وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت،
وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عاشق شدنت بود
دستت هنوز توی دست جونگکوک بود.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
جونگکوک آروم در اتاق رو بست و جلوی تو ایستاد.
«هر اتفاقی افتاد، از اینجا بیرون نیا.»
«ولی تو چی؟»
«من برمیگردم.»
«جونگکوک...»
دستش رو روی دستگیره گذاشت.
«بهت گفتم برمیگردم.»
در رو باز کرد و رفت.
چند دقیقه گذشت.
هیچ صدایی نمیاومد.
نه صدای حرف زدن، نه قدم، هیچچیز.
دیگه نتونستی طاقت بیاری.
آروم در رو باز کردی و از اتاق بیرون اومدی.
خونه کاملاً ساکت بود.
چند قدم جلو رفتی.
«جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
همون لحظه گوشیت لرزید.
با ترس به صفحه نگاه کردی.
یه پیام جدید بود.
«گفتم بهش اعتماد نکن.»
پیام بعدی بلافاصله اومد.
«چون اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
ابروهات رو در هم کشیدی.
«کی هستی؟»
چند ثانیه بعد جواب اومد:
«کسی که جونگکوک ازش میترسه.»
قبل از اینکه بتونی چیزی بنویسی، صدای باز شدن در ورودی اومد.
سرت رو بالا آوردی.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار تنها نبود.
مردی پشت سرش ایستاده بود.
جونگکوک بهت نگاه کرد و با صدای آروم گفت:
«برو توی اتاقت.»
ولی مرد پشت سرش خندید.
«فکر کنم دیگه لازم نیست چیزی رو ازش قایم کنی.»
نگاهت بین اون مرد و جونگکوک چرخید.
«جونگکوک... این کیه؟»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد مرد جلو اومد و گفت:
«من کسیام که جونگکوک به خاطر تو مجبور شده برگرده سراغش.»
با تعجب نگاهش کردی.
«چی؟»
مرد لبخند زد.
«فکر کردی جونگکوک از اول محافظت بود؟»
جونگکوک با عصبانیت گفت:
«خفه شو.»
مرد خندید.
«بالاخره باید بفهمه.»
بعد نگاهش رو به تو دوخت.
«جونگکوک محافظت نبود...»
مکث کرد.
«اون از اول برای مراقبت از تو استخدام نشده بود.»
جونگکوک سریع جلو اومد و جلوی تو ایستاد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، مرد ادامه داد:
«اون برای کشتنت فرستاده شده بود.»
دستت هنوز توی دست جونگکوک بود.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
جونگکوک آروم در اتاق رو بست و جلوی تو ایستاد.
«هر اتفاقی افتاد، از اینجا بیرون نیا.»
«ولی تو چی؟»
«من برمیگردم.»
«جونگکوک...»
دستش رو روی دستگیره گذاشت.
«بهت گفتم برمیگردم.»
در رو باز کرد و رفت.
چند دقیقه گذشت.
هیچ صدایی نمیاومد.
نه صدای حرف زدن، نه قدم، هیچچیز.
دیگه نتونستی طاقت بیاری.
آروم در رو باز کردی و از اتاق بیرون اومدی.
خونه کاملاً ساکت بود.
چند قدم جلو رفتی.
«جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
همون لحظه گوشیت لرزید.
با ترس به صفحه نگاه کردی.
یه پیام جدید بود.
«گفتم بهش اعتماد نکن.»
پیام بعدی بلافاصله اومد.
«چون اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
ابروهات رو در هم کشیدی.
«کی هستی؟»
چند ثانیه بعد جواب اومد:
«کسی که جونگکوک ازش میترسه.»
قبل از اینکه بتونی چیزی بنویسی، صدای باز شدن در ورودی اومد.
سرت رو بالا آوردی.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار تنها نبود.
مردی پشت سرش ایستاده بود.
جونگکوک بهت نگاه کرد و با صدای آروم گفت:
«برو توی اتاقت.»
ولی مرد پشت سرش خندید.
«فکر کنم دیگه لازم نیست چیزی رو ازش قایم کنی.»
نگاهت بین اون مرد و جونگکوک چرخید.
«جونگکوک... این کیه؟»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد مرد جلو اومد و گفت:
«من کسیام که جونگکوک به خاطر تو مجبور شده برگرده سراغش.»
با تعجب نگاهش کردی.
«چی؟»
مرد لبخند زد.
«فکر کردی جونگکوک از اول محافظت بود؟»
جونگکوک با عصبانیت گفت:
«خفه شو.»
مرد خندید.
«بالاخره باید بفهمه.»
بعد نگاهش رو به تو دوخت.
«جونگکوک محافظت نبود...»
مکث کرد.
«اون از اول برای مراقبت از تو استخدام نشده بود.»
جونگکوک سریع جلو اومد و جلوی تو ایستاد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، مرد ادامه داد:
«اون برای کشتنت فرستاده شده بود.»
- ۲.۱k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط