{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ިرویߊ‌ܣߊ‌ܨ تܦ̈ܢܚیܩܢ ܢܚ݅ܥ‌‌ܣ↻ p2

سرم را می‌چرخانم و با دیدن آن‌چه مقابل چشمانم ظاهر شده، چشم‌هایم از حیرت گشاد می‌شوند.
پسر انگار جا خورده باشد، کمی آن‌طرف‌تر می‌نشیند و با اشاره‌ای آرام، سرش را کمی خم می‌کند:
«چرا گریه می‌کنی؟ من که چیز خاصی نگفتم...»
دستانم را روی گونه‌هایم می‌کشم؛ اشک‌های خیس را حس می‌کنم.
چرا با دیدن صورت او گریه‌ام گرفته؟
مگر نباید از فرشته‌ها دوری کنم؟
اما صورت او... خودش کم‌وبیش شبیه فرشته‌هاست.
پوستی گندم‌گون، چشمانی بادامی، لب‌هایی غنچه‌ای اما کمی کشیده،
و لبخندی به زیبایی خورشید—
همان خورشیدی که پشت سرش طلوع می‌کند.
همه‌چیز شبیه خواب است، نه واقعیت.
وقتی به منظره‌ی پشت پسر و گل‌های زنبق نگاه می‌کنم،
و موهایش را می‌بینم که در نسیم می‌رقصند،
می‌فهمم که او، درست روبه‌روی من، روی گل‌ها نشسته است.

صدای پسر گوش‌نواز است، نزدیک به موسیقی‌ای که در باد می‌رقصد.
می‌گوید: «حالت خوبه؟ انگار اولین باره که میای اینجا... یا شاید...»
کمی جلو می‌آید. با دستانش، آرام چند رشته از موهایم را کنار می‌زند و با چشمان سیاهش به چشمانم خیره می‌شود.
زیر لب زمزمه می‌کند: «نه... نیستی. خوبه که تو اینجایی.»
بالاخره دهان باز می‌کنم، اما کلمات در گلویم گیر می‌کنند.
با صدایی لرزان می‌گویم: «تو... تو کی هستی؟»
پسر کمی تعجب می‌کند، سپس بلند می‌شود و با اشاره‌ای آرام، دعوت می‌کند که دنبالش بروم.
پیراهنی سفید پوشیده که دکمه‌هایش باز است، و در باد، همچون پرچمی نرم، به رقص درمی‌آید.
زیر آن، تی‌شرتی سیاه به تن دارد.
قدش از من بلندتر است، و رنگ‌های آبی و طلایی آسمان—که حالا طلایی بر آبی غلبه کرده—بر صورتش نشسته‌اند.
به روبه‌رو نگاه می‌کند و با صدایی نرم می‌گوید:
«من باید ازت بپرسم کی‌ای... ولی خب... اسم کاملمو نمی‌گم.
می‌تونی بهم بگی جونگ‌کوک.»
نگاهی به من می‌اندازد، همان‌طور که در کنارش راه می‌روم.
منتظر است خودم را معرفی کنم.
من هم تصمیم می‌گیرم فقط نامم را بگویم:
«سولی... می‌تونی سولی صدام کنی.»
باد، آستین‌های لخت لباسم را نوازش می‌کند و قلقلک می‌دهد.
موهایم در هوا می‌رقصند.
می‌پرسم: «اون چی بود؟»
در حالی که کنارم قدم می‌زند، به من نگاه می‌کند:
«کی؟ فرشته؟ پس واقعاً اولین بارتِه...»
کمی سکوت می‌کند، بعد می‌ایستد و به اطراف نگاه می‌اندازد.
می‌گوید:
«وقتی غم زیادی رو تجربه می‌کنی، مغز تصمیم می‌گیره کمکت کنه...
تا حداقل در درون خودت شاد باشی.»
با دست به اطراف اشاره می‌کند—
کوه‌ها، گل‌های سفید که در باد تکان می‌خورند.
لبخندی غم‌زده بر لبانش می‌نشیند:
«واقعاً کارش زیبا نیست؟»
دیدگاه ها (۱۱)

ިرویߊ ܣߊ ܨ تܦ̈ܢܚیܩܢ ܢܚ݅ܥ ܣ↻ p3

𝓹𝓪𝓻𝓽1angel of deatفرشته مرگمرگ همیشه زودتر از عشق می‌رسد...م...

ިرویߊ‌ܣߊ‌ܨ تܦ̈ܢܚیܩܢ ܢܚ݅ܥ‌‌ܣ↻ p1

·.¸¸.·♩♪♫single partنامـہ خوـבکشے ـבر سال1989:متاسـ؋ـم کهِ م...

عاشقانه های شبنم

رمان انفجار و امید

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑤_بخش دوم_سلام می‌کنیم.پشت سر وو...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

موسیقی

🖤 𝑻𝒂𝒆𝒌𝒐𝒐𝒌«تو را دوست دارم...»نه شبیه باران،که آرام می‌بارد و...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨_بخش اول_ فقط یه الماس میتونه ا...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش سوم_ری *می‌روم توی خوابگاه.همه جا ساکت است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط