#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۹: سکوتِ رضایت
اتاق ولیعهد در آرامشی غریب فرو رفته بود.
جونگکوک هنوز ضعیف بود، اما چشمهایش دیگر آن تاریکیِ مرگ را نداشت.
لبخند محو روی لبهایش، گرمای عجیبی به صورتش بخشیده بود.
سوآ کنارش نشسته بود، دستش هنوز در دست جونگکوک بود.
دیگر اشک نمیریخت، اما صورتش همچنان برافروخته بود.
«دلم برات تنگ شده بود.»
جملهی سادهای که انگار تمام دنیا را در خودش خلاصه میکرد.
جونگکوک با صدایی که آرامتر از نجوا بود، تکرار کرد:
— منم همینطور، سوآ. خیلی زیاد.
صدایش آنقدر لطیف بود که سوآ حس کرد دارد در هوا غرق میشود.
سوآ با نگرانی گفت:
— فکر نمیکردم…دیگه صداتو بشنوم.
جونگ کوک با مهربانی سرش را تکان داد.
— من که بهت گفتم…من نمیمیرم.
چشمهای سوآ کمی بازتر شد.
— معلومه که نمیمیری ولی…اگه مجبور بودم انتخاب کنم…
دستش را کمی بیشتر فشار داد.
— ترجیح میدادم خودم بمیرم.
جونگ کوک بغض کرد.
— نگو اینو…
سوآ سرش را به سمت او چرخاند.
— فقط واقعیته.
جونگ کوک با لبخندی که سعی میکرد بغضش را پنهان کند، گفت:
— خیلی حرف الکی میگی.
سوآ خندهی کوتاهی کرد.
— شاید…ولی الان واقعیه.
چشمهای جونگ کوک سنگین شدند. پلکهایش شروع به لرزیدن کردند.
— خیلی خستهام…
سوآ با نگرانی پرسید:
— میخوای بخوابی؟
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
— فقط…یکم.
سوآ با دلسوزی لبخند زد.
— باشه. بخواب.
با دست آزادش، خیلی آهسته، موهای جونگکوک را از روی پیشانیاش کنار زد.
نوازشی کوتاه، پر از محبت.
— استراحت کن من اینجام.
جونگکوک با چشمان نیمهباز به او نگاه کرد.
— میدونم.
و بعد، آرام، پلکهایش را بست.
نفسهایش عمیقتر و منظمتر شد.
سوآ همچنان دستش را در دست داشت.
به صورت آرام جونگکوک نگاه میکرد.
چهرهاش در آرامشِ خواب، زیباتر از همیشه به نظر میرسید.
انگار تمام دردها و سختیها از او دور شده بودند.
سوآ لبخند زد.
حس امنیت و آرامشی که در کنار او داشت، مثل موجی او را در بر گرفت.
تمام تنشهای این چند روز، تمام ترسها، تمام بازیها… انگار محو شدند.
دست جونگکوک را کنار صورتش نگه داشت.
چشمهایش سنگین شدند.
خیلی آهسته، سرش را روی دستش که همچنان دست جونگکوک را گرفته بود، گذاشت.
پلکهایش افتادند.
و او هم، کنار تخت ولیعهد، در آغوش آرامشِ حضور جونگکوک، به خواب رفت.
بیرون از اتاق، تهیونگ کنار در ایستاده بود.
چند دقیقهای بود که سکوت حکمفرما بود.
ناگهان صدای پای پادشاه را شنید.
پادشاه با قدمهای سنگین نزدیک شد.
— تهیونگ...حالش چطوره؟ بهتر شده؟
تهیونگ فوراً صاف ایستاد.
— بله، پدر...به هوش اومده.
پادشاه سری تکان داد.
— خوبه باید ببینمش.
پادشاه دستش را به سمت در برد تا در را باز کند.
تهیونگ یک لحظه مکث کرد.
میدانست که نباید جلوی پدرش را بگیرد، اما…
— پدر…شاید بهتر باشه…الان نه هنوز خیلی ضعیفه.
پادشاه با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد.
— منظورت چیه؟
تهیونگ من من کرد.
— فقط…بهتره استراحت کنه.
اما پادشاه دیگر حوصله شنیدن نداشت.
دست تهیونگ را کنار زد و در را باز کرد.
صحنه داخل اتاق، برای یک لحظه، نفس پادشاه را بند آورد.
سوآ کنار تخت، خوابیده بود. دست جونگکوک در دستش بود. صورتش از آرامش، در نور کم اتاق، نورانی به نظر میرسید.
پادشاه چند ثانیه در سکوت به آنها خیره شد.
نگاهش روی دستهایی بود که در هم قفل شده بودند.
چهرهی آرام پسرش.
و صورتِ ظریفِ دختری که انگار تمام دنیا را فراموش کرده بود.
پادشاه لبش را گزید.
بعد، خیلی آهسته، برگشت.
و در را پشت سرش بست.
صدای بسته شدن در، در راهروی ساکت پیچید.
تهیونگ با تعجب به پادشاه نگاه کرد.
— پدر؟...داخل نرفتی؟
پادشاه نفس عمیقی کشید.
— بزار استراحت کنه...هردوشون.
و بعد، با قدمهایی که حالا کمی شتاب داشت، از آنجا دور شد.
تهیونگ به در اتاق نگاه کرد.
لبخند محوی روی لبش نشست.
شاید…
شاید همهچیز آنقدرها هم که فکر میکرد، بد نبود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۰۹: سکوتِ رضایت
اتاق ولیعهد در آرامشی غریب فرو رفته بود.
جونگکوک هنوز ضعیف بود، اما چشمهایش دیگر آن تاریکیِ مرگ را نداشت.
لبخند محو روی لبهایش، گرمای عجیبی به صورتش بخشیده بود.
سوآ کنارش نشسته بود، دستش هنوز در دست جونگکوک بود.
دیگر اشک نمیریخت، اما صورتش همچنان برافروخته بود.
«دلم برات تنگ شده بود.»
جملهی سادهای که انگار تمام دنیا را در خودش خلاصه میکرد.
جونگکوک با صدایی که آرامتر از نجوا بود، تکرار کرد:
— منم همینطور، سوآ. خیلی زیاد.
صدایش آنقدر لطیف بود که سوآ حس کرد دارد در هوا غرق میشود.
سوآ با نگرانی گفت:
— فکر نمیکردم…دیگه صداتو بشنوم.
جونگ کوک با مهربانی سرش را تکان داد.
— من که بهت گفتم…من نمیمیرم.
چشمهای سوآ کمی بازتر شد.
— معلومه که نمیمیری ولی…اگه مجبور بودم انتخاب کنم…
دستش را کمی بیشتر فشار داد.
— ترجیح میدادم خودم بمیرم.
جونگ کوک بغض کرد.
— نگو اینو…
سوآ سرش را به سمت او چرخاند.
— فقط واقعیته.
جونگ کوک با لبخندی که سعی میکرد بغضش را پنهان کند، گفت:
— خیلی حرف الکی میگی.
سوآ خندهی کوتاهی کرد.
— شاید…ولی الان واقعیه.
چشمهای جونگ کوک سنگین شدند. پلکهایش شروع به لرزیدن کردند.
— خیلی خستهام…
سوآ با نگرانی پرسید:
— میخوای بخوابی؟
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
— فقط…یکم.
سوآ با دلسوزی لبخند زد.
— باشه. بخواب.
با دست آزادش، خیلی آهسته، موهای جونگکوک را از روی پیشانیاش کنار زد.
نوازشی کوتاه، پر از محبت.
— استراحت کن من اینجام.
جونگکوک با چشمان نیمهباز به او نگاه کرد.
— میدونم.
و بعد، آرام، پلکهایش را بست.
نفسهایش عمیقتر و منظمتر شد.
سوآ همچنان دستش را در دست داشت.
به صورت آرام جونگکوک نگاه میکرد.
چهرهاش در آرامشِ خواب، زیباتر از همیشه به نظر میرسید.
انگار تمام دردها و سختیها از او دور شده بودند.
سوآ لبخند زد.
حس امنیت و آرامشی که در کنار او داشت، مثل موجی او را در بر گرفت.
تمام تنشهای این چند روز، تمام ترسها، تمام بازیها… انگار محو شدند.
دست جونگکوک را کنار صورتش نگه داشت.
چشمهایش سنگین شدند.
خیلی آهسته، سرش را روی دستش که همچنان دست جونگکوک را گرفته بود، گذاشت.
پلکهایش افتادند.
و او هم، کنار تخت ولیعهد، در آغوش آرامشِ حضور جونگکوک، به خواب رفت.
بیرون از اتاق، تهیونگ کنار در ایستاده بود.
چند دقیقهای بود که سکوت حکمفرما بود.
ناگهان صدای پای پادشاه را شنید.
پادشاه با قدمهای سنگین نزدیک شد.
— تهیونگ...حالش چطوره؟ بهتر شده؟
تهیونگ فوراً صاف ایستاد.
— بله، پدر...به هوش اومده.
پادشاه سری تکان داد.
— خوبه باید ببینمش.
پادشاه دستش را به سمت در برد تا در را باز کند.
تهیونگ یک لحظه مکث کرد.
میدانست که نباید جلوی پدرش را بگیرد، اما…
— پدر…شاید بهتر باشه…الان نه هنوز خیلی ضعیفه.
پادشاه با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد.
— منظورت چیه؟
تهیونگ من من کرد.
— فقط…بهتره استراحت کنه.
اما پادشاه دیگر حوصله شنیدن نداشت.
دست تهیونگ را کنار زد و در را باز کرد.
صحنه داخل اتاق، برای یک لحظه، نفس پادشاه را بند آورد.
سوآ کنار تخت، خوابیده بود. دست جونگکوک در دستش بود. صورتش از آرامش، در نور کم اتاق، نورانی به نظر میرسید.
پادشاه چند ثانیه در سکوت به آنها خیره شد.
نگاهش روی دستهایی بود که در هم قفل شده بودند.
چهرهی آرام پسرش.
و صورتِ ظریفِ دختری که انگار تمام دنیا را فراموش کرده بود.
پادشاه لبش را گزید.
بعد، خیلی آهسته، برگشت.
و در را پشت سرش بست.
صدای بسته شدن در، در راهروی ساکت پیچید.
تهیونگ با تعجب به پادشاه نگاه کرد.
— پدر؟...داخل نرفتی؟
پادشاه نفس عمیقی کشید.
— بزار استراحت کنه...هردوشون.
و بعد، با قدمهایی که حالا کمی شتاب داشت، از آنجا دور شد.
تهیونگ به در اتاق نگاه کرد.
لبخند محوی روی لبش نشست.
شاید…
شاید همهچیز آنقدرها هم که فکر میکرد، بد نبود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۶۱۴
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط