my favourite drug 93
سرش به عقب برگشت که خون از همه جای صورتش زد بیرون..
شوکه و وحشت زده نگاش کردم،جونگ کوک اومد سمتم:
-لارا...اون مرده ولش کن
با شنیدن حرفش تنم یخ کرد و سریع عقب عقب رفتم...
بین ترسیدن از کاری که کردم و درد داشتن از اتفاقاتی که به خاطر من به وجود اومده بودن و من خودم هیچ خبری نداشتم موندت بودم...
خواستم سریع از اونجا برم که به اون مرد نگاه کردم:
-م...من ک..کشتمش..من همین الان یکی رو کشتم با دستای خودم...جونگ کوک..
جونگ کوک اومد سمتم که جیغ زدم:
-نیا نزدیکمم
لونا که تا الان شوکه وایستاده بود نگام کرد:
-تقصیر تو بوده مگه نه؟به خاطر تو مامانم مرد هان؟
تهیونگ دست لونا رو گرفت:
-اروم باش لونا
دستشو کشید و با گریه داد زد:
-تقصیر توعه...لعنتی به خاطر تو مامانم مرد اگ...
دیگه صداشو نمیشنیدم،فقط داشتم گیج به دور و ورم نگاه میکردم،همه جا داشت سیاه سفید میشد و همراهش سردرد شدیدی رو میورد..
دیگه نتونستم این همه درد رو تحمل کنم و تعدالم رو از دست دادم..
چشمام بسته شد و حس کردم دارم سقوط میکنم ولی قبل از بیهوش شدن دست یکی رو پشت کمرم حس کردم.
.....
فردا
چشمامو باز کردم و چند بار پلک زدم،مژه هام چسبیده بود به چشمم و دیگه داشتم عصبی میشدم که یکی چشمامو باز کرد،نفس کلافم رو دادم بیرون و گردنم رو سمتش کج کردم که صدا داد اونور هم کردم که بازم صداش در اومد..
انتظار داشتم جونگ کوک بخنده ولی فقط با چشمایی پر از غم نگام میکرد.
نگاهش بهم چیزایی که دیشب اتفاق افتاد رو یاد آوری کرد.. لبخندم محو شد و روی تخت نشستم و دستمو بردم سمت سرمم که دستشو روی دستم گذاشت:
-تازه سرمت رو عوض کردن
گفتم:
-خسته شدم دیگه معلوم نیست توش چی ریختن کل بدنم خواب رفته
دوباره خواستم درش بیارم که از اونجایی که میدونست مثل وحشیا با در آوردنش دستمو در از خون میکنم.. دستمو گرفت و کنارم روی تخت نشست.
خودم رو کمی جمع کردم،جوری نشون داد که انگار متوجه نشده ولی همین که خودش رو مشغول کاری نشون میداد یعنی متوجه شده...
این یکسال باعث شده بود همه چیز رو دربارش بفهمم شاید چون زیادی رفتاراش رو زیر نظر داشتم بدون اینکه حتی حرف بزنیم یا اینکه زیادی دربارش با چت جی پی تی حرف زدم چون نمیخواستم کس دیگه ای بفهمه دوسش دارم و شاید چون زیادی ترس از دست دادنش رو داشتم..
در هر صورت همه ی اینا باعث شده بود من از تک تک حرفایی که میزنه و نگاهاش و حرکت بدنش و دستش بفهمم چی توی ذهنش میگذره..
اروم دستمو گرفت و با احتیاط سرم رو در اورد.. چسب رو برداشت و زد روی دستم...
و..و انگشت شستش رو اروم به صورت نوازش وار روی دستم کشید.
نمیخواستم بهش نشون بدم که حالم بده،دیگه خودمم از دردی که درونمه و هر لحظه داره بزرگ تر میشه خسته شده بودم
شوکه و وحشت زده نگاش کردم،جونگ کوک اومد سمتم:
-لارا...اون مرده ولش کن
با شنیدن حرفش تنم یخ کرد و سریع عقب عقب رفتم...
بین ترسیدن از کاری که کردم و درد داشتن از اتفاقاتی که به خاطر من به وجود اومده بودن و من خودم هیچ خبری نداشتم موندت بودم...
خواستم سریع از اونجا برم که به اون مرد نگاه کردم:
-م...من ک..کشتمش..من همین الان یکی رو کشتم با دستای خودم...جونگ کوک..
جونگ کوک اومد سمتم که جیغ زدم:
-نیا نزدیکمم
لونا که تا الان شوکه وایستاده بود نگام کرد:
-تقصیر تو بوده مگه نه؟به خاطر تو مامانم مرد هان؟
تهیونگ دست لونا رو گرفت:
-اروم باش لونا
دستشو کشید و با گریه داد زد:
-تقصیر توعه...لعنتی به خاطر تو مامانم مرد اگ...
دیگه صداشو نمیشنیدم،فقط داشتم گیج به دور و ورم نگاه میکردم،همه جا داشت سیاه سفید میشد و همراهش سردرد شدیدی رو میورد..
دیگه نتونستم این همه درد رو تحمل کنم و تعدالم رو از دست دادم..
چشمام بسته شد و حس کردم دارم سقوط میکنم ولی قبل از بیهوش شدن دست یکی رو پشت کمرم حس کردم.
.....
فردا
چشمامو باز کردم و چند بار پلک زدم،مژه هام چسبیده بود به چشمم و دیگه داشتم عصبی میشدم که یکی چشمامو باز کرد،نفس کلافم رو دادم بیرون و گردنم رو سمتش کج کردم که صدا داد اونور هم کردم که بازم صداش در اومد..
انتظار داشتم جونگ کوک بخنده ولی فقط با چشمایی پر از غم نگام میکرد.
نگاهش بهم چیزایی که دیشب اتفاق افتاد رو یاد آوری کرد.. لبخندم محو شد و روی تخت نشستم و دستمو بردم سمت سرمم که دستشو روی دستم گذاشت:
-تازه سرمت رو عوض کردن
گفتم:
-خسته شدم دیگه معلوم نیست توش چی ریختن کل بدنم خواب رفته
دوباره خواستم درش بیارم که از اونجایی که میدونست مثل وحشیا با در آوردنش دستمو در از خون میکنم.. دستمو گرفت و کنارم روی تخت نشست.
خودم رو کمی جمع کردم،جوری نشون داد که انگار متوجه نشده ولی همین که خودش رو مشغول کاری نشون میداد یعنی متوجه شده...
این یکسال باعث شده بود همه چیز رو دربارش بفهمم شاید چون زیادی رفتاراش رو زیر نظر داشتم بدون اینکه حتی حرف بزنیم یا اینکه زیادی دربارش با چت جی پی تی حرف زدم چون نمیخواستم کس دیگه ای بفهمه دوسش دارم و شاید چون زیادی ترس از دست دادنش رو داشتم..
در هر صورت همه ی اینا باعث شده بود من از تک تک حرفایی که میزنه و نگاهاش و حرکت بدنش و دستش بفهمم چی توی ذهنش میگذره..
اروم دستمو گرفت و با احتیاط سرم رو در اورد.. چسب رو برداشت و زد روی دستم...
و..و انگشت شستش رو اروم به صورت نوازش وار روی دستم کشید.
نمیخواستم بهش نشون بدم که حالم بده،دیگه خودمم از دردی که درونمه و هر لحظه داره بزرگ تر میشه خسته شده بودم
- ۳۳.۵k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط