𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:³³
ویو: جونگکوک
پشت میزم نشسته بودم.
پروندهها یکییکی روی هم جمع شده بودن.
مشکلات باند ویکتور...
جلسههای عقبافتادهی خودم...
گزارشهای امنیتی...
و حالا ات.
همهچیز همزمان روی سرم ریخته بود.
پروندهای رو بستم و با عصبانیت روی میز گذاشتم.
_ لعنتی...
گوشی دوباره لرزید.
پیام سهاون بود.
سهاون: ارباب، جلسهی فردا تأیید شد.
_ باشه.
گوشی رو کنار گذاشتم.
اما ذهنم دوباره رفت سمت حرفهای ات.
«از تو متنفرم.»
چشمهام رو بستم.
_ قرار نبود اینطوری بشه.
دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
_ قرار بود فقط ازش محافظت کنم.
چند ثانیه سکوت کردم.
_ قرار بود فقط یه معامله باشه.
اما چرا هر بار که ناراحت میشد...
چرا هر بار که گریه میکرد...
چرا هر بار که میگفت از من متنفره...
بیشتر از چیزی که باید ذهنم درگیرش میشد؟
پوزخند تلخی زدم.
_ من نباید عاشقش بشم.
این جمله رو آرام تکرار کردم.
_ نباید.
از پشت میز بلند شدم.
کت مشکیام رو برداشتم.
گوشی رو توی جیبم گذاشتم.
سهاون که هنوز بیرون اتاق بود، با دیدنم سرش رو بالا آورد.
سهاون: ارباب، کجا میرید؟
_ بیرون.
سهاون: جلسه ساعت—
_ لغوش کن.
سهاون چند لحظه نگام کرد.
سهاون: مشکلی پیش اومده؟
پوزخند سردی زدم.
_ فقط به یه کم سکوت نیاز دارم.
از کنارش رد شدم.
در عمارت پشت سرم بسته شد.
چند دقیقه بعد، وارد بار شلوغی شدم.
موسیقی بلند بود و نورهای کمرنگ روی جمعیت میافتاد.
رفتم سمت گوشهی خلوت سالن و نشستم.
اما حتی اینجا هم ذهنم ساکت نمیشد.
چشمهام رو بستم.
تصویر ات دوباره جلوی چشمم اومد.
_ این دختر...
سرم رو پایین انداختم.
_ چرا نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم؟
چند لحظه بعد، خیلی آرام گفتم:
_ من نباید عاشقت بشم، ات.
مکث کردم.
_ چون اگه بشم...
پوزخند محوی زدم.
_ همهچیز خراب میشه.
خب نظر میخوام💫
بچه ها ا.س.م.ا.ت بنویسم یا نه؟
چون جونگ کوک هست ی جوریهههه
ولی خب
اگه دوست دارین بگین چون میتونم بنویسم
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:³³
ویو: جونگکوک
پشت میزم نشسته بودم.
پروندهها یکییکی روی هم جمع شده بودن.
مشکلات باند ویکتور...
جلسههای عقبافتادهی خودم...
گزارشهای امنیتی...
و حالا ات.
همهچیز همزمان روی سرم ریخته بود.
پروندهای رو بستم و با عصبانیت روی میز گذاشتم.
_ لعنتی...
گوشی دوباره لرزید.
پیام سهاون بود.
سهاون: ارباب، جلسهی فردا تأیید شد.
_ باشه.
گوشی رو کنار گذاشتم.
اما ذهنم دوباره رفت سمت حرفهای ات.
«از تو متنفرم.»
چشمهام رو بستم.
_ قرار نبود اینطوری بشه.
دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
_ قرار بود فقط ازش محافظت کنم.
چند ثانیه سکوت کردم.
_ قرار بود فقط یه معامله باشه.
اما چرا هر بار که ناراحت میشد...
چرا هر بار که گریه میکرد...
چرا هر بار که میگفت از من متنفره...
بیشتر از چیزی که باید ذهنم درگیرش میشد؟
پوزخند تلخی زدم.
_ من نباید عاشقش بشم.
این جمله رو آرام تکرار کردم.
_ نباید.
از پشت میز بلند شدم.
کت مشکیام رو برداشتم.
گوشی رو توی جیبم گذاشتم.
سهاون که هنوز بیرون اتاق بود، با دیدنم سرش رو بالا آورد.
سهاون: ارباب، کجا میرید؟
_ بیرون.
سهاون: جلسه ساعت—
_ لغوش کن.
سهاون چند لحظه نگام کرد.
سهاون: مشکلی پیش اومده؟
پوزخند سردی زدم.
_ فقط به یه کم سکوت نیاز دارم.
از کنارش رد شدم.
در عمارت پشت سرم بسته شد.
چند دقیقه بعد، وارد بار شلوغی شدم.
موسیقی بلند بود و نورهای کمرنگ روی جمعیت میافتاد.
رفتم سمت گوشهی خلوت سالن و نشستم.
اما حتی اینجا هم ذهنم ساکت نمیشد.
چشمهام رو بستم.
تصویر ات دوباره جلوی چشمم اومد.
_ این دختر...
سرم رو پایین انداختم.
_ چرا نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم؟
چند لحظه بعد، خیلی آرام گفتم:
_ من نباید عاشقت بشم، ات.
مکث کردم.
_ چون اگه بشم...
پوزخند محوی زدم.
_ همهچیز خراب میشه.
خب نظر میخوام💫
بچه ها ا.س.م.ا.ت بنویسم یا نه؟
چون جونگ کوک هست ی جوریهههه
ولی خب
اگه دوست دارین بگین چون میتونم بنویسم
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۹۸
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط