رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_46

فصل نوزدهم | چیزی که نباید می‌گفتم

فلیکس چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد لبخند محوی زد.
ـ اون‌قدر که دارم وسط یه خونه‌ی ترسناک، درباره‌ی احساساتم با کسی حرف می‌زنم که حتی خاطرات خودش رو هم به یاد نمیاره.
هیونجین ناخواسته خندید.
خنده‌ای کوتاه و واقعی.
فلیکس هم لبخند زد.
ـ دیدی؟ هنوز می‌تونی بخندی.
هیونجین آرام گفت:
ـ فقط وقتی تو اینجایی
لبخند فلیکس محو شد.
این بار هیچ صدایی از دیوار نیامد.
هیچ عکسی تغییر نکرد.
هیچ ضبط‌صوتی روشن نشد.
فقط دو نفر در اتاقی ایستاده بودند که برای اولین بار، انگار اجازه داده بود سکوت کنند.
هیونجین دستش را کمی جلو آورد، اما پیش از آنکه به فلیکس برسد، مکث کرد.
ـ می‌تونم؟
فلیکس به دست او نگاه کرد.
بعد دستش را جلو برد و انگشتانشان در هم قفل شد.
ـ لازم نیست هر بار ازم بپرسی که می‌تونی کنارم بمونی یا نه.
هیونجین به دست‌هایشان نگاه کرد.
ـ می‌ترسم.
ـ منم می‌ترسم.
فلیکس کمی نزدیک‌تر شد.
ـ ولی نمی‌خوام ترسمون به جای ما تصمیم بگیره.
هیونجین چشم‌هایش را بست.
برای یک لحظه، تصویری در ذهنش روشن شد.
همین اتاق.
همین پنجره.
دست فلیکس در دستش.
و صدایی که با اندوه می‌گفت:
«اگه این بار هم بری، دیگه منتظرت نمی‌مونم.»
هیونجین ناگهان دست فلیکس را محکم‌تر گرفت.
ـ فلیکس...
ـ جانم؟
هیونجین چشم‌هایش را باز کرد.
ـ فکر کنم قبلاً هم اینجا با هم بودیم.
فلیکس آرام پرسید:
ـ فقط من و تو؟
هیونجین سر تکان داد.
ـ آره.
ـ و چی شد؟
هیونجین با صدایی گرفته جواب داد:
ـ نمی‌دونم. تصویرش محو می‌شه.
فلیکس دستش را رها نکرد.
ـ اشکالی نداره. لازم نیست همین الان همه‌چیز رو به یاد بیاری.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ اگه دوباره فراموشت کنم چی؟
فلیکس لبخند کوچکی زد.
ـ اون‌وقت دوباره خودم رو بهت معرفی می‌کنم.
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس ادامه داد:
ـ دوباره باهات حرف می‌زنم. دوباره کاری می‌کنم بخندی. دوباره ازت می‌پرسم چرا این‌قدر عجیب رفتار می‌کنی.
هیونجین خندید.
ـ من عجیب رفتار می‌کنم؟
ـ خیلی.
ـ خودت از همه عجیب‌تری.
ـ شاید.
فلیکس مکث کرد.
ـ ولی یه چیز رو نمی‌تونم دوباره از اول شروع کنم.
هیونجین پرسید:
ـ چی رو؟
فلیکس نگاهش را از او نگرفت.
ـ احساسم به تو رو.
خنده از لب‌های هیونجین محو شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد هیونجین آهسته گفت:
ـ فکر کنم منم همین‌طورم.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
ـ یعنی چی؟
هیونجین انگشتانش را دور دست فلیکس محکم‌تر کرد.
ـ یعنی نمی‌دونم از کی شروع شد. نمی‌دونم چرا وقتی بهت نگاه می‌کنم، حس می‌کنم قبلاً هم همین نگاه رو دیده‌ام.
مکث کرد.
ـ ولی نمی‌خوام دیگه ازت فرار کنم.
فلیکس لبخند زد.
این بار لبخندش واقعی بود.
ـ پس فرار نکن.
هیونجین نگاهش را به لبخند او دوخت.
ـ سعی می‌کنم.
فلیکس کمی سرش را کج کرد.
ـ فقط سعی می‌کنی؟
ـ قول می‌دم.
فلیکس آرام گفت:
ـ این یکی رو یادم می‌مونه.
هیونجین به‌آرامی دست آزادش را بالا آورد و آن را کنار صورت فلیکس نگه داشت؛ بدون اینکه عجله‌ای داشته باشد.
فلیکس خودش فاصله‌ی میانشان را کمتر کرد.
بوسه‌ای آرام میانشان شکل گرفت.
نه صدایی از دیوار بلند شد و نه چراغی خاموش شد.
برای چند ثانیه، خانه ساکت ماند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هیونجین پیشانی‌اش را به پیشانی فلیکس تکیه نداد؛ فقط همان‌جا ایستاد و به او نگاه کرد، انگار می‌خواست چهره‌اش را به خاطر بسپارد.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ حالا هنوز می‌ترسی؟
هیونجین لبخند کم‌رنگی زد.
ـ آره.
ـ منم همین‌طور.
ـ پس چرا لبخند می‌زنی؟
فلیکس دستش را فشرد.
ـ چون الان، حداقل می‌دونم کجایی.
هیونجین خواست چیزی بگوید.
اما صدای ساعت حرفش را قطع کرد.
تیک.
دیدگاه ها (۱)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀ات به جیمین خیره شد.ـ «تو وا...

چند پارتی تهیونگ

💋فیلیکس و می سان 💋

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــجــدهــم 𓆪 🖤🥀صدای باران دوباره شروع شده بو...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

جنگل نفرین شده پارت ۷

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط