چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p27_f2
...با امدنم دایو رو دیدم و پریدم بغلش...چقدر تغییر کرده بود...ولی تغییر خوب
ا.ت: دایووو بی معرفت چرا همش انگلیسی
دایو: باور کن وقتم نمیزاره
..
نیلی ویو
پول رو قبول کردم
باورم نمیشد کیم تهیونگ از یکی که تو رابطه خوشش امده و خبر هم نداره
حالا وقتشه که بدونه و البته دلشو به من ببازه
برای شروع باید اول بیخیال پسرم بشم
...
جونگکوک ویو
به تماس از دست رفتهی روی گوشیم نگاه کردم...چطوری شمارش معلوم نبود...پیام داده بود(Hello friend)
کوک شماره رو گرفت و بعد از دو تا بوق صدای نا اشنای پسری معلوم شد
یونگی: الو جئون جونگکوک
کوک: الو سلام شما؟
یونگی: نظرت چیه اول کارمو بگم بعد خودمو معرفی کنم
کوک: حتما میشنوم بفرمایید
یونگی: خواهرت...داره گول میخوره
کوک: بله؟؟؟
یونگی: آقای جئون جونگکوک خواهر جئون ا.ت ساده تر این حرفاس...کیم تهیونگ داره ازش استفاده میکنه
کوک: بیخیال تو کی هستی این موقع شب زنگ زدی چرت و پرت میگی واسه من؟
یونگی: داستان خیلی طولانیه ولی نتیجه همینقدر کوتاه و پر مفهومه اگر کل داستان برات مهمه و برات مهمه که من کیم که اینا رو میگم فردا اول صبح قبل از خودت سر اون پروش گلتم(قطع مکالمه)
کوک: چه داستانی؟کدوم نتیجه؟اصلا از کجا میدونی من پروش گل دارم.....
کوک که دید مرد جواب نمیده بیخیال شد و فهمید که قطع کرده
کوک: جججججئئئئئووووووونننننن بخواببببببب
ویو فردا
تهیونگ ویو
پاشدم و صورتمو شستم ..لباسامو پوشیدم و بوسه ای به لب و پیشونی دختری که خواب بود زدم و به سمت شرکت رفتم....از خود دیشب این تو ذهنمه(نکنه از سر عذاب وجدان بهش توجه زیادی کردم و الان الکی عاشقش شدم؟نکنه این توجه زیاد توهم عشق رو درست کرده؟)
پامو روی ترمز گذاشتم و توی پارکینگ ایستادم و سوار آسانسور شدم که خدمه تعظیمی کردن
>واقعا رئیس جذابه حس میکنم الاناس که غش کنممم(زمزمه)
_چرا یکی باید اینقدر جذاب باشه وای بوی عطرشو(زمزمه)
تهیونگ میشنید اما واکنشی نشون نمیداد
تو بالاترین طبقه آسانسور ایستاد و تهیونگ خارج شد و دخترا تازه طبقه خودشون رو زدن
تهیونگ به محض ورود به اتاق بزرگ کارش و نشستن روی نیز صدای تلفن رو شنید...منشی بهش گفت که یکی منتظرش بوده و الان درخواست ملاقات داره...تهیونگ اجازه رو صادر کرد و نوشیدنی ای برای خودش و مهمون خواست و همونجوری که سرش پایین بود در باز شد و کفشای پاشنه بلند بهش نزدیک شدن...تهیونگ هنوز نگاهش روی برگها بود و میخوند سینی شربتی جلوش گذاشته شد صدای کسی تو گوشش پیچید(سلام کیم دیر کردی)
...
جونگکوک ویو
باورم نمیشه که مرتیکه واقعا جلو در بود الانم داره منو نگاه میکنه
کوک: خب چه کمکی میتونم برات بکنم
یونگی: خب صرفا منتظرم تا قهوه بیاد وگرنه...
100🏹💘
...با امدنم دایو رو دیدم و پریدم بغلش...چقدر تغییر کرده بود...ولی تغییر خوب
ا.ت: دایووو بی معرفت چرا همش انگلیسی
دایو: باور کن وقتم نمیزاره
..
نیلی ویو
پول رو قبول کردم
باورم نمیشد کیم تهیونگ از یکی که تو رابطه خوشش امده و خبر هم نداره
حالا وقتشه که بدونه و البته دلشو به من ببازه
برای شروع باید اول بیخیال پسرم بشم
...
جونگکوک ویو
به تماس از دست رفتهی روی گوشیم نگاه کردم...چطوری شمارش معلوم نبود...پیام داده بود(Hello friend)
کوک شماره رو گرفت و بعد از دو تا بوق صدای نا اشنای پسری معلوم شد
یونگی: الو جئون جونگکوک
کوک: الو سلام شما؟
یونگی: نظرت چیه اول کارمو بگم بعد خودمو معرفی کنم
کوک: حتما میشنوم بفرمایید
یونگی: خواهرت...داره گول میخوره
کوک: بله؟؟؟
یونگی: آقای جئون جونگکوک خواهر جئون ا.ت ساده تر این حرفاس...کیم تهیونگ داره ازش استفاده میکنه
کوک: بیخیال تو کی هستی این موقع شب زنگ زدی چرت و پرت میگی واسه من؟
یونگی: داستان خیلی طولانیه ولی نتیجه همینقدر کوتاه و پر مفهومه اگر کل داستان برات مهمه و برات مهمه که من کیم که اینا رو میگم فردا اول صبح قبل از خودت سر اون پروش گلتم(قطع مکالمه)
کوک: چه داستانی؟کدوم نتیجه؟اصلا از کجا میدونی من پروش گل دارم.....
کوک که دید مرد جواب نمیده بیخیال شد و فهمید که قطع کرده
کوک: جججججئئئئئووووووونننننن بخواببببببب
ویو فردا
تهیونگ ویو
پاشدم و صورتمو شستم ..لباسامو پوشیدم و بوسه ای به لب و پیشونی دختری که خواب بود زدم و به سمت شرکت رفتم....از خود دیشب این تو ذهنمه(نکنه از سر عذاب وجدان بهش توجه زیادی کردم و الان الکی عاشقش شدم؟نکنه این توجه زیاد توهم عشق رو درست کرده؟)
پامو روی ترمز گذاشتم و توی پارکینگ ایستادم و سوار آسانسور شدم که خدمه تعظیمی کردن
>واقعا رئیس جذابه حس میکنم الاناس که غش کنممم(زمزمه)
_چرا یکی باید اینقدر جذاب باشه وای بوی عطرشو(زمزمه)
تهیونگ میشنید اما واکنشی نشون نمیداد
تو بالاترین طبقه آسانسور ایستاد و تهیونگ خارج شد و دخترا تازه طبقه خودشون رو زدن
تهیونگ به محض ورود به اتاق بزرگ کارش و نشستن روی نیز صدای تلفن رو شنید...منشی بهش گفت که یکی منتظرش بوده و الان درخواست ملاقات داره...تهیونگ اجازه رو صادر کرد و نوشیدنی ای برای خودش و مهمون خواست و همونجوری که سرش پایین بود در باز شد و کفشای پاشنه بلند بهش نزدیک شدن...تهیونگ هنوز نگاهش روی برگها بود و میخوند سینی شربتی جلوش گذاشته شد صدای کسی تو گوشش پیچید(سلام کیم دیر کردی)
...
جونگکوک ویو
باورم نمیشه که مرتیکه واقعا جلو در بود الانم داره منو نگاه میکنه
کوک: خب چه کمکی میتونم برات بکنم
یونگی: خب صرفا منتظرم تا قهوه بیاد وگرنه...
100🏹💘
- ۲۳.۷k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط