ما به اندوه‌هایمان آب و دانه دادیم

ما به اندوه‌هایمان آب و دانه دادیم

ما به اندوه‌هایمان آب و دانه دادیم
‏پرنده شدند
‏پرشان دادیم
‏اهلی‌تر از آن بودند که تنهایمان بگذارند اما
‏دوباره برگشتند
‏با جفت‌هایشان....

#𝑺𝒆𝒕𝒂𝒓𝒆𝒉★
دیدگاه ها (۰)

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

پارت هفتم: ایستگاه قدیمیصبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین ب...

هم‌سلولی خطرناک(part1) دیوارهای سلول مثل پوستی بودند که سال‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط