the first lie
Part۲۲
ویو کیم کلارا ♡
با شنیدن حرف بابام خشکم زد.
کلارا: یعنی چی ناپدید شده؟
پدر: از دیشب هیچ خبری ازش نداریم.
کوک: اسمش چیه؟
پدر: لی مینسو. سالهاست برای خانواده کیم کار میکنه.
جینا: ممکنه ربوده شده باشه؟
پدر: هنوز نمیدونیم.
کلارا: آخرین بار کجا دیده شده؟
پدر: نزدیک انبار قدیمی خانواده.
کوک: باید پیداش کنیم.
پدر: افرادم دارن دنبالش میگردن. فعلاً هیچکدومتون نباید کاری انجام بدید که اوضاع رو بدتر کنه.
کلارا: ولی پدر...
پدر: کلارا، این بار ازت میخوام حرفم رو گوش کنی.
با ناراحتی سرم رو تکون دادم.
چند دقیقه بعد از دفتر بیرون اومدیم.
جینا: وای خدا... چه اتفاقایی داره میفته!
کلارا: من مطمئنم یه چیزی پشت این ماجراست.
کوک: منم همین فکر رو میکنم.
کلارا: تو چرا انقدر جدی شدی؟
کوک: چون پای تو وسطه.
یه لحظه نگاش کردم.
کلارا: یعنی چی؟
کوک: یعنی اگه برای وارث خانواده کیم اتفاقی بیفته، خانواده جئون هم بیتفاوت نمیمونه.
کلارا: آها... پس نگران اتحاد خانوادگی هستی!
کوک: آره، دقیقاً همین!
جینا: وای خدا، شما دوتا حتی وقتی دارین نگران هم میشین هم دعوا میکنین!
کلارا: جیناااا!
هر سه خندیدیم، ولی ذهن من هنوز درگیر اون نامه بود.
ویو جئون جونگکوک ♕
بعد از اینکه جینا رفت داخل عمارت کیم، من و کلارا کنار ماشین موندیم.
کوک: کلارا؟
کلارا: چیه؟
کوک: امشب باید یه جایی باهم بریم.
کلارا: کجا؟
کوک: یه مهمونی کاری برگزار میشه. پدرم میخواد هر دومون حضور داشته باشیم.
کلارا: من حوصله مهمونی ندارم.
کوک: میدونم، ولی این یکی مهمه.
کلارا: باشه، حالا ببینم چی میشه.
خواستم سوار ماشین بشم که صدای کلارا رو شنیدم.
کلارا: جونگکوک!
برگشتم.
کوک: جانم؟
کلارا: اون پیام ناشناس رو پاک نکن. شاید بعداً به دردمون بخوره.
کوک: چشم خانوم رئیس.
کلارا: مسخره!
سوار ماشین شدم و راه افتادم.
چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
کوک: بله؟
صدای مردی از پشت خط اومد.
ناشناس: به نظرم انقدر دنبال من نگردین بهتره....
کوک: تو کی هستی؟
ناشناس: فقط یه نصیحت دوستانه بود، جئون جونگکوک.
کوک: اسم منو از کجا میدونی؟
ناشناس: بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی میدونم.
تماس قطع شد.
چند ثانیه به صفحه گوشی خیره موندم.
این بار دیگه مطمئن بودم...
ماجرا فقط یه تهدید ساده نبود.
ویو کیم کلارا ♡
با شنیدن حرف بابام خشکم زد.
کلارا: یعنی چی ناپدید شده؟
پدر: از دیشب هیچ خبری ازش نداریم.
کوک: اسمش چیه؟
پدر: لی مینسو. سالهاست برای خانواده کیم کار میکنه.
جینا: ممکنه ربوده شده باشه؟
پدر: هنوز نمیدونیم.
کلارا: آخرین بار کجا دیده شده؟
پدر: نزدیک انبار قدیمی خانواده.
کوک: باید پیداش کنیم.
پدر: افرادم دارن دنبالش میگردن. فعلاً هیچکدومتون نباید کاری انجام بدید که اوضاع رو بدتر کنه.
کلارا: ولی پدر...
پدر: کلارا، این بار ازت میخوام حرفم رو گوش کنی.
با ناراحتی سرم رو تکون دادم.
چند دقیقه بعد از دفتر بیرون اومدیم.
جینا: وای خدا... چه اتفاقایی داره میفته!
کلارا: من مطمئنم یه چیزی پشت این ماجراست.
کوک: منم همین فکر رو میکنم.
کلارا: تو چرا انقدر جدی شدی؟
کوک: چون پای تو وسطه.
یه لحظه نگاش کردم.
کلارا: یعنی چی؟
کوک: یعنی اگه برای وارث خانواده کیم اتفاقی بیفته، خانواده جئون هم بیتفاوت نمیمونه.
کلارا: آها... پس نگران اتحاد خانوادگی هستی!
کوک: آره، دقیقاً همین!
جینا: وای خدا، شما دوتا حتی وقتی دارین نگران هم میشین هم دعوا میکنین!
کلارا: جیناااا!
هر سه خندیدیم، ولی ذهن من هنوز درگیر اون نامه بود.
ویو جئون جونگکوک ♕
بعد از اینکه جینا رفت داخل عمارت کیم، من و کلارا کنار ماشین موندیم.
کوک: کلارا؟
کلارا: چیه؟
کوک: امشب باید یه جایی باهم بریم.
کلارا: کجا؟
کوک: یه مهمونی کاری برگزار میشه. پدرم میخواد هر دومون حضور داشته باشیم.
کلارا: من حوصله مهمونی ندارم.
کوک: میدونم، ولی این یکی مهمه.
کلارا: باشه، حالا ببینم چی میشه.
خواستم سوار ماشین بشم که صدای کلارا رو شنیدم.
کلارا: جونگکوک!
برگشتم.
کوک: جانم؟
کلارا: اون پیام ناشناس رو پاک نکن. شاید بعداً به دردمون بخوره.
کوک: چشم خانوم رئیس.
کلارا: مسخره!
سوار ماشین شدم و راه افتادم.
چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
کوک: بله؟
صدای مردی از پشت خط اومد.
ناشناس: به نظرم انقدر دنبال من نگردین بهتره....
کوک: تو کی هستی؟
ناشناس: فقط یه نصیحت دوستانه بود، جئون جونگکوک.
کوک: اسم منو از کجا میدونی؟
ناشناس: بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی میدونم.
تماس قطع شد.
چند ثانیه به صفحه گوشی خیره موندم.
این بار دیگه مطمئن بودم...
ماجرا فقط یه تهدید ساده نبود.
- ۳۱۲
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط