my favorite drug3
بعد از کلی گریه کردن پا شدم....رفتم سمت انباری یا بهتره بگم اتاقم.
چراغ رو روشن کردم و اروم درو بستم و قفل کردم....میترسیدم دوباره بیاد.
شبام بیشترشون با ترس یا گریه گذری میشدن ولی روزا،مجبور بودم عادی باشم و کار کنم.
به مردم لبخند بزنم و طوری رفتار کنم که همه چیز خوبه.
هممون اینکارو انجام میدیم مگه نه؟
هممون مجبوریم انجام بدیم...
نگاهی به ساعت انداختم...3:56رو نشون میداد.
با بغض نفس کشیدم و دیگه نزاشتم اشکام بریزن،حداقل ۲ ساعت باید میخوابیدم.
قلبم تیر میکشه...
جدی داره تیر میکشه.
چشمای اشکیم رو بستم و روی زمین سفت دراز کشیدم،به جای پتو دو تا از پالتو های بلندم رو که حداقل کمی میتونستن گرمم کنن رو روی خودم انداختم.
چقدر دیگه باید اذیت شم تا بفهمم زندگی گوهی دارم؟
بسه دیگه فکر بسه،فکر کردن به غم هام چیو درست میکنه؟هیچی رو!
اون منم که باید درستش کنم!!
چشمام رو بستم و اجازه دادم دوباره به خواب برم،قبلا خواب اونا رو میدیدم ولی الان.....
دیگه دارم صداشون رو هم فراموش میکنم.
........6:00
چشمامو با گریه باز کردم،بازم کابوس بازممم
از بس لبمو گاز گرفته بودم تا صدام در نیاد،خون میومد.
از جام بلند شدم،امروز خیلی خوابیدم امکان داشت دیر برسم،نمیخوام دوباره اون پیرزن من رو تنبیه کنه.(صاحب فروشگاه رو میگه)
مطمئنم دایی تا الان دیگه رفته.
اروم پاشدم و رفتم جلوی ایینه موهام رو برس کشیدم و بستم،هیچ ردی از کتک های دیشب نمونده بود،فقط سرم و معدم باهام لج کرده بودن و تیر میکشیدن.
لباسم رو عوض کردم،در اتاق رو باز کردم و اول مطمئن شدم که اون رفته....ولی لونا بود،حداقل اون قابل تحمل تره.
البته دلم هم براش میسوزه،باباش دم به دقیقه میزنتش ولی اون نمیتونه مثل من به بهونه ی کار از خونه فرار کنه و تنها کاری که میکنه اینه که تقصیر های خودشو گردن من میندازهه تا از زیر کتک های باباش سالم در بیاد.
چراغ رو روشن کردم و اروم درو بستم و قفل کردم....میترسیدم دوباره بیاد.
شبام بیشترشون با ترس یا گریه گذری میشدن ولی روزا،مجبور بودم عادی باشم و کار کنم.
به مردم لبخند بزنم و طوری رفتار کنم که همه چیز خوبه.
هممون اینکارو انجام میدیم مگه نه؟
هممون مجبوریم انجام بدیم...
نگاهی به ساعت انداختم...3:56رو نشون میداد.
با بغض نفس کشیدم و دیگه نزاشتم اشکام بریزن،حداقل ۲ ساعت باید میخوابیدم.
قلبم تیر میکشه...
جدی داره تیر میکشه.
چشمای اشکیم رو بستم و روی زمین سفت دراز کشیدم،به جای پتو دو تا از پالتو های بلندم رو که حداقل کمی میتونستن گرمم کنن رو روی خودم انداختم.
چقدر دیگه باید اذیت شم تا بفهمم زندگی گوهی دارم؟
بسه دیگه فکر بسه،فکر کردن به غم هام چیو درست میکنه؟هیچی رو!
اون منم که باید درستش کنم!!
چشمام رو بستم و اجازه دادم دوباره به خواب برم،قبلا خواب اونا رو میدیدم ولی الان.....
دیگه دارم صداشون رو هم فراموش میکنم.
........6:00
چشمامو با گریه باز کردم،بازم کابوس بازممم
از بس لبمو گاز گرفته بودم تا صدام در نیاد،خون میومد.
از جام بلند شدم،امروز خیلی خوابیدم امکان داشت دیر برسم،نمیخوام دوباره اون پیرزن من رو تنبیه کنه.(صاحب فروشگاه رو میگه)
مطمئنم دایی تا الان دیگه رفته.
اروم پاشدم و رفتم جلوی ایینه موهام رو برس کشیدم و بستم،هیچ ردی از کتک های دیشب نمونده بود،فقط سرم و معدم باهام لج کرده بودن و تیر میکشیدن.
لباسم رو عوض کردم،در اتاق رو باز کردم و اول مطمئن شدم که اون رفته....ولی لونا بود،حداقل اون قابل تحمل تره.
البته دلم هم براش میسوزه،باباش دم به دقیقه میزنتش ولی اون نمیتونه مثل من به بهونه ی کار از خونه فرار کنه و تنها کاری که میکنه اینه که تقصیر های خودشو گردن من میندازهه تا از زیر کتک های باباش سالم در بیاد.
- ۴۵.۹k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط