تو مال منی فرشته گنآهکار من))
پسر، چشمهاش رو با درد عظیمی باز کرد. روی تخته سنگ سیاهی دراز کشیده بود و انگار داشت از درون آتش میگرفت، اما در کمال تعجب این آتش اونقدرها هم اذیتش نمیکرد. شاید منشأ دردش از جایی دیگه بود. هیچ چیزی یادش نمیاومد، یادش نمیاومد چرا روحش داره درد میکشه، چرا اینجاست و حتی کیه!
- بالاخره...
با صدایی که یک دفعه شنید، نگاهش رو از فضای تاریک و سرخ اطراف گرفت و به کنارش سوق داد. کسی کنارش نشسته و لبخند روی لبش بود. بیشتر ترسید و درون خودش جمع شد اما شخصی که کنارش روی تخته سنگ نشسته بود، خودش رو بهش نزدیکتر کرد و اون رو در آغوش سوزان خودش گرفت. گرما بر پسر غالب شد اما هنوز هم اذیت کننده نبود. با تردید زمزنه کرد:
- من... کی هستم؟
مرد کمی فاصله گرفت و به صورتش با محبت نگاه کرد. چشمهای سرخش برای پسر آشنا بودن اما هنوز هم چیزی به یاد نداشت. مرد دست گرمش رو روی گونهی پسر گذاشت و با آرامش توضیح داد:
- تو معشوقهی تازه متولد شدهی منی، جیمین.
پسر که هنوز چیزی یادش نمیاومد اخمی کرد و پرسید:
- این یعنی چی؟
مرد باز هم لبخند زد. این که پسر از کجا میدونست اون یه جنس مذکره هم عجیب بود:
- یعنی، به دنیای تاریکی خوش اومدی. از الان به بعد جای تو اینجاست. من اِوریسام، پسر ابلیس اما تو بهم بگو یونگی. با این که یادت نمیاد اما خودت این اسم رو روم گذاشتی فرشتهی تاریک من.
چشمهای جیمین با شنیدن اسم فرشته گشاد شد و دردی که توی وجودش بود در یک لحظه اونقدر زیاد شد که باعث شد تنش زیر دستهای مرد به لرزه در بیاد. نالهای کرد و شیطان پیشونیش رو بوسید. همه چیز داشت یادش میاومد. اون یه فرشته بود، عاشق اوریس شده بود و بعد از این که اونقدر گناه کرد تا بال و موهاش به رنگ سیاه در اومدن، از بهشت رانده و برای همیشه نیست شد. اما مگه قرار نبود دیگه وجود نداشته باشه، اینجا چیکار میکرد؟
دردی که از قفسهی سینهش سرچشمه میگرفت، با قرار گرفتن دست گرم یونگی روی سینهش آروم شد. بالاخره تونست موقعیتش رو درک کنه، یونگی اونجا بود، یونگیِ خودش!
اشکی از چشمهاش پایین افتاد و گفت:
- چرا اینجام؟ چرا نجاتم ندادی؟
شیطان دستی به شونهی لخت پسر کشید و جیمین تازه فهمید که برهنهست. حتی به لباسهای بهشتیش هم رحم نکرده بودن و همه رو ازش گرفته بودن؟ شاید دلش میخواست گاهی با بوییدن اون لباسها بوی بهشت رو دوباره حس کنه.
- روح فرشتههایی که نیست میشن دوباره اینجا متولد میشه. اما این بار نه به عنوان فرشته، به عنوان شیطان. درست مثل پدرم. نمیتونستم نجاتت بدم، نمیتونستم به یه فرشته عشق بورزم چون این برای شیطانی مثل من غیرممکن بود. فقط صبر کردم تا دوباره در قالب شیطانی رانده شده پیشم برگردی. الان دیگه میتونم عاشقت باشم جیمین. میتونیم تا ابد کنار هم باشیم.
با چشمهای خیسش به اوریس چشم دوخت و لبخند محزونی روی لبهاش نقش بست:
- تو خیلی ظالمی یونگی.
مرد هم لبخندی زد و بعد از بوسهی کوتاهی که با لبهای داغش روی لبهای پسر گذاشت، گفت:
- من از آتش و بدی زاده شدم. چه توقعی از شیطانی مثل من داری فرشته؟
پسر خندید. باید از این همه بدی و تاریکیای که در وجودش نفوذ کرده بود ناراحت میشد اما نه، چیزی حس نمیکرد. حتی دیگه به خاطر دوست داشتن شیطان هم عذاب وجدان نداشت. دیگه روحش برای بد شدن عذاب نمیکشید. حالا از خودِ گناه ساخته شده بود و لمسهای آتشین شیطان براش لذت بخش بود. اگه وقتی که فرشته بود اوریس بهش دست میزد مطمئنا روحش تا یه مدت در عذاب و درد به سر میبرد.
نگاهی به خودش انداخت. بدنی که با روح جدید همگام شده بود، نشون از مذکر بودنش میداد. فرشتهها هیچ جنسیتی نداشتن و چیزی که الان میدید باعث میشد کمی بترسه و همزمان هیجان زده بشه.
- من... الان یه شیطان مذکرم؟
اوریس از همون فاصلهی کم سر تکون داد. پیشونیش رو به پیشونی جیمین چسبوند و لب زد:
- تو معشوق مذکر منی.
- اما... این گناهه!
یونگی به پسری که انگار هنوز روح جدیدش رو درک نکرده بود لبخند عمیقی زد و گفت:
- اینجا جهنمه و هر گناهی شایستهی انجام دادنه. تو تا ابد مال منی و ما بدون هیچ محدودیتی هر کاری میتونیم انجام بدیم. برام مهم نیست اگه در آینده هیچ بچهای نداشته باشم، من فقط تو رو میخوام.
- من مال توام؟
- به نقش روی سینهت نگاه کن. وقتی هنوز روحت کامل نشده بود اون رو روی بدنت گذاشتم. درست مثل نقشیه که من روی سینهام دارم.
جیمین انگشتهای لرزونش رو به نقش روی سینهش رسوند و اون رو لمس کرد. نقش با نور قرمزی شروع به درخشیدن کرد و یونگی از رضایت لبخندی روی لبهاش نشوند.
_تو مال منی فرشته گناهکار من
- بالاخره...
با صدایی که یک دفعه شنید، نگاهش رو از فضای تاریک و سرخ اطراف گرفت و به کنارش سوق داد. کسی کنارش نشسته و لبخند روی لبش بود. بیشتر ترسید و درون خودش جمع شد اما شخصی که کنارش روی تخته سنگ نشسته بود، خودش رو بهش نزدیکتر کرد و اون رو در آغوش سوزان خودش گرفت. گرما بر پسر غالب شد اما هنوز هم اذیت کننده نبود. با تردید زمزنه کرد:
- من... کی هستم؟
مرد کمی فاصله گرفت و به صورتش با محبت نگاه کرد. چشمهای سرخش برای پسر آشنا بودن اما هنوز هم چیزی به یاد نداشت. مرد دست گرمش رو روی گونهی پسر گذاشت و با آرامش توضیح داد:
- تو معشوقهی تازه متولد شدهی منی، جیمین.
پسر که هنوز چیزی یادش نمیاومد اخمی کرد و پرسید:
- این یعنی چی؟
مرد باز هم لبخند زد. این که پسر از کجا میدونست اون یه جنس مذکره هم عجیب بود:
- یعنی، به دنیای تاریکی خوش اومدی. از الان به بعد جای تو اینجاست. من اِوریسام، پسر ابلیس اما تو بهم بگو یونگی. با این که یادت نمیاد اما خودت این اسم رو روم گذاشتی فرشتهی تاریک من.
چشمهای جیمین با شنیدن اسم فرشته گشاد شد و دردی که توی وجودش بود در یک لحظه اونقدر زیاد شد که باعث شد تنش زیر دستهای مرد به لرزه در بیاد. نالهای کرد و شیطان پیشونیش رو بوسید. همه چیز داشت یادش میاومد. اون یه فرشته بود، عاشق اوریس شده بود و بعد از این که اونقدر گناه کرد تا بال و موهاش به رنگ سیاه در اومدن، از بهشت رانده و برای همیشه نیست شد. اما مگه قرار نبود دیگه وجود نداشته باشه، اینجا چیکار میکرد؟
دردی که از قفسهی سینهش سرچشمه میگرفت، با قرار گرفتن دست گرم یونگی روی سینهش آروم شد. بالاخره تونست موقعیتش رو درک کنه، یونگی اونجا بود، یونگیِ خودش!
اشکی از چشمهاش پایین افتاد و گفت:
- چرا اینجام؟ چرا نجاتم ندادی؟
شیطان دستی به شونهی لخت پسر کشید و جیمین تازه فهمید که برهنهست. حتی به لباسهای بهشتیش هم رحم نکرده بودن و همه رو ازش گرفته بودن؟ شاید دلش میخواست گاهی با بوییدن اون لباسها بوی بهشت رو دوباره حس کنه.
- روح فرشتههایی که نیست میشن دوباره اینجا متولد میشه. اما این بار نه به عنوان فرشته، به عنوان شیطان. درست مثل پدرم. نمیتونستم نجاتت بدم، نمیتونستم به یه فرشته عشق بورزم چون این برای شیطانی مثل من غیرممکن بود. فقط صبر کردم تا دوباره در قالب شیطانی رانده شده پیشم برگردی. الان دیگه میتونم عاشقت باشم جیمین. میتونیم تا ابد کنار هم باشیم.
با چشمهای خیسش به اوریس چشم دوخت و لبخند محزونی روی لبهاش نقش بست:
- تو خیلی ظالمی یونگی.
مرد هم لبخندی زد و بعد از بوسهی کوتاهی که با لبهای داغش روی لبهای پسر گذاشت، گفت:
- من از آتش و بدی زاده شدم. چه توقعی از شیطانی مثل من داری فرشته؟
پسر خندید. باید از این همه بدی و تاریکیای که در وجودش نفوذ کرده بود ناراحت میشد اما نه، چیزی حس نمیکرد. حتی دیگه به خاطر دوست داشتن شیطان هم عذاب وجدان نداشت. دیگه روحش برای بد شدن عذاب نمیکشید. حالا از خودِ گناه ساخته شده بود و لمسهای آتشین شیطان براش لذت بخش بود. اگه وقتی که فرشته بود اوریس بهش دست میزد مطمئنا روحش تا یه مدت در عذاب و درد به سر میبرد.
نگاهی به خودش انداخت. بدنی که با روح جدید همگام شده بود، نشون از مذکر بودنش میداد. فرشتهها هیچ جنسیتی نداشتن و چیزی که الان میدید باعث میشد کمی بترسه و همزمان هیجان زده بشه.
- من... الان یه شیطان مذکرم؟
اوریس از همون فاصلهی کم سر تکون داد. پیشونیش رو به پیشونی جیمین چسبوند و لب زد:
- تو معشوق مذکر منی.
- اما... این گناهه!
یونگی به پسری که انگار هنوز روح جدیدش رو درک نکرده بود لبخند عمیقی زد و گفت:
- اینجا جهنمه و هر گناهی شایستهی انجام دادنه. تو تا ابد مال منی و ما بدون هیچ محدودیتی هر کاری میتونیم انجام بدیم. برام مهم نیست اگه در آینده هیچ بچهای نداشته باشم، من فقط تو رو میخوام.
- من مال توام؟
- به نقش روی سینهت نگاه کن. وقتی هنوز روحت کامل نشده بود اون رو روی بدنت گذاشتم. درست مثل نقشیه که من روی سینهام دارم.
جیمین انگشتهای لرزونش رو به نقش روی سینهش رسوند و اون رو لمس کرد. نقش با نور قرمزی شروع به درخشیدن کرد و یونگی از رضایت لبخندی روی لبهاش نشوند.
_تو مال منی فرشته گناهکار من
- ۴.۸k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط