جاش....
- ۶۵۵
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط